لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٤/۱۱/۱
يک تکه چمن

حرفهايم، مثل يک تکه چمن روشن بود. ( سورهء تماشا / ص ۳۷۴)

سلام. قبل از آغاز کلام، يکی از دوستان واسم کامنت گذاشته بود و ازم خواسته بود که شرحی رو از شعر «شاسوسا» بنويسم. متاسفانه من از اين شعر چيز زيادی نمی فهمم اما اگه به يک فهم کلی و با معنايی ازش رسيدم؛ چشم حتما اينجا خواهم نوشت. البته اينو هم بگم که با نسبت دادن شاسوسا به فلان مقبرهء تاريخی هم مخالفم و معتقدم که بايد معنی و مفهوم شاسوسا رو از همون داخل شعر به دست آورد: «شاسوسا»، شبيه تاريک من!

خلاصه از اين دوست عزيز که متاسفانه کامنتشون رو هم گم کردم و نميدونم توی کدوم يادداشت گذاشته بودن بابت دير جواب دادن عذر خواهی می کنم. اما دوست دارم بدونه که به اين درخواستش مدتها فکر کردم.

اما اصل کلام: حقيقتا فهموندن چيزی که می فهميم به ديگران خيلی سخته. الان می فهمم که چرا سهراب هيچ علاقه ايی به بيان معانی اشعارش نداشت. من توی اين مدت به استادان زيادی مراجعه کردم تا در مورد يافته هام از شعر سهراب باهاشون صحبت کنم ( و اگه ميتونن جهت چاپ مطالبم کمکم کنن؛ حتی در حد يک معرفی نامه به يه انتشاراتی). آخريش استاد شفيعی کدکنی و قيصر امين پور بودن. شفيعی که راحت بدون شنيدن تمام مطالب من، چشمشو بست و دهن باز کرد که: اينا تاويلات شخصی توه. برای تو حجته و برای من نيست. امروز هم که داشتم يکی از مقالاتمو به دکتر امين پور می دادم بهم گفت: اينو چی کارش کنم؟

حقيقتا واسم خيلی جالبه!! آآآآآآآآآآآآآآآهااااااااااای! هر کس که راجع به سهراب ادعا داره! به اين مصراع شعر سهراب دقت کن: هر کلاغی را، کاجی خواهم داد. ( و پيامی در راه / ص ۳۴۰) تاويلت رو از اين شعر - که ديگه ساده تر از اين نمی شه - بگو. اين شعر يعنی چی؟؟؟

يک بار با سهراب در عوالم خيال خودم نشسته بودم؛ گل می گفتيم و گل می شنفتيم. حرف از اين مصراع افتاد. سهراب بهم گفت: يه روز داشتم از يه کوچه ايی رد می شدم. ديدم سر يه درخت کاج، چندتا کلاغ افتادن به جون هم و حسابی سر و صداشون کوچه رو پر کرده. همين «سر درخت جنگيدن» ايهامی رو در ذهن من تشکيل داد: بالای شاخهء درخت جنگيدن / برای تصاحب درخت جنگيدن. و من طبق اين ايهام اين مصراع رو سرودم تا بگم: به هر کلاغ يه درخت کاج می دم تا ديگه سر درخت با هم دعوا نکنن.

حالا يکی به من بگه من اين حرفارو چه جوری به امثال شفيعی و شميسا بفهمونم. حالا اينکه چيزی نيست. از سهراب يه بار در مورد اين مصراع پرسيدم:

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود. ( صدای پای آب / ص ۲۸۵)

سهراب گفت: وقتی توی شهر بنارس بودم ( سال ۱۳۴۳ ه . ش) همه جا رو فقر و بيماری و مرگ پوشونده بود (يادم هست در بنارس، ميان مرده ها و بيمارها و گداها از تماشای يک بنای قديمی دچار ستايش ارگانيک شده بودم. هنوز در سفرم / ص ۲۵). سر هر کوچه يه جنازه گذاشته بودن و طبق مراسم هندوها می سوزوندنش تا خاکسترش رو توی رود مقدس گنگ بريزن. من با ديدن اين صحنه مطلبی رو به ياد آوردم: اينکه ميشه اين مرده های در حال سوختن رو به چراغ تشبيه کرد. جالب اين بود که در ادبيات خود ما «چراغ مرده» کنايه از چراغ خاموش شده اس که خودمم به کارش برده بودم:

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده. ( غمی غمناک / ص ۳۰ و ۳۱)

اما اين چراغ مرده ايی که در سر هر کوچهء شهر بنارس می ديدم نه تنها خاموش نبود، بلکه تا وقتی که مرگ وجود داره روشن می مونه و سوختش تموم نمی شه؛ واسه همين اين چراغ مرده رو روشن ابدی توصيفش کردم. همين ايهام تضاد زيبايی که در «چراغ مرده» بود انگيزهء من در سرودن اين مصراع شد

خب ديگه. احتمالا الان شما رو هم با شفيعی کدکنی هم عقيده کردم.من برم يه فکری واسه حال خراب و خيال افسار گسيختهء خودم بکنم.