لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٥/٢/۱٦
شرحه شرحه ( قسمت چهارم )

 

کعبه ام بر لب آب،

کعبه ام زیر اقاقی هاست.

کعبهء مسلمانان در بیابانهای خشک مکه است، اما کعبهء سهراب (گل سرخ) در کنار چشمهء آب و زیر درختان اقاقيـــاست. درخت اقاقیا از آنجا که از خانوادهء درخت خاردار مغیلان می باشد، با بیابان و کعبه پیوند می یابد:

   در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم    

سرزنـش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

(حافظ / غزل 255)

بیابان کعبه از مضامین متداول ادبیات سنتی ماست که استعاره از درازی و دشواری سیر و سلوک می باشد. اما سهراب کعبه را نه در بیابانهای خشک و سوزان بلکه در زیر سایهء خنک و کنار آب، ساده و راحت می یابد و دیگر نیازی به حج بیت الحرام ندارد. قدر این کعبهء سر سبز و شکفته را تنها سهراب می داند که پرورش یافتهء شهر بیابانی کاشان است. در اینجا یادی از داستان بایزید بسطامی بی مناسبت نیست که در راه سفر حجاز، زنگی تیغ کشیده ای او را از سفر حج باز می دارد که «خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی؟» [ر ک: تذکره الاولیاء / ص 143].

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر.

ابتدا تاویل مصراع: سهراب یکسونگر نیست. قبله اش مانند نسیم، سیال است و می تــوانــد هــر جايـــی باشد. این مـعنی يـادآور آيـه ای قـرآنی است:﴿ وَ لِله المَشرقُ و المَغربُ، فاينما تولّوا، فَـثمَ وَجهُ اللهِ ( و برای خداوند است مشرق و مغرب؛ پس هر کجا رو کنید، آنجا وجه خداست. سوره بقره / آیه 110). جز این تاویل، می توان شرح ساده تری هم به دست داد: مگر نه آنکه سهراب می گوید قبله و کعبه اش گل سرخ است، پس اینکه کعبه اش باغ به باغ می رود معنی مشخصی دارد: گل سرخ را به جهت زیبایی و بوی خوش در باغها می کارند. شهر به شهر رفتن گل سرخ هم اشاره به گلاب شهر کاشان دارد که در تمام شهرها معروف است. پس حقیقتا کعبهء سهراب ( بوی گل و گلاب ) مثل نسیم سیال است. این درهم آمیختگی معانی ظاهـری (محسوس : sensible) و معـانی باطنی (مفهوم : intelligible ) از اسـلوبـهای زیبای شعر سهراب می باشد.

 

«حجر الاسود» من روشنی باغچه است.

حجر الاسود سنگ سیاه رنگی است که بر دیوار رکن کعبه نصب شده است. حجره الاسود سهراب سیاه نیست، بلکه روشن است. بر اساس روایات، حجرالاسود سنگی بهشتی بود از شیر سفید تر و از خورشید روشن تر؛ اما گناهان آدمیان آنرا تیره کرد: انزلَ الله الحجرَ الاسودَ و کانَ اشدَّ بياضاً منَ اللبن ِ و اضوءَ من الشمس ِ، و اِنّما اسوَدَّ لانَّ المشرکينَ تمسَّحوا به (خداوند حجرالاسود را در حالی نازل کرد که سفیدتر از شیر، و روشن تر از خورشید بود اما به دلیل اینکه مشرکان آن را لمس کردند سیاه شد. اصول الکافی / ج 4 / ص 191) پس نتیجه می گیریم که در جهان سهراب هیچ گناه و ناپاکی وجود ندارد که حجرالاسودش همچنان روشن مانده است. در این مصراع به طور ضمنی، نوعی حس آمیزی هم هست: حجّاج، حجرالاسود را لمس می کنند و می بوسند؛ سهراب نیز نور و روشنی را لمس می کند و می بوسد. این امر، لطافت روح سهراب را می رساند. روشنی باغچه اشاره به رنگ روشن گلها و گیاهان باغچه دارد. در شعر مسافر، از «سطح روشن گل» خواهد گفت. سهراب لطافت نور و روشنی را در برابر جسامت سنگ قرار می دهد. رنگ تیرهء حجرالاسود با روشنی باغچه تضاد دارد، اما تشابه این دو در جذب کردن نور است: هم رنگ سیاه حجرالاسود و هم باغچه جذب کنندهء نور هستند.