عاشقانه های سهراب (۱)

دچار بايد بود

(عاشقانه هاي سهراب)

 

در اين مجال سعي خواهم داشت تا به جنبة عاشقانة اشعار سهراب در مجموعة «حجـــــم سبـــــز» بپردازم. سخن از عاشقانه هاي سهراب آن هم در لا به لاي اشعار عارفانة او جذاب است، اما موضوع آنگاه جذاب تر خواهد شد که سخن از رابطة عاشقانة سهراب سپهري و فــروغ فـرخـــزاد باشد. شايد بيان اين موضوع با چنين عنواني چندان مناسب حوزة ادبيات نباشد؛ پس اجازه دهيد گفتار خود را با عنوان تاثير اشعار فروغ در شعر سهراب دنبال کنيم. اين مقاله حاصل تورقي گذرا بر برخي از اشعار فروغ و تطبيق آن با اشعار حجم سبز سهراب مي باشد. از آنجا که من در هنگام نگارش اين مقاله به ديوان کامل اشعار فروغ دسترسي نداشتم و همچنين تا کنون هيچ شـــــــرح و نقدي را دربارة شعر فروغ نخوانده ام و در ديار شعر وي سخت غريبم، لذا اين احتمال که نوشتة حاضر خالي از نقص، ضعف و يا اشتباه نباشد، قوت مي يابد. من اين مقاله را تنها به عنوان فتح بابي در اين زمينه و به اميد تحقيقي دقيق دربارة تاثير و تاثر اين دو شاعر معاصر در اشعار يکديگر آغاز مي کنم.

دفتر حجم سبز با گردشي عاشقانه در شبي سرشار آغاز مي شود. گــــردشي در بلندي کوه که از آن بالا، تمام پستي و بلندي ها هموار ديده مي شد ( سطح ها شسته ):

 

در بلندي ها، ما.

دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازک تر.

دست هايت، ساقة سبز پيامي را مي داد به من

و سفالينة انس، با نفس هايت آهسته ترک مي خورد

و تپش هامان مي ريخت به سنگ.

از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها

و لعاب مهتاب، روي رفتارت.

تو شگرف، تو رها، و برازندة خاک. ( از روي پلک شب / ص ۳۳۴ )

 

در اين شب سرشار سفال انس (دل) به چنان رقت و لطافتي رسيده بود ( نازک دلي) که با کوچکترين نفسي ترک بر مي داشت. از اين بند، ترکيب ساقة سبز پيام دست را مي توان در اشعار فروغ رد يابي کرد:

 

دست مرا که ساقة سبز نوازش است

با برگ هاي مرده هم آغوش مي کني ( غزل )

سخن از دستان عاشق ماست

که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم

بر فراز شبها ساخته اند. ( فتح باغ )

 

همچنين «برازندة خاک» بودن را فروغ در وصف خود بکار برده است:

 

هرگز آرزو نکرده ام

يک ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح برگزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روي خاک ايستاده ام ... ( روي خاک )

 

پس بعيد نيست که در اين شعر سهراب، ازخاطرة گردش شبانه اي با فروغ بگويد.

دومين نشان عشق در شعر«پشت درياها» ست، اما آنچنان در هاله اي از ابهام پيچيده مي شود که توجه کسي را به خود جلب نمي کند:

 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچکسي نيست که در بيشة عشق

قهرمانان را بيدار کند. ( هشت کتاب / ص ۳۶۲ و ۳۶۳ )

 

معمولا اين شعر را با تفاسير عارفانه بيشتر سنخيت مي دهند تا عاشقانه؛ اما چشم ها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد. با توجه به اين مطلب که در ادامة همين شعر از اساطير نداشتن مردمان اين خاک غريب خواهد گفت، احتمال مي دهم که منظور از قهرمانان بيشة عشق، قصه هاي قهرمانان اساطيري باشد. اسطورة قهرمانان رايج ترين و شناخته شده ترين اسطوره هاست. در اغلب اين داستانها مي خوانيم که قهرمانان اسطوره اي، براي نجات معشوقة خود از راههاي هــــــزار تــــوي جنگل، به جنگ ديو و اژدها مي روند و پيروزمندانه باز مي گردند. معمولا به جهت طولاني بودن اين داستانها، آنها را در چند قسمت و چند شب باز گو مي کردند؛ چنانچه گويي قهرمانان را بعد از هر قسمت، در خواب مي کنند تا براي شب بعد مجددا بيدار کنند. پس بيدار نکردن قهرمانان اشاره به بي علاقگي مردمان اين خاک به اسطوره و افسانه دارد:

مرد آن شهر اساطير نداشت ( پشت درياها / ص ۳۶۳ )

ديگر کسي به اين قصه هاي عاشقانه گوش نمي دهد و قهرمانان آن را براي ادامه دادن حوادث داستان بيدار نمي کند.

 

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يک خوشة انگور نبود.

هيچ آيينة تالاري، سرخوشي ها را تکرار نکرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. ( همان / ص ۳۶۳ و ۳۶۴ )

 

ابتدا بايد معناي تالار آينه و مشعل را دانست.«تالار» به اطاق بزرگي گفته مي شود که براي جشن هاي عروسي استفاده مي گردد که برخي از اين تالارها را با آينه تزيين مي کنند.«مشعل» نيز قنديل بزرگ چند پايه داري بود که در عروس کشي، پيشاپيش عروس مي بردند. ظاهرا سهراب از يک مراسم ازدواج مي گويد. ازدواج مردي که اساطير ندارد و زني که به سرشاري خوشة انگور نيست. با تعبير زن و مرد اين قسمت به عروس و داماد، و با توجه به قهرمانان بيشة عشق که در ابتداي شعر از آن سخن رفت، روشن مي شود که نه مرد آن شهر( داماد ) الگويي مانند قهرمانان اساطيري دارد تا براي رسيدن به معشوق خود جنگ ها و مجاهدت ها کند و از اين طريق به صداقت عشق برسد، و نه زن آن شهر( عروس ) مانند يک خوشة انگور به بلوغ حقيقي رسيده بود تا حقيقت عشق را دريابد. به همين دليل سهراب از اين ديار غريب که تمام عشق و عاشقي را با يک مراسم ازدواج فيصله مي دهند، مي خواهد به ديار پشت درياها برود. عدم وضوح پيوند اين قسمت با فضاي کلي شعر را از آن جهت مي دانم که مشخص نيست سهراب اين شعر را در چه حال و هوايي سروده؛ هر چند اشاره و تعريضش به خاطره اي خاص در آن مشهود است.

سومين گوشه چشم عاشقانه را در يک مرثيه مي يابيم. شعري که سهراب در سوگ عزيزي مي سرايد:

 

پشت کاجستان، برف.

برف، يک دسته کلاغ.

/ 27 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسم مهم نیست

سلام فرزاد عزیز.کجایید؟مبحثی را باشما در مورد شعر سهراب در میان باید بگذارم.یه پژوهش/منتظرم

محمد نورالهی

به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ ــ آقای اقبال سلام ــ در شماره ی اخیر وب لاگم که شاید آخرین شماره در این سال باشد دو مطلب راجع به شماست. ادب حکم می کرد شما را با خبر کنم. اگر مایل بودید سری بزنید. متشکرم. خداحافظ .

اسم مهم نيست

سلام.ممنون.و اما سهراب با آشنايی با فرهنگ و دين هند و آشنايی با آيين بودايی گهگاه و گاه بيشتر تحت تاثير اين آئين بود.بخشی از اين آئين در ژاپن که ذن بودا است در آثار سهراب موج می زند:تا شقايق هست زندگی بايد کرد.رمز جاودانگی اين شعر همان تاثير از ذن است.ذن و سهراب؟!نظرت چيست؟پاينده باشی

meysammataji

سلام . پايگاه ادبی نوشهر به روز شد. منتظر شما هم هستم.

پنجره

سلام فرزاد عزيز حرف برای گفتن بسيار است. هرچه بگويم اين کلام را دوست دارم خود دوست داشتن نمی شود. فقط می توانم اين دو تا شعرم را برايت بگذارم و بروم و باز برگردم./.../ به ياد سهراب سپهري شاعر آب و آيينه/./ شاعري بود که از پشت شقايق به جهان مي نگريست/ وز پس پرده نقاشي خويش/ زندگي را به گل و ماهي و آيينه و آب/ به سکوت شب و دلتنگي تار مرداب/ هديه مي کرد و به حيرت مي گفت/ که "چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست؟"/ و به شبنم و به سيب/ و به خورشيد و درخت/ و شقايق و نگاه دل عاشق به شب بي ترديد/ جور ديگر نگريست / جور ديگر پنداشت / جور ديگر سفر چلچله ها را انگاشت / جور ديگر مي زيست / معني زندگيش را چه عجيب به شقايق مي بست / و چه زيبا مي گفت تا شقايق برجاست زندگي بايد کرد/ ولي افسوس که در بطن غريبستان رفت / به سر سفره هيچ / و به سان خورشيد / پشت يک کوه بلند / به شقايق پيوست /

پنجره

"من پر از خاکم و شن" و تهي از گل و برگ/ و پر از وسوسه ماهي قرمز در آب/ و پر از زمزمه رود در اقصاي خيال/ و پر از حسرت اين زايش ديرينه انسان از خاک/ و چه بي همراهم/ پرم از آبي مواج سپهر/ و پرم از تپش باغچه خانه دوست/ و من از بودن با زاغچه ها سرشارم/ پس چرا هيچ کسي زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت/ و چرا در دل اين فکر چنين تنهايم/ و چرا نام کوير / از ازل تا به ابد يار منست/ و چرا در دل تنهايي خويش تا ابد مي مانم/ من کويرم/ خاکم/ تو بزرگي / آبي/ گر نباري بر من/ من همه خاکم و شن/ همه اندوه و ملال/ همه دوري و فراق/ گر بباري بر من/ "پرم از دار و درخت"/ و پر از معني بودن/ ماندن/ و پر از حس شقايق به نسيم/ و پر از معني عاشق بودن/.../ وباید بگویم که خوشحالم از بودن اینجا و از خواندن این مطالب بسیار زیبا و خواندنی وبسیار دوست داشته ام کتاب زیبای دکتر شمیسا را و مطالب شما را هم/ به امید دیدار شما/امید افضلی

پنجره

سلام فرزاد خان/ اميدوارم حالتون خوب باشه/ ببخشيد ولی من گفتم کتاب آقای دکتر و نوشته های شما هر دو را دوست دارم// نه به معنای برابری و نه اصولا به قصد مقايسه/ که کلا مقايسه از نظر من کار جالبی نيست/ کتاب دکتر شميسا نوشته ارزشمنديست و کارهای شما نيز به لحاظ نگرش به جنبه های ديگری از شعر سهراب جالب است و دوست داشتنی/ راستی من با آن شعرهای پست قبلی و چند شعر جديد به روزم / به اميد ديدار/اميد افضلی

darya

گاه گاهی به نگااهی دل ما را بنواز................

مریم

سلام دوست قديمی...خانه ات آباد اما! کجاست شعر های بی نظير تو؟ بيايم از قافيه هايت ايراد بگيرم؟! راستی! نجواهای مريم را به ياد داری؟!