لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٤/۱٠/٩
شعر

                                         

                                  « برای مادرم، به پاس مهربانی هايش »

 

مادرم قبله نماست؛

ذات سجّاده اش از رنگ شراب.

من از آن تسبيحش دانستم:

دور

   باطل

        نبايد باشد،

و تسلسل

            محال.

 

مادر من کارش؛ فراموشی است:

غير خورشيد درون قلبش

هيچ چيزی نمی پايد دير

و هميشه نگران است که چند، پلهء خانه يمان کم نشود. [1]

 

مادر من ساده است؛

بی سواد و ساده:

تختهء سبز دلش، پاک پاک است هنوز.

مادر من يکبار

بين کوه الف و دشت ب

چهچه «کوچ نشين» را سر داد اما زود [2]

از سياهیّ مرکب دلش ابری شد

                     ـ پيش از آنکه تپشش يخ بزند ـ

                                      قلمش را گم کرد.

( و من ايمان دارم

يقهء هر چيزی، که برايش تنگ است

                     زير تکّه سنگ است. [3] )

 

مادر من گاهی

     می تواند به قد يک گل سرخ

                                عصبانی بشود :

مثلاً يک روز از کودکی ام

که مرا بعد از بازیّ خدا پيدا کرد [4]

                با لباسم؛ دعوا کرد.

 

مادرم گاهی هم

مثل گلدان لب پنجره می خنداند:

مثلاً يادم هست،

بعد از ظهری که من و او با هم

راز مرموز بقايای حيات وحش را

از پس پنجرهء يک طرفه [5]

بين مرگ دو سه حيوان ضعيف، جستجو می کرديم؛

مادرم روی به من کرد و گفت:

« فکر می کنی به اين حيوانات

       من بگويم: حيوان!

                   نـا راحت بشوند؟ »

من به اندازهء يک باغ شکفتم اما

پيچک فکرم آنجا نرسيد

تا بفهمم که چه اندازه سوالش جديست.

 

 

۱. مادر من هم مثل خيلی از مادرای پير، پا درد داره، و پله ها رو شمرده شمرده بالا پايين ميره.

۲. مادر آذری زبان من يکبار خواست سواد ياد بگيره. وقتی به درس کوچ نشين رسيد، چون خوب فارسی بلد نبود و زبونش می گرفت هی کلمهء «کوچ» رو تکرار می کرد. لحن خيلی جالبی پيدا کرده بود؛ مثل يه چلچله که توی يه دشت آواز بخونه: کوچ کوچ کوچ کوچ ... عجيب این بود که مادرم اصلن نمی تونست سواد ياد بگيره اما خطش خيلی خيلی خوب بود. واسه همين از مرکب و قلم استفاده کردم تا مناسب با دستخط خوب مادرم باشه.

۳. يه ضرب المثل آذری يه که وقتی با مادرم در مورد درستی يا نادرستی کارهاش بگو مگو می کنم، هميشه بهم ميگه:«من بيلمين داش آلتيندا»؛ يعنی: چيزی که من ازش سر درنيارم زير سنگه. البته اينجـوری معـنی کـردم تـا معنـی مصـراع قبلش هم معلوم بشه

۴. «بازی خدا» استعاره از گل بازی يه: خدا اولين کسی بود که هوس گل بازی کرد.

۵. پنجرهء يک طرفه استعاره از تلوزيونه.