بازخوانی شعری از سهراب سپهری

 

سلام. ادامه شرح شعر صدای پای آب فعلا حاضر نيست. از دوستانی که منتظر ادامه شرح بودن ( اگه واقعا چنين کسی باشه! ) عذرخواهی می کنم و سعی می کنم در اولين فرصت ادامه اش رو بذارم. فعلا يه مقاله قديمی دوباره بازنويسی شده رو ميذارم. اميدوارم بخونين و خوشتون بياد.

 

«هزاران نقش تهی»

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

شعر «لولوی شيشه ها» يک شعر تصويريست، شعری که همچون آينه ايی شاعر را در مقابل تصوير خود می نشاند تا او را به بازبينی خويش و ريشه يابی عميقترين ترسهايش که تا دوران کودکی امتداد می يابند، وادار کند. از اينرو اين شعر جنبه ايی روان شناسانه و سمبليک نيز می يابد: قصهء لولوی شيشه ها قصهء رويارويی با يک ترس قديمی (Phobia در تعبير روان شناسی) است که سرانجام با روبرو شدن با آن، برای هميشه شيشهء عمرش شکسته می شود[1]. از نمادهايیکه برای فهم اين شعر بايد مورد توجه قرار گيرد، يکی «در» است؛ نماد گريز از ترسهایدرونی و توجه بهعالم بيرون و محيط، که شاعر اين راه را به روی خود می بندد :

درها بسته

و کليدهاشان در تاريکی دور شد.

و ديگری «پنجره» که نمادرويارويی بی واسطه با خود می باشد که به قول روان شناسان، فوبی ها در چنين مواجههء مستقيمیاز بين می روند:

بگذار پنجره را به رويت بگشايم.

سراب در شعر ديگری، باز هم اين پنجره را به عالم درونش گشوده است :

وزيديم و دريچه به آيينه گشود. ( بيراهه ای در آفتاب/ ص202 )

در جريان بازخوانی شعر خواهيم ديد که تصوير پنجره مهمترين نمادی است که فهم تمام شعر منوط به تجزيه و تحليل دقيق آن می باشد؛ اما با توجه به همين توضيح مختصر، به نظر می رسدکه کل شعر معنی منسجم و مشخصی بيابد؛ به جز يک بند آن؛ بندی مبهم با تصويری پيچيده که تمام مقالهء حاضر کوششی است برای درک بهتر آن : 

پاهای صندلی کهنه ات، در پاشويه فرو رفته.

درخت بيد از بسترت روييده

و خود را در حوض کاشی می جويد

تصويری به شاخهء بيد آويخته:

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،

گويی ترا می نگرد.

برای فهم اين بند ناچاريم که خود را در معرض تجربهء بصری شاعر قرار دهیم. پس ابتدا مروری بر وضعيت سهراب خواهيم داشت: آغاز شعر، سهراب را در يک اتاق خلوت (اتاق تهی پيکر)نشان می دهد که تنها بر روی صندلی نشسته است و به تصوير مبهم خود ( انسان مه آلود) در

/ 8 نظر / 16 بازدید
حامد

سلام و خسته نباشي... خودت مي گفتي بنويس براي آيندگان! تازه اگر به سياهترين شكل ممكن ببيني! و گرنه جاي هيچ نكراني نيست... فكر كنم قبلا متني در اين باره نوشته بودي و الان اين ورژن بايد خوندني باشه!... منم در پيم همين روزا كفشهايم كو رو آپديت كنم. خدا رو چه ديدي شايد مجبور شدم بهت زنگ بزنم!...

قورباغه ونوسی

سلام عرض شد! باز هم دری دیگر به روی معرفت برامون باز کردین! ممنون! هرچند محتوای وبلاگ بنده شاید با روحیات و خلقیات شما سازگار نباشه، بنده وظیفه خودم می دونم که به اطلاع برسونم که یه چند بندی از چرندیات بنده آماده سرو کردن می باشد. اگه زحمتی نیست تشریف بیارید مزاحم بشید. (آوردن قاشق و چنگال به منظور رعایت بهداشت فردی و اجتماعی ضروری می باشد.) البته شاعران گرانمایه هم در این امر به یاری بنده اومدن: آنچنان منتظرم در ره شوق که اگر زود بیایی دیر است تابعد..یاعلی

علی ابدالی

سلام ...کار خوبی بود ...ولی به نظر من در مورد سهراب خیلی نقد ها نوشته شده ...اگه شعر دهه های کنونی را بررسی کنیم فکر کنم در حرکت رو به جلو موثر باشد .....)البته این یک نظر شخصی است .....با یک شعر و حادثه ی ۳ به روزم ....

مهدی خطيبی

سلام.با مقدمه- مقاله ای با نام«اندوه نسل کودکی نکرده» به روزم.بدرود

خدا

خوشحالم که انقدر دقيقيد. منم سهرابو زياد دوست دارم. و از اين خيلی خوشم مياد: از مرز خوابم ميگذشتم. سايه ی تاريک يک نيلوفر روی همه ی اين ويرانه فرو افتاده بود.. کدامين باد بی پروا دانه ی اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد...و بقيه اش. شاسوسا هم عاليه . از اتاق ابی هم خيلی چيزا ياد گرفتم و الان مارها رو دوست دارم...

محمد ییلاقی

سلام وبلاگ جالبی دارین تبریک میگم و امیدوارم که بهتر از این هم بشه... خوشال میشم به بلاگ منم سری بزنین و نظرتونو برای بهتر شدنش بگین... ممنون http://hotcartuning.persianblog.ir/