لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٤/٧/٢٧
عاشقانه های سهراب (۱)

دچار بايد بود

( عاشقانه هاي سهراب )

 

در اين مجال سعي خواهم داشت تا به جنبة عاشقانة اشعار سهراب در مجموعة «حجـــــم سبـــــز» بپردازم. سخن از عاشقانه هاي سهراب آن هم در لا به لاي اشعار عارفانة او جذاب است، اما موضوع آنگاه جذاب تر خواهد شد که سخن از رابطة عاشقانة سهراب سپهري و فــروغ فـرخـــزاد باشد. شايد بيان اين موضوع با چنين عنواني چندان مناسب حوزة ادبيات نباشد؛ پس اجازه دهيد گفتار خود را با عنوان تاثير اشعار فروغ در شعر سهراب دنبال کنيم. اين مقاله حاصل تورقي گذرا بر برخي از اشعار فروغ و تطبيق آن با اشعار حجم سبز سهراب مي باشد. از آنجا که من در هنگام نگارش اين مقاله به ديوان کامل اشعار فروغ دسترسي نداشتم و همچنين تا کنون هيچ شـــــــرح و نقدي را دربارة شعر فروغ نخوانده ام و در ديار شعر وي سخت غريبم، لذا اين احتمال که نوشتة حاضر خالي از نقص، ضعف و يا اشتباه نباشد، قوت مي يابد. من اين مقاله را تنها به عنوان فتح بابي در اين زمينه و به اميد تحقيقي دقيق دربارة تاثير و تاثر اين دو شاعر معاصر در اشعار يکديگر آغاز مي کنم.

دفتر حجم سبز با گردشي عاشقانه در شبي سرشار آغاز مي شود. گــــردشي در بلندي کوه که از آن بالا، تمام پستي و بلندي ها هموار ديده مي شد ( سطح ها شسته ):

 

در بلندي ها، ما.

دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازک تر.

دست هايت، ساقة سبز پيامي را مي داد به من

و سفالينة انس، با نفس هايت آهسته ترک مي خورد

و تپش هامان مي ريخت به سنگ.

از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها

و لعاب مهتاب، روي رفتارت.

تو شگرف، تو رها، و برازندة خاک. ( از روي پلک شب / ص ۳۳۴ )

 

در اين شب سرشار سفال انس (دل) به چنان رقت و لطافتي رسيده بود ( نازک دلي) که با کوچکترين نفسي ترک بر مي داشت. از اين بند، ترکيب ساقة سبز پيام دست را مي توان در اشعار فروغ رد يابي کرد:

 

دست مرا که ساقة سبز نوازش است

با برگ هاي مرده هم آغوش مي کني ( غزل )

سخن از دستان عاشق ماست

که پلي از پيغام عطر و نور و نسيم

بر فراز شبها ساخته اند. ( فتح باغ )

 

همچنين «برازندة خاک» بودن را فروغ در وصف خود بکار برده است:

 

هرگز آرزو نکرده ام

يک ستاره در سراب آسمان شوم

يا چو روح برگزيدگان

همنشين خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمين جدا نبوده ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روي خاک ايستاده ام ... ( روي خاک )

 

پس بعيد نيست که در اين شعر سهراب، ازخاطرة گردش شبانه اي با فروغ بگويد.

دومين نشان عشق در شعر«پشت درياها» ست، اما آنچنان در هاله اي از ابهام پيچيده مي شود که توجه کسي را به خود جلب نمي کند:

 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچکسي نيست که در بيشة عشق

قهرمانان را بيدار کند. ( هشت کتاب / ص ۳۶۲ و ۳۶۳ )

 

معمولا اين شعر را با تفاسير عارفانه بيشتر سنخيت مي دهند تا عاشقانه؛ اما چشم ها را بايد شست و جور ديگر بايد ديد. با توجه به اين مطلب که در ادامة همين شعر از اساطير نداشتن مردمان اين خاک غريب خواهد گفت، احتمال مي دهم که منظور از قهرمانان بيشة عشق، قصه هاي قهرمانان اساطيري باشد. اسطورة قهرمانان رايج ترين و شناخته شده ترين اسطوره هاست. در اغلب اين داستانها مي خوانيم که قهرمانان اسطوره اي، براي نجات معشوقة خود از راههاي هــــــزار تــــوي جنگل، به جنگ ديو و اژدها مي روند و پيروزمندانه باز مي گردند. معمولا به جهت طولاني بودن اين داستانها، آنها را در چند قسمت و چند شب باز گو مي کردند؛ چنانچه گويي قهرمانان را بعد از هر قسمت، در خواب مي کنند تا براي شب بعد مجددا بيدار کنند. پس بيدار نکردن قهرمانان اشاره به بي علاقگي مردمان اين خاک به اسطوره و افسانه دارد:

مرد آن شهر اساطير نداشت ( پشت درياها / ص ۳۶۳ )

ديگر کسي به اين قصه هاي عاشقانه گوش نمي دهد و قهرمانان آن را براي ادامه دادن حوادث داستان بيدار نمي کند.

 

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يک خوشة انگور نبود.

هيچ آيينة تالاري، سرخوشي ها را تکرار نکرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. ( همان / ص ۳۶۳ و ۳۶۴ )

 

ابتدا بايد معناي تالار آينه و مشعل را دانست.«تالار» به اطاق بزرگي گفته مي شود که براي جشن هاي عروسي استفاده مي گردد که برخي از اين تالارها را با آينه تزيين مي کنند.«مشعل» نيز قنديل بزرگ چند پايه داري بود که در عروس کشي، پيشاپيش عروس مي بردند. ظاهرا سهراب از يک مراسم ازدواج مي گويد. ازدواج مردي که اساطير ندارد و زني که به سرشاري خوشة انگور نيست. با تعبير زن و مرد اين قسمت به عروس و داماد، و با توجه به قهرمانان بيشة عشق که در ابتداي شعر از آن سخن رفت، روشن مي شود که نه مرد آن شهر( داماد ) الگويي مانند قهرمانان اساطيري دارد تا براي رسيدن به معشوق خود جنگ ها و مجاهدت ها کند و از اين طريق به صداقت عشق برسد، و نه زن آن شهر( عروس ) مانند يک خوشة انگور به بلوغ حقيقي رسيده بود تا حقيقت عشق را دريابد. به همين دليل سهراب از اين ديار غريب که تمام عشق و عاشقي را با يک مراسم ازدواج فيصله مي دهند، مي خواهد به ديار پشت درياها برود. عدم وضوح پيوند اين قسمت با فضاي کلي شعر را از آن جهت مي دانم که مشخص نيست سهراب اين شعر را در چه حال و هوايي سروده؛ هر چند اشاره و تعريضش به خاطره اي خاص در آن مشهود است.

سومين گوشه چشم عاشقانه را در يک مرثيه مي يابيم. شعري که سهراب در سوگ عزيزي مي سرايد:

 

پشت کاجستان، برف.

برف، يک دسته کلاغ.

جاده يعني غربت.

باد، آواز، مسافر، و کمي ميل به خواب.

شاخ پيچک، و رسيدن، و حياط. ( جنبش واژة زيست / ص ۳۸۵ و ۳۸۶ )

 

احتمال مي دهم که سهراب اين شعر را فرداي روز مرگ فروغ سروده باشد. فروغ در بعد از ظهر روز ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ و در يک سانحة رانندگي در گذشت. فضاي زمستاني شعر و سخن از جاده و ميل به خواب و مسافر که تداعي کنندة يک لحظه غفلت و تصادف رانندگي است، مي تواند قرينة اين معني باشد. در اين مورد «شاخ پيچک» نيز تامل برانگيز است. فروغ که با سرعت بسيار رانندگي مي کرد، براي جلوگيري از تصادف با ماشين دبستان شهريار قلهک، از جادة اصلي مي پيچد. حال اگر دقت کنيم که يکي از معاني شاخ، راه فرعي در برابر راه اصلي است، آيا پيچيدن از جادة اصلي که موجب مرگ فروغ شد، تداعي نمي شود؟ البته چنين مطالبي به اين باز مي گردد که سهراب حادثة ديشب را چگونه شنيده باشد، ولي به هر حال مسلم است که اين شعر فرداي مرگ عزيزي سروده شده که سهراب مي گويد:

يک نفر ديشب مرد

و يا چنين زار مي گريد:

من و دلتنگ و اين شيشة خيس ...

قطره ها در جريان.

در صورت پذيرفتن اين حدس، منظور از حياط و رسيدن هم رسيدن به مقصد ابدي همه انسانها خواهد بود: کجاست جاي رسيدن و پهن کردن يک فرش. ( مسافر / ص ۳۱۱ )

 

زندگي يعني: يک سار پريد.

از چه دلتنگ شدي؟

دلخوشي ها کم نيست: مثلا اين خورشيد،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته. ( جنبش واژة زيست / ص ۳۸۶ )

 

همچنين احساس مي کنم که سهراب در بيان دلخوشي هاي زندگي، نظري هم به شعر فروغ دارد. آنجا که فروغ نا اميدانه مي گويد:

 

خورشيد مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگي داشت  ... 

خورشيد مرده بود

و هيچ کس نمي دانست

که نام آن کبوتر غمگين

کز قلبها گريخته ايمان است ( آيه هاي زميني )

 

اما براي سهراب بر خلاف فروغ، خورشيد سرد نشده است:

 

آنگاه

خورشيد سرد شد

و برکت از زمين ها رفت ( همان )

 

بلکه در وسط زمستان هم حضور گرم خورشيد موجب دلخوشي است. هنوز اميد به آينده هست و کودکان بزرگ خواهند شد و فردا و پس فرداها را خواهند ديد؛ و هنوز هم با پـايــــان زمستـــان، کبوتران باز خواهند گشت. سهراب هنوز هم برکت ( نان گندم ) را در زمين مي يابد:

 

يک نفر ديشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند. ( جنبش واژة زيست / ص ۳۸۷ )

اين تقابل ديدگاه سهراب و فروغ را در شعر ديگري نيز خواهيم ديد؛ اما قبل از پرداختـــــن به آن، توجه خوانندگان را به دو اشارة ديگر سهراب به فروغ جلب مي کنم:

 

چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج

( مثلا شاعره اي را ديدم

آنچنان محو تماشاي فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت. ( نداي آغاز / ص ۳۹۲ )

 

به نظرمن سهراب در اين شعر، افتادن تصوير ماه در چشم زني را منظور داشته است. آسمان به پرنده اي تشبيه شده که در چشم زن شاعري تخم مي گــــــــذارد. از آنجـا که پرندگان در مکان خلوت و ثابت تخم مي گذارند، پس مي توان تخم گذاشتن در جايي را کنايه از سکون و ثبــوت آن مکان دانست. بنابراين در اين مصراع، تخم گذاشتن آسمان و محو تماشاي فضا بودن هر دو، خيره و ثابت شدن چشم به آسمان را مي رسانند. ميان چشم، تخم و ماه پيوندي هست. نام چشم در هزوارش ايران باستان، ayoman بود که به معني تخم ماه مي باشد. سهراب از زني مي گويد که عاشقانه به آسمان خيره شده و اين عاشقانه خيره شدن براي سهراب لحظه اي پر اوج است. گفته مي شود که منظور از اين شاعره، فروغ فرخزاد است[۱] و قرينة آن را اين شعر فروغ مي دانند:

 

دستهايم را در باغچه مي کارم

سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم

و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت ( تولدي ديگر )

 

من ربط ميان آن مدعا و اين شعر را نمي دانم؛ اما موافقم که اين شاعره همان فروغ است و قرينة آن را شعر ديگري از فروغ مي دانم:

 

شاعري در چشم من مي خواند، شعري آسماني. ( اندوه پرست )

 

در صورت صحت اين ربط، مسلم مي شود که اين شاعر شعر فروغ نيز همان سهراب است.

اشارة دوم را هم بخوانيم؛ اشاره اي که شايد تداعي ذهن من باشد:

 

زندگي خالي نيست:

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست.

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد کرد. ( در گلستانه / ص ۳۵۰ )

 

مي توان گفت که سهراب در اين شعر به اين گفتة فروغ نظر دارد:

 

شايد هنوز هم در پشت چشمهاي له شده در عمق انجماد

يک چيز نيم زندة مغشوش

برجاي مانده بود

که در تلاش بي رمقش مي خواست

ايمان بياورد به پاکي آواز آبها

شايد ولي چه خالي بي پاياني

خورشيد مرده بود

و هيچ کس نمي دانست

که نام آن کبوتر غمگين

کز قلب ها گريخته، ايمانست. ( آيه هاي زميني )

 

براي سهراب حتي وجود يک سيب هم مي تواند زندگي بخش باشد:

زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست. ( ساده رنگ / ص ۳۴۳ )

سبد زندگي سهراب پر از مهرباني و سيب و ايمان است، اما براي فروغ چطور؛ براي او که زندگي يک خالي بي پايان است؟ و اينکه آيا فروغ نيز در اين سرودة خود به سهراب و ديدگاه ايده آلي او نظر نداشته است؟ بويژه اين کسي که مي خواهد به پاکي آواز آبها ايمان بياورد، نداي «آب را گل نکنيم» سهراب را به ياد مي آورد.

                                                               ... ادامه دارد

 

پی نوشت ها:

۱. ر ک: نگاهي به سپهري ( چاپ هشتم ) / سيروس شميسا / ص 232