تلميح در شعر سهراب (۲)

 

چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،

مرد گاري چي در حسرت مرگ.

 

سهراب در اين بند، جامعهء شهري را به تصوير مي کشد. توصيف سهراب از چند بند قبل شروع مي شود: شهر پيدا بود: / رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ. / سقف بي کفتر صدها اتوبوس / ...

چنانچه واضح است، در اين بند به هيچ اشارهء لفظي که به وجود تلميحي دلالت کند بر نمي خوريم. اما مي توان يک سري سوالات و ابهامات را مطرح کرد. اين سير دايمي چرخ و اسب و گاريچي چه ارتباطي به شهر دارد؟ با اينکه گاري بيشتر با جامعهء روستايي مناسبت دارد تا شهرهاي پر از اتوبوس. پيوند بين چرخ، گاري، اسب، گاريچي و مرگ نيز چندان عميق و هنري نيست. در شرح اين بند، نهايتا مي توان گفت: تصويري است از روزمرگي و بي هدفي زندگي در جوامع شهري. گاريچي مقصدي براي رسيدن ندارد؛ بي اختيار، در جريان زندگي بي هدف خود مي رود تا هنگامي که مرگ، او را از حرکت باز دارد؛ يا براي توجيه چرخ، بگوييم: واژهء چرخ تبادري دارد به چرخ زندگي که در شهرها بدون توقف و بي هدف، در حرکتي دائميست.

سوال ديگري که به ابهام شعر مي افزايد، اين است که سهراب در اين توصيف عادي و عاري از جنبهء هنري، چه ديده که بندي از شعر را به آن اختصاص مي دهد؟ حسرت چرخ براي خسته شدن اسب و حسرت اسب براي خوابيدن گاريچي و بالاخره حسرت مرد گاريچي براي فرارسيدن مرگ، پيوند چنداني با هم ندارند، لذا حس خوشايندي را القا نمي کند؛ يا لااقل مي توان گفت آنقدر جذاب نيست که فضاي يک بند را تماما اشغال کند. اما همين حس نه چندان خوشايند بايد ما را به اين شک بياندازد که شايد پشت اين بند، نکته اي پنهان وجود داشته باشد.

حال بياييم تعمق در شعر را از واژهء چرخ شروع کنيم. چرخ پيوندي ديرين با شهر نشيني و مدنيت دارد. چرخ از نخستين اختراعات جوامع شهري است؛ آن هم تمدن باستاني سومر. پر بيراه نيست اگر بگوييم که چرخ زندگي شهري با اختراع چرخ به حرکت افتاد. پس فعلا ربط چرخ و شهر مشخص مي شود؛ اما هنوز رابطهء چرخ و گاري و مرگ پوشيده است. باز هم در اعماق تاريج به جستجو مي پردازيم:

« نخستين چرخ هايي که نشانشان در تاريخ مانده، چرخ هاي ارابه ايست خاص حمل اموات، که کاتبي سومري در 3500 سال پيش از مسيحيت، آنرا تصوير کرده است »

گمان مي کنم ديگر بتوانيم نفس راحتي بکشيم از اينکه ربطي بين چرخ، گاري و مرگ يافته ايم که انسجام هنري اين بند را محقق مي کند. حال مشخص مي شود که نگاه سهراب به مسئلهء زندگي شهري، نگاهي ريشه اي و روييده از اعماق تاريخ است. او مي داند که نخستين نشانه هاي زندگي شهري که به دستمان رسيده، با مرگ گره خورده است. از اين رو از شهرهايي که خاک سياهشان، چراگاه جرثقيل است، مي ترسد و به طبيعت و زندگي سادهء روستايي باز مي گردد. او مي داند که چرخ اين گاري از هزاران سال پيش -  يعني نخستين روزهاي جريان چرخ تمدن -  بي هدف در حرکت است. بيچاره اسب که چه حسرت طولاني اي را کشيده است. مرد گاريچي که حمل کنندهء اموات است، از يکنواختي زندگي چنان به تنگ آمده و خسته شده که حسرت آسودگي مردگان پشت ارابه را دارد و خواهان خوابيدن در کنار آنهاست ... و همينگونه تفاسير مختلفي که با کشف تلميح، مي توان به ذهن راه داد.

                                                                                       ... ادامه دارد

 

( نقل مطالب اين ياد داشت ممنوع است)

/ 15 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
-jonbesh adabiate post modrn anarshizm -

با سلام و درود . از اينکه به وبلاگ (ماندالين) آمدی و نظرت را دادی ممنون . اما چيزی که برای ما جالب است اين است که شما بدون هيچ توضيح منطقی و فنی اعلام کرده ايد که از : (( از سبک شما خوشم نيامد )) . دوست عزيز ما خيلی خيلی مايليم دلائلتان را (البته تئوريک) برای ما بيان کنيد تا ما مجاب شويم و دوم اينکه شايد شما سليقه ای نظر داده ايد که اگر اينگونه است ما هيچ حرفی با دوستانی که سليقه ای فکر می کنند نداريم و در جواب می گوييم : (( شما درست می گوييد )) به هر حال ما منتظر شما هستيم کما اينکه ظاهرا شما منتقد هم هستيد . حرف بعدی اينکه ظاهرا ((خستگی )) را در بند شعری که از سهراب نوشته ايد در نظر نگرفته ايد .

ehsan Nikaeen

سلام خوشحال شدم از اين که ديدم کسانی به شعر به صورت حرفه ای می پردازند! سعی می کنم از اين به بعد مرتب نوشته ها را پی گيری کنم! از نقد مطلب من هم من را محروم نکنيد! خوش و خرم باشيد!

محسن حیدریان فرد

سلام دوست جدید و عزیز . از اینکه سر زدی ممنون باز هم بیا . خوشحال میشم . راستی این خیلی خوبه که در مورد این مسائل بحث بشه . موفق باشی . البته گذاشتم off بخونم ... تا بعد

-jonbesh adabiate post modrn anarshizm-

با سلام و درود مجدد . نويسنده هر دو مطلب خود ما بوديم . از اينکه شما به صورت جدی داريد جريانات را دنبال می کنيد جای بسی خرسندی و اشتياق است . در مورد سهراب سپهری هم بايد اضافه کنيم که نمی توانيم نه سهراب سپهری و نه هيچ شاعر ديگری را کوچک بشماریم . اما می دانید که جریانهای معاصری شعری که هیچ کداممان بری از آن نیستیم و راه گریزی نداریم اگر بخواهیم به روز باشیم و صاحب نظر ديگر نمی تواند از شعری بی تفاوت و بی اهميت بگذرد . پس ما می بينيم که از ( حافظ/ تا شاملو ) در حيطه نقد قرار گرفته اند که آن نيز بسيار جای بحث دارد ( در جهت مجاب کردن ) . پس دوست گرامی ما می بينيم که سهرابنيز از اين امر جدا نبوده . و انگاره ساده و يا لفظ آن در کلام به اين مقصود است که قابل هزم تر از اشعار مثلا ( رويايی/براهنی و ... ) . در ضمن شما در وهله اول دوست ما هستيد و در وهله دوم هيچ وقت ما با هيچکسی مشکل و کودورتي نداريم و نظر شما برای ما محترم و قابل احترام ايت ( هرچند که مورد قبول نباشد و يا باشد ) .با عشق و ارادت .

mohammad reza shalbafan

سلام.ممنون که سرزدی.به روزم سربزن.بابت معنی هم ما ارادتمنديم اين بحثی رو دررو می طلبد.به ميل من ميل بزن لطفن يا بعد از تعطيلات شبها با اين شماره تماس بگير:۰۲۱-۴۴۴۱۴۵۸

حامد: پاییز بارونی

سلام... ماشالله سر شما خيلی شلوغه و کلی کامنتای کاردرست دارين. ديگه نيازی به ما نيست!... من پيگير مباحث هستم فقط وقت کامنت نداشتم! واقعا خوشحال شدم از اينکه می بينم يه خورده از حجم عظيم اطلاعاتتو داری صادقانه تو وبلاگت می ذاری و می گی نقل مطلب ممنوع! نگفتی لينک به مطلب هم ممنوعه يا نه؟!... بگذريم. انشاالله يه نظرمو راجع به اونچه نوشته تا به حال تو يه کامنت مفصل می نويسم و واست می ذارم...

حامد: پاییز بارونی

راستی! من نياز مبرم دارم باهاتون يه سری حرفايی بزنم... اگه لطف کنی و يه قرار چت بذاری خيلی خوشحالم می کنی... خيلی ممنون... منتظرم.

ehsan nikaeen

سلام از اظهار لطف بی شائبه حضرتعالی متشکرم! سعی می کنم توصيه دوستانه شما را به کار ببندم. اميد سر خوشی و خوشحالی برايتان می کنم.

نصيحت دوستانه

بهتره بعضي افراد و بعضي گروهها! رو به حال خودشون بذاري..ولي اگر ميخواي تورو يكي از خودشون! بدونن بايد فقط تاييدشون كني..چون اينطور كه معلومه بعضياشون(بعنوان مثال خانوم جوانبخت! و يا خانوم معتمدي) اصلا تحمل انتقادو ندارن..و در مقابلت ممكنه عكس العمله خيلي ناشايستي داشته باشن كه حالا اين يا بخاطر غرور بيش از حدشونه و يا بدليل ذات بي نزاكتشون..!..از من ميشنوي يا كاري به كارشون نداشته باش و يا اگر حريف زبان تندشون ميشي! خلع سلاحشون كن!...ميدونم شايد با خودت بگي:به خودم مربوطه!..ولي من دلم نميخواست كامنتاي نامربوط و توهين آميز تو وبلاگت ببينم..حالا خود داني..هرطور فكر ميكني درسته رفتار كن...

خودم( فرزاد)

از نصيحتت واقعا ممنون. حتما حلقه گوشم خواهم کرد. من هم به همين نتيجه رسيدم.