زمستونم تموم شد و ما تو تهران يه برف درست و حسابی نديديم.اين شعر رو يه نيمه شبی که خيلی دير٬برف شروع کرد به باريدن٬گفتم.

خيــر مقــدم ٬ خـوش آمــدی ای بـرف ای لحــــاف سفيــــد خــــواب زمــين خــــانهء مـــا بــرای تو گــــــرم است تـو بيـــــا در حيــــاط و بـــــام نشــين *** حــــال مــا ديـر ديـر مـی پــرســــی سايـــهء تـو چقـــــدر سنگـين است؟ تـو از آن آسمــــــان نمـی بيــــــنی که بــدون تو ٬ خــاک ٬ چرکين است؟ *** صــورت بچّــــــه هــای مـــدرسه رو بانتـظارت ٬ بـه شيـشه ها چسبـــيد نـرم نـرمک ٬ به لای لايـــی خــــواب چشمــشان پـشت پنجـــره خسبـــيد *** گـر کـه گلــــــهای يـــاس دامــن تو دانـه دانـه بـه خـــــاک بنشينــــــند می تواننــد کودکـــان ٬ خــوشحـال صبح ٬ تعبيـــر خـواب خـود بينـــــند *** ” بـــرف بـا ذرّه ذرّه  يکــــــــرنگــی چـرک روی زميــــــــن را پوشـــــاند فکـر کـن خوب٬  چون زمستان رفت رو سيــاهی تو را نخـــواهد ماند؟ “

 

/ 28 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

mysterium:مكاشفه....magnum:بطري شراب...mysterium magnum:احتمالا به معني شرابي كه فرد را به مكاشفه ميرساند است....لغت اول صفته...دومي اسمه...

...

سلامی مجدد خدمت استاد گرام...اينجانب بسيار مشتاقم از نظر جنابعالی در خصوص نه تنها يادداشت آخرم! بل تمام یادداشتهایم مطلع گردم..با تشکر!

...

سلام..خوشحالم که سلامتيتو بدست آوردی..*

...

چرا توقف کنم،چرا؟...پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند...افق عمودی است...افق عمودی است و حرکت؛فواره وار...و در حدود بينش...سياره های نورانی می چرخند...زمين در ارتفاع به تکرار می رسد...و چاههای هوايی...به نقب های رابطه تبديل می شوند...و روز وسعتی است...که در مخيلهء تنگ کرم روزنامه نمی گنجد...چرا توقف کنم؟...راه از ميان مويرگهای حيات می گذرد...

...

مرسي فرزاد عزيز و مهربونم..بقيهء شعرو يه وقت ديگه مي نويسم..ميدونم سرت شلوغه..تازه خودمم مثلا امتحان دارم؛ميبينی چقدر به فکرتم؟!*...يه فکری دارم که بعدا بهت ميگم..راستی پدرم امروز صبح اومد..

...

سلامٌ عليكم..عيد شما مبارك!..من ديشب مي خواستم برات كامنت بذارم كه امروز صبح بياي بريم كوه!..ولي يه دفه يادم افتاد كه گفته بودي مي ترسي از قرار گذاشتن..يعني احتمالا از من مي ترسي!..بيچاره من!..برادرمم فكر كنم امروز صبح با دختره رفت كوه!..چقدر حسوده..!*..مادرمو پدرمو ساجده امروز از مسافرت ميان..زنگ زدم بهشون عيدو تبريك گفتم..بعدشم به مامانم گفتم:حوصلم سر رفته..من خيلي بدبختم!..مامانم گفت:من كه بهت گفتم با ما بيا..!..

...

سلام..خوبي؟..امممممممممممم ديگه چيزي يادم نمياد! تا بعد..راستي اين كتابت چي شد؟!..بابا ما كه مُرديم..!

...

سلام..خوبيد شما؟..اِي بد نيستم!*..امروز با بچه هاي كلاسمون براي ناهار تو يه رستوران قرار گذاشته بوديم..برگشتنه يخ زدنو به معناي واقعي تجربه كردم..عجب برفي مياد!..شبم زنگ زدم به منشيه مطب گفتم:امشب مريض هست؟..من اصلا نميتونم تو اين برف ماشينو بيارم بيرون..ميشه امشب نيام؟!..منشيم رفت از دكتر پرسيد..بعدش اومد به من گفت:شاه دختر! دكتر سلام رسوند و گفت:با آژانس بيا...**..خيلي ضايع شدم..ولي خوشم مياد خودشونم فهميدن بدون من كارشون لَنگه...

...

بيچاره فرهاد که نمرده جلوی اسمش بنويسم رحمه الله عليه!!...انشاالله خدا بهش ۱۰۰ سال عمر با عزت بده!..

...

امشب رفتم فيلمه بيد مجنون...خيلی قشنگه..فکر کنم چندتا جايزه ببره..