لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٢/۱٢/۱٧
داستان کوتاه (قسمت دوم)

...من عادت نداشتم چيزی بگيرم؛يعنی خوشمم نمی اومد.بعضی وقتها عباس در حاليکه دوتا خرما يا نذريی ديگه ای تو دستش بود٬به طرف من می اومد ويکيشو به من تعارف می کرد.منم دستشو رد نمی کردم.چون می دونستم اگه هم نگيرم٬به زور می داد.همينکه مشغول خوردن می شديم٬رو می کرد به من و می گفت:"اقبال! ديدی؟ بزرگتر رو دادمش به تو هااا ".منم حرفشو می ذاشتم به حساب سادگيش و يه لبخند تحويلش می دادم.

کم کم به شيرينی فروشی نزديک می شديم.هر چی نزديکتر می شديم٬عباس بعد از چند قدم که بر می داشت٬بيشتر مکث می کرد.رو می کرد به من و هی شروع می کرد به اصرار کردن."بيا بريم٬بخرم...بخور٬حال کن...".مثل اينکه داشت با بچه حرف می زد. عباس خيلی دوست داشتنی بود.من که هر طور بود نمی تونستم خودمو راضی کنم که اصرارشو قبول کنم٬واسه اينکه از اين کشمکش يه جوری خلاص بشم٬گفتم:"خب لااقل خودت می رفتی می خريدی٬می اوردی جلوی خونه".عباس گفت:"نه٬ نميشه.با خودت بايد برم تا خودت شيرينی رو انتخاب کنی".گفتم:"پس بذارش واسه يه شب ديگه".گفت:"خودت که می دونی.پول تو جيب من نمی مونه.اونقده خرج و گرفتاری دارم که اگه امشب نشه٬ ديگه پولا از دستم رفته.خودت که خوب می دونی".

نمی دونم چرا انقدر اصرار می کرد٬با اينکه خودش تا اين حد به پول نياز داشت.من هم به همين خاطر نمی خواستم که پولش رو صرف اينجور خرجا کنه.اما از طرف ديگه احساس می کردم که عباس خودشو مديون من می دونه.زياد شده بود که حتی پول بليط اتوبوس مدرسش رو هم از من گرفته بود.چند وقت٬به چند وقت٬از من صد تومن يا دويست تومنی قرض می گرفت.اون هم با چه خجالتی.می گفت بعدا همشو يه جا بهم پس ميده.هر چند بين من و عباس اين حرفا نبود٬اما فکر می کردم که دنبال فرصتيه که خودشو از زير بار منّت من خلاص کنه.البته اگه منتی بود٬فقط تو فکر عباس بود.بارها بهم گفته بودکه مديون منه.به قول خودش واسش پشت و پناهی بودم تا بتونه سختيه زندگيشو تحمل کنه.بخاطر همين طرز فکرش٬دوست داشتم يه جوری خيالش رو راحت کنم.شايد به همين دليل تونسته بود منو تا اينجا کشون کشون بياره و منم زياد مقاومت نمی کردم.اما از طرف ديگه٬فکر می کردم که خود عباس هم چندان ميلی به خرج کردن پولايی که می دونستم با هزار زحمت بدست اورده٬نداره.اينو از چند قدمی که برمی داشت و وا می ستاد٬حدس می زدم.مخصوصا هر چی به شيرینی فروشی نزديکتر می شديم٬مدت ايستادنش طولانی تر می شد.مثل اينکه خودشم دودل بود.دلم واسه عباس می سوخت.نمی دونستم چه جوری ميتونم خوشحالش کنم؟.بايد حرفشو گوش می کردم و دنبالش می رفتم يا خودمو از دستش خلاص می کردم و به خونه برمی گشتم...اما با خودم گفتم:"نه...از کجا معلوم؟از کجا معلوم که اينا فقط فکر و خيال من نباشه.از کجا معلوم که عباس همچين آدمی باشه.خب اگه دوست نداره٬پس چرا انقدر اصرار می کنه.تازه اگه دعوتشو قبول کنم٬خيال خودشم از اينکه تونسته واسم کاری کنه راحت ميشه".از اينکه اینجوری در مورد دوستم فکر کرده بودم٬احساس گناه کردم.هميشه فهميدن فکر عباس واسم مشکل بود.نمی دونستم که سادگی تا اين حد می تونه پيچيده باشه.فکر می کردم آدما همون جورين که من فکرشو می کنم.اما عباس يه جور ديگه بود.

يه پام دنبال عباس می رفت و پای ديگم وا می ستاد.نمی دونستم که بايد چی کار کنم.برزخ بدی بود...بالاخره تصميم خودم رو گرفتم و دل رو به دريا زدم.از مقاومت پاهام در برابر کشيدن عباس کم کردم و با لحن خندون هميشگيم گفتم:"خيلی خب٬باشه. هر چی تو بگی...دعوت تورو که نمی شه رد کرد.تازه٬شيرنی ای که تو بگيری٬خوردن داره".يه دفه عباس دستامو که تا حالا مثل ضريح٬سفت چسبيده بود٬ول کرد....مثل کسی که دوست داشت با خودش خلوت کنه٬جلو جلو راه افتاد٬دستشو تو جيب پولش کرد وبا لحنی که فهمش هميشه واسم مشکل بود٬گفت:"آره بابا...بيا بريم.می دونستم که تو هم مثل من شکمويی".

هاج و واج دنبال عباس راه افتادم...

«پايان»