گفتن از سهراب

 

یادمه اون دوران خواهر مبتلا به یه بیماری روحی شد. دو قطبی شدن شخصیت. خواهرم ادعای پیامبری میکرد که حوزه رسالتش خانواده و فامیلشه. ما رو یه روز صبح زود به خونه اش صدا کرد و در حالیکه از فشار درونی آروم و قرار نداشت شروع کرد با تحکم و امر و نهی ما رو نصیحت کردن. من معتقد بودم که مسائلی رو که سالیان دراز روح حساسشو ناراحت میکرد و نمیگفت رو الان از دهن خدا داره میگه تا واسش راحت تر باشه.

کار خواهرم بالا گرفت و مدتی بستری شد توی بیمارستان. من که از مدتها قبلش با فروید و دیگر مکاتب روان شناسی آشنایی داشتم و کتابهاشم میخوندم، اما این اولین نمونه بالینی روان پریشی بود که از نزدیک لمسش میکردم و حسابی ترس برم داشته بود. تو همون دوران، شبی رو یادم میاد که تا مرز جنون رفتم از شدت ناراحتی و نگرانی ناشی از نفهمیدن حالت خواهرم. خلاصه نمیدونم چه ربطی داشت اما یادمه همون شبا از اینکه موضوع فهم و شرح اشعار سهراب رو به عنوان پایان نامه ام انتخاب کردم حسابی وحشت کرده بودم و هی به خودم نهیب میزدم که همین فردا باید برم دانشگاه و موضوع انصرافم  رو سریعا اطلاع بدم. حتی یادمه هی به خودم میگفتم که :« آروم باش! باشه همین فردا میری و موضوع رو عوض میکنی.» اما نمیدونم چرا آروم نمیشدم و اصلن از اینکه همچین موضوعی رو انتخاب کرده بودم خیلی عصبانی و مضطرب بود. نمیدونم چه رشته نامرئی ای شعرهای سهراب رو به بیماری خواهرم پیوند داده بود که اینجور موجب ترس روحی من شده بود ...

 پی نوشت: موقع تایپ یه موضوعی پیش اومد: هی واژه «خواهرم» رو «خواهر» تایپ کرده بودم که ویرایشش کردم.

 

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ردپاهايم كجاست

دنبال رد پايم مي گشتم . ديدم از صفحه هايت پاك شدم . تمام اثاثيه ام را دور ريخته اي، اينجا از من هيچ مانده ، چيزي براي يافتن گذشته خودم ندارم . حتي يك خاطره تلخ... نخواستيشان... ... بدرود

مجتبی

یاد اون شبها افتادم... و این موضوع و پله جلوی در خونمون... آدرس سایتم رو ثبت کردم فقط طراحیش مونده..اماده بشه میگم بهت

علی حسن زاده

[گل]

ردپاهايم كجاست

« سلام بي طمع گرگ . شعرهايت » خاطره هايم آنجا بودند. بودند ولي نيستند. احساساتي كه هميشه سانسور شد، گرگي كه هيچ وقت سلام نكرد .

فاطمه

سلام . به وب قديميم سر زدم كه پيامتون رو ديدم . برعكس من شما تغييرات زيادي كردين. اميدوارم هميشه موفق باشيد كه فكر كنم با چاپ كتابتون در همين مسير هم هستيد . من و پويا خوبيم . پويا خيلي وقته به وبش سر نزده . من حسابي سرشو شلوغ كردم [لبخند] ولي خودم هر ازگاهي به روز ميشم. به غير از اينكه در حال زندگي مي كنم خيلي به گذشته هام فكر مي كنم و يادآوريشون برام جالبه غم اونها برام لذتبخشه پس از لحن نوشته هام نگران نباشيد. شاد باشيد

میثم

سلام خوبی اقبال :) کتابتو سفارش دادم از تهران بیارن ولی گفتن نیس :( چیکار کنم

میثم

سلام تو کامنت قبلی مشخصات نذاشته بودم ! کی می فرستین ایشالا

s

chi shod pas baghieye dastanet?!!

میثم

سلام فرزاد دیده نیک شما به تکدرات میثم پرده صفا میکشه ما دوستیم

میثم

سلام فرزاد جان خوبی نیستیا صد بار اومدم اینجا و نبودی، بازم میاما بنویس خوش قلم عجب کتابی نوشتیا دمت گرم