اصل زندگی رو مترسک داره؛ آخه هميشه تعادل رو حفظ ميکنه.

 

هيچ ميدونی چه سخته،برای يه مترسک

که رو يه پای چوبي، نگه داره تعـــــــــادل

فکرشو کن که يکهو، از لابلای شالــــيز*

يکدفه يه باد تند، بياد بده اونو هـــُــــــــل

 

* ميدونم که شالی درسته؛ اما شاليز رو به وزن جاليز ساختم. چون اينجوری دوست دارم. هر چی باشه: الشعراء امراء الکلام. 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
saideh

هميشه گفتی ولی ديگه نگو...اصل زندگيو مترسک داره؟!...واقعا که...بگذریم!...راستی سلام..خوبی؟*

BINAM

az lotfet mamnon ettefaghan kheili ham khob shod ke emaili az tarafe man nareside chon momken bod be esme man kheili karha bokonan omidvaram dar porojat ham movaffagh bashi MAN DAR TAMAME GHALBE....****

حامد: پاييز باروني

سلام. خيلی ممنون از پيامتون در کفشهايم کو... بايد بگم که من تمام تلاشمو می کنم تا با استفاده از معلومات خودم و نظرات تحليلی دوستان تمام جزئيات رو شرح بدم... اما خيلی از نکات جا می مونه که نمی تونیم حلش کنیم... اتفاقا این مساله «سایه» که اشاره کرده بوديد رو تو چند پست قبلی اشاره شده بود اما تقریبا بدون نتيجه باقی موند... به هر حال در کنار اين نکات ناگفته، نکته ها و مطالب زيادی با کمک دوستان تو وبلاگ نوشته ميشه... من واقعا از همکاری با شخصی مثل شما خوشحال خواهم شد. ما رو در جريان مطالب پيان نامه تون بذاريد. اميدوارم بدرد هم بخوريم... بيشتر مطالب وبلاگو بخونيد چيزهای بدرد بخور بيشتری پيدا می کنيد. از لينکهای «مطالبی در باره سهراب» هم استفاده کنيد... منتظر بيان نظرات تحليلی شما در آينده هستم... بسيار ممنون...

maryam

سلام.من شرمنده...همه ی شعر هايی که نخونده بودم يه جا خوندم...همه قشنگ بودند...اما...بالـهای فرشتـه مصنوعـ ـيـست.....عالی بود...

from the heaven

در ضمن راستی اميدوارم هرچی هست زودتر برطرف بشه و آپ کنی. تا من بازم بيام اذيت کنم.

mohsen

سلام وقت نميشه خوند بعدا آفلاين ميخونم موف باشی

s

سلام فرزادجون.ممنون که بعد از مدتها به من سرزدی.ميگم زبان شعر همينه که شما گفتی لطفا يه کم منو راهنمایی کن.شما که اهل مطالعه هستی نبايد اين حرفو بزنی.زبان شعر يه مطلب واحد نيست ممکنه هزاران زبان برای شعر پيدا بشه چيزی که به نظر من مهمه هدف شعر و رسالت اجتماعی اونه و نهايتا تاثيری که روی مخاطب میذاره.من هم ادعا ندارم که شعر من خوبه و قصد دفاع هم ندارم اما چيزی رو که مطمئنم اينه که شعر به تنهايی هدف نيست و وسيله ای برای رسيدن به هدف هست و صد البته که بايد اين وسيله به بهترين شکل بيان بشه ولی هيچوقت نبايد هدف فدای وسيله بشه.البته ميدونم که شما همه اين مسائل رو ميدونيد ولی حداقل در مورد شعر آخر شما نميتونم خيلی خوشبينانه فکر کنم.ببخشيد و خدانگهدار.

Santiago

مترسک یک پای چوبی بیشتر نداره اون یک پاشم تو دستهای خاکه .مترسک از گل آفتابگرد ون توی مزرعه خجالت می کشه واسه همین کلاهشو می زاره پایین تر .اون می دونه که دیگه پرنده ها ازش نمی ترسن شاید آرزو می کنه جای همون پرنده ها باشه.تا زندگی واقعی رو تجربه کنه اما مترسک نمی تونه چون روی قلب کاهیش نوشته پرنده بی پرنده........