لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳٩٢/۱/٢۱
هدبخ

سلام

من راههای تماسمو میزارم اینجا. شاید لازم شد:

ایمیل: aftabesobh2000@yahoo.com

 

اینم متن مقاله ام در نشریه حافظ:

شعر «شب تنهایی خوب» از دفتر «حجم سبز» که شهرتی فراوان برای سهراب سپهری در پی داشت، به گفته ی جلال خسروشاهی در سال 1343 هـ. ش. شبی که سهراب در شهر بنارس هند میان آوازهای شبانه ی پرندگان، صدای عجیب مرغی ناشناس را شنیده بود، سروده شد. (1) شعر با سه توصیف از شب آغاز می شود:


گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یک دست، و باز.
شمعدانی ها و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند. (هشت کتاب، ص 371)


مطلب مهمی که ما را به حال و هوای سهراب در آن شب نزدیک می کند، آن است که بدانیم او در شبی از شب های کودکی خود نیز پرنده یی را در باغ دیده بود که ظاهرا چنان موجب شگفتی او شد که هرگز فراموشش نکرد. (2) منظور از «دورترین مرغ جهان» چنانچه در ادامه ی شعر اشاره خواهد شد، ماه است. (3) سهراب در شعر دیگری باز به مرغ ماه اشاره می کند:


مرغ مهتاب می خواند. (خواب تلخ، ص 77)


سهراب از شبی آرام و دلگشا می گوید که نور ماه بدون لکه ی ابری سراسر شب را روشن کرده بود. ترکیب «صدادارترین شاخه ی فصل» اشاره به هیاهوی پرندگان در لابلای شاخه های پر برگ درختان دارد. وی با شنیدن آواز ماه در میان آواز پرندگان از خانه بیرون می آید:


پلکان جلوی ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،


جاده او را برای رفتن صدا می زند و سهراب می داند که برای گرفتن مرغ ماه، باید از تاریسکی چشم بردارد و آن قدر بالا برود که ماه با بهم زدن بالهایش، به نزدیک شدن بیش از حد او واکنش نشان دهد:


گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو.


مضمونی شبیه به این بخش از شعر را خاقانی در بیت زیبای ترکیب بندی چنین سروده است:


اگر پای طلـب داری قدم در نه که راه اینک
شمار ره نمایان را قلم درکش که ماه اینک


کشف ماهیت این پرنده، یعنی استعاره بودنش از ماه، تا حدودی فضای شعر را برای خواننده ملموس می کند؛ اما کلید اصلی فهم شعر را خود شاعر بدست می دهد:


و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند.
پارسایی ست در آن جا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.


«مزامیر شب» می تواند اشاره به همان آواز شبانه ی پرندگان باشد. واژه ی مزامیر تلمیح شعر به حضرت داوود را تبادر می کند؛ تلمیحی که زنجیره ای از اشارات و تبادرات را به دنبال دارد: داوود مزمار (نی) را زبیا می نواخت و آواز نیکویی داشت. وی آنگاه که سروده های زبور را با صدای زیبای خود می خواند، تمام رهگذران، جانوران و حتی جمادات را مجذوب خود می کرد. اما تلمیح اصلی ایت قسمت بهع داستان عاشق شدن حضرت داوود به زن وزیر خود، اوریا است. در افسانه ها آمده که شبی داوود در محراب عبادت خود مرغ عجیبی را دید و به دنبال آن رفت. مرغ بالای دیوار خانه نشست و همین که حضرت داوود خواست از بالای بام پرنده را بگیرد، چشمش به حیاط خانه ی همسایه ی خود، اوریا افتاد و همسر او را مشغول استحمام دید و بر او عاشق شد. در داستان ها گفته اند که داوود اوریا را به جنگ فرستاد و با حیله به کشتن داد و زن او را تصاحب کرد. چنین افسانه هایی حتی وارد برخی از تفاسیر قرآنی نیز شده است و آن را در تفسیر آیات 21 الی 24 سوره ص نوشته اند. (4) قسمتی از آیه ی 24 چنین است:«و ظن داوود انما فتنه، فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب» (و داوود فهمید که ما آزمودیم او را، پس طلب آمرزش کرد از پروردگار خود و بیفتاد سجده کنان و بازگشت به سوی خدا). آنچه برای شرح شعر مفید است، توجه به واژه ی قرآنی «فتنه» است؛ زیرا در شعر با گزینش واژه مترادف حادثه، هم تلمیح به این آیات تداعی می شود و هم ترکیب «فتنه ی عشق» را که در ادبیات سنتی- احتمالا تحت تاثیر همین آیه ی قرآنی- فراوان بکار رفته است فرایاد می آورد. «حادثه ی عشق» یعنی اتفاقی که منجر به عشق می شود. اما این ترکیب اضافی تشبیه نیز می تواند باشد؛ زیرا هم حادثه به چیز نو اطلاق می شود و هم عشق در نظر شاعر همیشه تر و تازه است.
اکنون با تشخیص تلمیح کل شعر معنای خود را می یابد: مرغی که حضرت داوود را به دنبال خود کشید، طبق روایات بالهایی از زبرجد سبز، پاهایی از یاقوت شرخ و منقاری از لولو داشت. این مطلب، هم آن پرنده ی ناشناسی را که سهراب صدای عجیبش را شنیده بود به ذهن متبادر می کند و هم تشبیه آن را به مهتاب به وجه درخشش و روشنایی قوت می بخشد. معنای نشستن بر روی کلوخ هم اکنون مشخص می شود: گویی داوود به تماشای زت اوریا بر روی بام نشسته و چنان محو تماشا شده که گذر زمان را متوجه نمی شود و وقت عبادت را قضا می کند. در حقیقت سپهری در ضمن این تلمیح داستانی، از ما می خواهد که نگاه خود را از تاریکی محراب (یک سو نگری) به روشنایی عشق بگردانیم.
بعید نیست که پارسای شعر هم اشاره ای تعریضی به حزقیل نبی داشته باشد که طبق داستان ها، آنگاه که داوود برای توبه به سمت قبر اوریا می رفت، به ملاقاتش رسید. وی در بالای کوهی به عبادت خداوند می پرداخت و با جمع کردن استخوان های پوسیده ی مردگان، نفس خود را از لذات و شهوات دنیا باز می داشت. اما برخلاف حزقیل نبی، پارسای شعر سهراب کسی نیست که از فتنه ی عشق بگریزد؛ بلکه آن را بهترین چیز می داند و ما را به جای پرهیز، به نگاهی عاشقانه دعوت می کند. تفسیر دیگری که مناسب تر می دانم آن است که این پارسا را خود حضرت داوود بگیریم؛ کسی که به هوای پرنده ای شگفت از محراب زهد به بلندای عشق رسید؛ و حال سپهری خود و مخاطبانش را به پیروی راه این پارسای حقیقی فرامی خواند؛ کسی که علیرغم سخن سعدی، عشق و پارسایی را بهم آمیخته بود:


مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتـــند که با یکــــدگر نیـــــامیـزند


جالب آنکه بدانیم در ادب سنتی، عشق و پارسایی همیشه در تقابل با هم قرار گرفته اند، اما اینک سپهری با تلمیحی زیبا به پیوند خجسته ی این دو دشمن دیرین توفیق یافته است.
از نکات قابل توجه دیگر در این شعر، پیوند آن با سونات «شب» اثر شاعر معروف انگلیسی ویلیام وردزورث است. در آن شعر نیز سخن از شبی عارفانه است که شاعر در حالی مقدس مشغول عبادت است؛ اما عبور دختری که غرق در زیبایی های آفرینش و طبیعت است شاعر را به این نکته توجه می دهد که شاید آن دختر در حالی برتر از او قرار داشته باشد:
تو همه سال در پناه ابراهیم هستی
و در قلب معبد عبادت می کنی
و خداوند، بی آنکه ما بدانیم با تو است.
این شعر وردزورث، بخشی از شعر دوست او ساموئل کالریج ( 1773-1834) را به یاد می آورد که با مصراع آخر شعر سپهری هم نواست:
بهترین نیایشگر کسی است که بیشترین عشق را نسبت به همه بزرگ و کوچک دارد.


پی نوشت ها:


1. ادای دین به سهراب و یاد یاران قدیم، جلال خسروشاهی، موسسه ی انتشارات نگاه، چاپ دوم، 1379، ص 43
2. «پرنده سیاهی که در شبی از شب های کودکی من به باغ ما آمد و به صدای پای من از لای شاخه های درخت انجیر پرکشید و رفت، جاپایش را تنها روی چند لحظه ی کودکی من نگذاشت، نه؛ سایه اش را همراه من کرد و این سایه تا این جا، تا همین لحظه کشیده شده است.» هنوز در سفرم، ص 89 ؛ همچنین ن. ک. همان، ص 135
3. تشبیه ماه به پرنده قدمتی دیرین دارد. در یکی از تصاویر سنگی مصر باستان، تحوت - خدای ماه - را به شکل لک لکی می بینیم که نقش ماه بالداری بالای سرش نمایان است.
4. گفتاری انتقادی از این افسانه را در این کتاب بخوانید: تفسیر جامع، سید ابراهیم بروجردی، انتشارات صدر، چاپ سوم، 1341، جلد ششم، ص 18