امروز عاشوراست. اين شعر هم واسه مردمی که ندای حسين رو تو سر و صدای

 سنج و طبلشون مدفون کردن.

آهــــــای مــردم   انـ‌دوه کيش  آه پـرست صلاح کــور   خطـا بيــن   اشتبــاه پـرست کـلاغ و جغـد ٬ شبيــه شما شدند امـــروز يکی سيـاه پر است و يکی سيــاه پـرست ز ظلمت شبـتان ٬ دست مـاه  هم کوتاست* بـه قـعر درّه بـود ٬ هـر پلـنـگ مـاه پـرست** حديث آب و عطش می کنيد و غرق سراب به قصد قربت حق می شویـد گنــاه پـرست بـه روز واقـعـه از دور ٬ محـــو منظــره ايـد که کور باد دو چشمی که شد نگاه پرست

* اشاره ای هم داره به دستان بريده قمر بنی هاشم.  

**در افسانه هاست که پلنگها عاشق ماه هستن.هنگام مرگ٬بالای کوهی ميرن و به طرف ماه می پرن از بالای کوه٬به ته دره می افتن و می ميرن.کنايه ايیه به کسايی که هدف عاشورا رو فراموش کردن و از اسطوره های اون واسه خودشون خدا ساختند.

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
reza

سلام ما همه دوست داريم کوچولو ... اگه منو دوست داری به من يه سر بزن تا به هم لينک بديم

ehsan

بسم رب المهدی.سلام.ممنون از اينکه به ما سری زدی باز هم پيش ما بيا... وبلاگ جالبی داری.اما يک شعراز سهراب: به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود. بايد اين واژه هاي كوچك را شست. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما باز هم نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. يا طولاني ترين ثانيه هاي تنهاييم كه بعد از سرآغاز كلامم، فقط خود او ميداند كه آن ثانبه ها چگونه گذشت. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.

nobody

به شب نشينی خرچنگهای مردابی...چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

fatemeh

چرا به کسايی که اينجور فکر ها رو دارن و اينجور حرفا رو می زنن می گی اسير فکر هستن؟ پس اين شعر يعنی چی ؟ يعنی سيد ايثار هم تظاهر و ريا داره . يعنی ابوالفضل هم دروغ می گه . پس چرا تو شعرتون به دستای حضرت ابوالفضل اشاره کردی ؟ ! چرا هر کی از دين می گه بوسیله تو مزحکه می شه ؟! چرا قبولشون نداری ؟! چرا به حرفاشون می خندی ؟ چرا ؟ چرا؟ پس خودت چی ؟ (( ز ظلمت شبـتان ٬ دست مـاه هم کوتاست*)) ؟؟؟!!!!!!!!فکر می کنم خودتون هم مونديد و ترديد داريد !!/فرزاد به همون حس زيبا برگرد . به همين قافيه ها . به همين شعرهای زيبات . به همين جملاتت . اون موقع چی کم داشتی که حالا اينجور شدی . به من می گی مواظب باش . خودت چی !‌ چی شد بقیه قصه هات ؟ اون فرزادی که هدفش راهنمايی همه بود ( با خوبی و لحن دوستانه )کجا رفته ؟! فرزاد بگو دوستات برات آستين بالا کنن **