لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٥/٤/٧
بازخوانی شعری از سهراب سپهری

 

سلام. ادامه شرح شعر صدای پای آب فعلا حاضر نيست. از دوستانی که منتظر ادامه شرح بودن ( اگه واقعا چنين کسی باشه! ) عذرخواهی می کنم و سعی می کنم در اولين فرصت ادامه اش رو بذارم. فعلا يه مقاله قديمی دوباره بازنويسی شده رو ميذارم. اميدوارم بخونين و خوشتون بياد.

 

«هزاران نقش تهی»

 

شعر «لولوی شيشه ها» يک شعر تصويريست، شعری که همچون آينه ايی شاعر را در مقابل تصوير خود می نشاند تا او را به بازبينی خويش و ريشه يابی عميقترين ترسهايش که تا دوران کودکی امتداد می يابند، وادار کند. از اينرو اين شعر جنبه ايی روان شناسانه و سمبليک نيز می يابد: قصهء لولوی شيشه ها قصهء رويارويی با يک ترس قديمی (Phobia در تعبير روان شناسی) است که سرانجام با روبرو شدن با آن، برای هميشه شيشهء عمرش شکسته می شود [1]. از نمادهايی که برای فهم اين شعر بايد مورد توجه قرار گيرد، يکی «در» است؛ نماد گريز از ترسهای درونی و توجه به عالم بيرون و محيط، که شاعر اين راه را به روی خود می بندد :

درها بسته

و کليدهاشان در تاريکی دور شد.

و ديگری «پنجره» که نماد رويارويی بی واسطه با خود می باشد که به قول روان شناسان، فوبی ها در چنين مواجههء مستقيمی از بين می روند:

بگذار پنجره را به رويت بگشايم.

سراب در شعر ديگری، باز هم اين پنجره را به عالم درونش گشوده است :

وزيديم و دريچه به آيينه گشود. ( بيراهه ای در آفتاب/ ص202 )

در جريان بازخوانی شعر خواهيم ديد که تصوير پنجره مهمترين نمادی است که فهم تمام شعر منوط به تجزيه و تحليل دقيق آن می باشد؛ اما با توجه به همين توضيح مختصر، به نظر می رسد که کل شعر معنی منسجم و مشخصی بيابد؛ به جز يک بند آن؛ بندی مبهم با تصويری پيچيده که تمام مقالهء حاضر کوششی است برای درک بهتر آن : 

پاهای صندلی کهنه ات، در پاشويه فرو رفته.

درخت بيد از بسترت روييده

و خود را در حوض کاشی می جويد. 

تصويری به شاخهء بيد آويخته:

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،

گويی ترا می نگرد.

برای فهم اين بند ناچاريم که خود را در معرض تجربهء بصری شاعر قرار دهیم. پس ابتدا مروری بر وضعيت سهراب خواهيم داشت: آغاز شعر، سهراب را در يک اتاق خلوت (اتاق تهی پيکر)نشان می دهد که تنها بر روی صندلی نشسته است و به تصوير مبهم خود ( انسان مه آلود) در شيشهء پنجره می نگرد و آن را مورد خطاب قرار می دهد :

در اين اتاق تهی پيکر

                              انسان مه آلود !

نگاهت به حلقهء کدام در آويخته ؟

«اتاق تهی پيکر» اشاره به اتاق خلوت و پاکی دارد که از زيور و زينت پيراسته باشد و اسباب و اثاثيهء اضافی و تزيينی نداشته باشد. اين نکته را هم بايد در نظر گرفت که اين اتاق می تواند نمادی از عالم درونی خود شاعر باشد، چنانچه در شعرهای ديگر مجموعهء «زندگی خوابها» به دفعات متذکر اين نکته می شود [2]. نگاه به حلقهء در، ميل درونی شاعر به گريز از اين رويارويی را می رساند؛ ميلی که ريشه در ترسی قديمی دارد :

ترا در همهء شب های تنهايی

توی همهء شيشه ها ديده ام.

مادر مرا می ترساند:

لولو پشت شيشه هاست !

و من توی شيشه ها ترا می ديدم.

اين ترس، منشاء دوگانگی وجود شاعر است؛ ترسی که وجود ناشناختهء [ مه آلود] او را چون لولويی هراس انگيز به نمايش می گذارد. اما شاعر خود به اين دوگانگی و منشاء آن آگاه است و از اينرو برخلاف گفتهء مادرش، لولو را نه در پشت شيشه بلکه توی شيشه، يعنی در انعکاس تصوير خود می بيند. در پرتو اين خودآگاهی است که گامی به جلو می نهد و خواهان آشتی و يگانگی با اين بخش وجود خود می شود :

لولوی سرگردان !

پيش آ،

بيا در سايه هامان بخزيم.

زيرا می داند که کليد گشايش گره های درونی (عقده ها)، در فضای تاريک درون يافتنی است؛ همانجايی که کليد درها دور شده بود :

و تو در تاريکی گم شده ای

                                        انسان مه آلود !

تصوير انسان مه آلود چيزی جز درون فرافکنی شدهء شاعر نيست: مرزی ميان عالم درون و بيرون او. مخاطب اين شعر هم پياپی در جريان خوانش خود، از اين تصوير انعکاسی شيشه به عالم درون شاعر و از عالم درونی او به تصوير شيشه پرتاب می شود: رفت و آمدی ميان ذهن و عين و درون و بيرون، و توجه به همين نکته می تواند گره گشای ابهام بند پيچيدهء شعر باشد. حال با در نظر گرفتن اين مطلب بار ديگر فضای شعر را مرور می کنيم :

شب است و هنگام خواب. نور کم رنگ اتاق، همراه با روشنی ستاره ها در حياط، موجب شده که تصوير داخل اتاق و بيرون آن (حياط) به صورتی مبهم، بر روی شيشهء پنجره بر هم منطبق شود. داخل اين اتاق خلوت، یک صندلی و بستر پهن شدهء سهراب؛ و داخل حياط يک حوض و درخت بيدی که شاخه هايش به روی حوض خميده، وجود دارد. از تطبيق اين دو تصوير بر روی شيشهء پنجره، تصويری حاصل می شود که شاعر توصيف می کند: تصوير صندلی بر روی تصوير حوض منعکس شده است، گويی که صندلی بر لب حوض نشسته و پاهايش را در پاشويهء حوض فرو برده؛ و درخت بيد حياط نيز چنين به نظر می رسد که از بستر خواب روييده؛ زيرا تصوير درخت و بستر خواب بر روی هم منطبق شده است. اکنون با توجه به اين تطبيق، معنی بند قبلی شعر را هم می توان دريافت :

نسيم از ديوارها می تراود :

گل های قالی می لرزد.

ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.

باران ستاره اتاقت را پر کرد.

پس می بيينيم که تمام اين تصوير پيچيده چيزی جز نمايهء درون و بيرون اتاق نيست که بر يکديگر منطبق گرديده اند، و همين نمايه، نمادی از ميل شاعر به وحدت بخشی دو دنيای متفاوت عين و ذهن را می سازد. ميلی که به زيبايی در اين تصوير، فرافکنی مجدد يافته است :

درخت بيد از خاک بسترت روييده

و خود را در حوض کاشی می جويد.

اين تصوير، انعکاس حال خود شاعر است که از بستر خواب برخاسته، و خود را  در آيينهء شيشه جستجو می کند. تصويری که در تار و پود آن، نگاه و ديدگاه در هم تنيده می شود تا درخت بيد و شاعر را در جستجوی يک هدف، يگانه سازد. نمونهء ديگری از اين فرافکنی را در منظومهء مسافر می توان يافت؛ آنجا که مرد مسافر در نيمه راه سفر، روی ساحل «جمنا» می نشيند و به عکس دو منارهء «تاج محل» در آب خيره می شود و آن را چون خود در حال سفر می بيند:

ببين دو بال بزرگ

به سمت حاشيهء روح آب در سفرند. ( مسافر / ص323 )

در شعر لولوی شيشه ها نيز آنگاه که ما خود را به جای سهراب می نشانيم و از زاويهء چشمان او نظاره گر عالم درون و بيرون او می شويم، به درک فضای اين بند توفيق می يابيم؛ اما فراموش نکنيم که شعر همانند رويا، صحنه ايی از تراکم تجسمات است که موجب تداعی ها و تبادرات گوناگون می شود. از اينرو، همين تصوير انسان مه آلود از روزن چشمهايش رويای کودکی شاعر را در برابرش تجسم می بخشد و حلقه ايی می شود برای پيوند شاعر با دوران کودکی اش:

تصويری به شاخهء بيد آويخته:

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،

گويی ترا می نگرد

و تو از ميان هزاران نقش تهی

گويی مرا می نگری

                            انسان مه آلود !

اين شباهت چشم در حقيقت شباهت نگاه کودکانه و شاعرانه را می رساند؛ چرا که ميان تصويرسازی اين بند و نقاشی های کودکانه عنصر «شفافيت سازی» آشکار است؛ خصلتی که موجب می شود کودکان آنچه را که از حوزهء ديدشان پنهان است هم در نقاشی های خود وارد کنند و با رسوخ در واقعيت جايی برای ذهنيت خود باز کنند. از سوی ديگر، «هزاران نقش تهی» ناظر بر حضور واقع بينی شاعر در اين فضای روياگونه نيز هست؛ صداقتی که شرط نخست رويارويی با خويش می باشد. شاعر به تهی بودن تمامی نقش های خود ساخته اش (نقش نسيم و ديوار، گل های باغچه و قالی، ابرها و پرده، ستاره و اتاق، صندلی و پاشويه و ...) واقف است و تنها تصوير حقيقی و مطابق با واقع را نقش انسان مه آلود می داند، لذا  به سوی او می شتابد و با شکستن شيشه، به يکپارچگی (Individuation، در اصطلاح يونگ) با پارهء ديگر وجودش و پايان يافتن ترسهای عميقش دست می يابد:

انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت

و گريان سويم پريد.

شيشهء پنجره شکست و فرو ريخت:

لولوی شيشه ها

شيشهء عمرش شکسته بود.

شعر لولوی شيشه ها در پس فضای مه آلود خود، لذتی خوشايند را به مخاطبی که پا به پای آن همراه شده ارمغان می دهد؛ اما انکار ناپذير است که درک و لذت بيشتر مخاطب، وابسته به کاميابی او در کشف تصاوير آن بند مذکور می باشد و من نيز در پايان بازخوانی خود، اجازه می خواهم لايهء پنهان ديگری از تصوير آن را به نمايش بگذارم. برای اين امر بايد به کليسای جامع شهر شارتر (charter) در کشور فرانسه رفت؛ کليسايی که به جهت معماری و نقاشی های روی شيشهء پنجره هايش شهرتی جهانی دارد. در يکی از پنجره های اين کليسا شاهد به تصوير کشيدن آيه ايی از آيات تورات هستيم: آيهء سه از باب يازدهم کتاب اشعياء. در اين آيه از خوابی که يشی - پدر حضرت داوود - می بيند، سخن می رود:« و نهالی از تنهء يشی برآمده؛ و شاخه ای از ريشه هايش قد خواهد کشيد و روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت.»

 

نمای پنجره کلیسای جامع شارتر - jesse tree

 

در اين تصوير، يشي را در بستر خواب می بينيم که درختی از بستر او ر حقيقت از پهلوی او) روييده و در شاخه های درخت٬ تصوير رويای او نمايان است. اين درخت نمادی از شجرهء انساب است. يشی در خواب، نسل آيندهء خود را می بيند و ما نيز در تصوير پنجره، هر يک از نوادگان پيامبر او را تا حضرت مسيح، که بر روی شاخه های درخت ايستاده اند. شايد کسی بپرسد که ارتباط اين تصوير با شعر سهراب چيست؟ من ارتباط معنايی چندانی نمی يابم، اما از جهت تصويری می توانيم رابطه هايی ببينيم. در هر دو تصوير شاهديم که درختی از بستر خواب روييده و رويايی به شاخه های آن آويخته است؛ و مهمتر اينکه هم تصوير شعر سهراب و هم تصوير اين نقاشی بر روی شيشهء پنجره آرام گرفته اند.

آيا دور از احتياط است اگر بگوييم که سهراب نقاش، هنگام سرودن اين شعر به اين تصوير نظر داشته؛ يا اينکه لااقل قبلاً آنرا ديده و در تصوير سازی اين بند ناخودآگاه تحت تاثير آن بوده است؟ [3]

 

 

پی نوشت ها :

 

1.      برای اطلاع از ترسهای دوران کودکی و همچنين بزرگسالی سهراب، ر ک: سهراب مرغ مهاجر / پريدخت سپهری / انتشارات طهوری / چاپ هشتم /  زمستان 1382 / ص 21، 29 و 93

2.       اين نماد را بايد در نگاهی جامع به مجموعهء «زندگی خوابها» يافت؛ نه در يک شعر خاص:

مرداب اتاقم کدر شده بود. (لحظهء گمشده / ص 104)

وجودش به مردابی شباهت داشت. (مرغ افسانه / ص 116)

3.      در جستجويی که برای تاييد حدس خود در دست نوشته های سهراب داشتم، تنها توانستم اشارهء سهراب به يکی از نقاشی های پنجرهء کليسای شارتر را بيابم. ر ک: اتاق آبی/ سهراب سپهری / به کوشش پروانه سپهری / ويراستار: پيروز سيار / موسسهء انتشارات نگاه / 1382 / ص 80