لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٢/۱٢/۱٥
داستان کوتاه (قسمت اول)

دستم رو گرفته بود و کشون کشون با خودش می برد.هر چند قدم که بر می داشت٬يه مکثی می کردودر حالی که دستم رو محکم گرفته بود٬ می گفت:"امشب وضعم خوب شده. بايد امشب واست بخرم".من که سعی می کردم جلوی چشم رهگذرا زياد از خودم مقاومت نشون ندم٬گفتم:"عباس جان!حالا بذار يه شب ديگه.امشب هيچ حالشو ندارم".باز دستم رو شروع کرد به کشيدن و گفت:"نه...خودت گفتی شيرنی تر دوست داری.چند بار بهت قول دادم که واست بخرم.امشب وقتشه".

راست می گفت.دوستی من با عباس٬انقدر نزديک و صميمی بود که خيلی از حرفارو٬ راحت بهش می گفتم.يه شب که از مسجد محل٬با هم بر می گشتيم٬جلوی شيرنی فروشی يه مکثی کردم وبا يه لحن ساده لوحانه ای٬گفتم:"می بينی چه جور بهمون چشمک ميزنن... شيرنی٬فقط شيرنی تر....خيلی دوست دارم".عباس مثل پدری که با بچه اش حرف ميزنه٬بدون اينکه واسته٬از من جلو افتاد وهمونطور که داشت می رفت٬گفت:"دعا کن وضعم خوب بشه.يه پولی بياد تو دستم٬واست اونقدر می خرم٬بخوری که ديگه حالت از هر چی شيرنی تره بهم بخوره".

 يک٬دو سالی از من کوچيکتر بود.حدودا هفده ساله.اما از لحاظ جثه درشت بود.هميشه پشت سرم راه می افتاد و می گفت:"اقبال! من بادی گاردتم.هر کی بهت نگاه چپ بندازه٬با من طرفه"....خودم دوست داشتم که خودشو از من بزرگتر بدونه.هيچ وقت منو با اسم کوچيک صدا نزد.نمی دونم چرا....عباس رو از اوايل دبيرستان می شناختم.با هم تو يه مدرسه بوديم.من مسئول کتابخونه بودم و عباس واسه گرفتن کتاب اومده بود.سر صحبت رو من باز کردم٬اون هم مثل اينکه منتظر فرصت بود....سر و وضع عباس ساده بود.هميشه اونو با لباسهای کهنه واتو نکشيده و موهای نامرتب می ديدم.از اين جور آدما خوشم می اومد.دوست داشتم بدونم چه جوری زندگی می کنن و از اون مهمتر٬چه جوری فکر می کنن.بعد از مدتی که از آشناييمون گذشت٬پای عباس به مسجد محله مون باز شد.يادمه هميشه می گفت:"تو منو هدايت کردی.تو منو با خدا و نماز آشنا کردی".منم می خنديدم و می گفتم:"عجب هدايت شدی که هنوز نمی دونی هدايت دست خداست٬نه من!".از اون وقت به بعد٬ديگه تو مدرسه و مسجد٬بيشتر با هم بوديم.

وضع ماليش هيچ خوب نبود.وضعيت خانوادشم اونجور که خودش تعريف می کرد٬مساعد نبود.پدرش يه مغازه تعمير دو چرخه و موتور تو گمرک داشت.بعضی شبها اصلا خونه نمی اومد؛تو مغازه می خوابيد.مختصر پولی برای خورد و خوراک به خانواده می داد.يه بار تعريف می کرد که هميشه پدرش به اونا می گه:"شما از من چيزی نخواهيد٬من هم با شما کاری ندارم.هر کاری که می خواهيد بکنيد٬بکنيد".عباس دو تا برادر بزرگتر از خودش داشت ودو تا کوچيکتر٬با يه خواهر دم بخت.تو اين خانوادهء پر جمعيت٬بچه ها واسه تامين مخارجشون مجبور بودن خودشون دست به کار بشن٬حتی خواهرش.عباس که سال آخردبيرستانش بود٬کار و در آمد مشخصی نداشت؛ بعضی وقتهايه کار نيمه وقت٬واسه چند مدتی دستشو می گرفت.هر وقت عباس رو می ديدم٬بند کيف مدرسشو که بيشتر کيف کارش بود٬به شونه اش انداخته بود٬يا از جايی می اومد يا می خواست جايی بره؛طوری که هر وقت بدون کيف می ديدمش٬ احساس می کردم يه چيزی کم داره.زياد دنبال کار می گشت.نمی دونم کی درساشو می خوند؟با اين حال درسش بد نبود.يه بار بهم ميگفت:"اقبال جون! تو هر کاری با من مشورت کن.چاکرت تو هر کاری خبرس.از کارگری گرفته تا بازاريابی٬دست فروشی٬حتی رفتگری".منم به طرز گفتنش می خنديدم تا مبادا که خجالت بکشه.چون می دونستم که واقعا راست ميگه و همه اين کارا رو تجربه کرده بود.خودش بهم گفته بود. عباس زياد با من شوخی می کرد.من هم آدم خوش خنده ای بودم.اون اينو خوب می دونست.بهم می گفت:"خوب حال می کنيها.هيشکی تو رو مثل من نمی تونه بخندونه". يه بار که دلم گرفته بود٬برگشتم بهش گفتم:"يه ذره منو بخندون بينم". با يه قيافهء جدی که اصلا بهش نمی اومد٬رو کرد به من و گفت:"اه٬مگه من دلقکم".منم زدم زير خنده.

شب اومده بود جلوی در خونه.از جلوی در دستم رو گرفته بود وهمينطور به طرف شيرنی فروشی می کشيد.حالا هر کی می ديد٬فکر می کرد که چی شده!!رو کردم به عباس و به شوخی گفتم:"چی شده؟ امشب کار و کاسبيت گرفته.بگو بينم٬از کجا پول گير اوردی؟".عباس٬مثل اينکه متوجه شوخيم نشده باشه٬گفت:"ديگه به اونش چی کار داری؟ تو شيرنی ترتو بخور".بهم بر خورد.بعضی وقتها از طرز صحبت کردن  عباس٬ته دلم ناراحت می شدم.يه لحظه پشيمون شدم که چرابهش گفتم شيرنی تر دوست دارم٬ حتی به شوخی.اين اولين باری نبود که اينجوری حرف ميزد.يادم هست که شبهای پنج شنبه که تو مسجد نذری می دادن٬....