لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٤/۳/۱۱
نگاهی به منطق شعر سهراب (۳)

        من مسلمانم.

قبله ام يک گل سرخ. ( صدای پای آب / ص 272)

 

این دو مصراع از معروفترین قسمتهای شعر «صدای پای آب» می باشند. بیایید چشمها را بشوییم تا ببینیم چه پیوندهایی که در آن نادیده گرفته شده است. سهراب ابتدا می گوید مسلمان است، اما بعد می گوید که قبله اش نه کعبه، بلکه یک گل سرخ است. اینکه یک گل سرخ قبلهء اوست، دلیل بر یکتاپرستی او می تواند باشد؛ اما این چه مسلمانی است که بجای کعبه به سمت گل سرخ رو می کند؟ اینجاست که منطق به ما می گوید: لابد سهراب میان کعبه و گل سرخ پیوندی یافته که رو کردن به سمت گل سرخ را دلیل مسلمانی خود بیان می کند. اما این پیوند کجاست؟

گذشته از وجه شبه پشت و رو نداشتن، می دانیم که نام دیگر گل سرخ، گل محمدی است؛ پس در حقیقت سهراب به سمت قبلهء محمدی رو می کند و از طرف دیگر قبلهء محمدی کنایه از کعبه است. پس سهراب با بکار بردن ایهامی لطیف، حسن تعلیلی برای مسلمانی اش می آورد و کعبه و گل سرخ را برابر هم می نهد. اما قضیه به اینجا ختم نمی شود، بلکه سهراب این توازن را به نفع گل سرخ بر هم می زند. وجه شبه دیگر میان گل و کعبه، پرده داشتن است (>پردهء غنچه می درد خندهء دلگشای تو – حافظ ). اما قبلهء سهراب مسلمان، پرده اش را شکافته و شکفته؛ در حالی که قبلهء سایر مسلمین همچنان در پرده ای سیاه پنهان مانده است و چنین است که کعبهء سهراب را به جهت خوشرویی و خوشبویی باغ به باغ می کارند و گلابش را شهر به شهر می برند( گلاب کاشان در تمام شهرها معروف است):

کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر

ولی سایر مسلمانان باید شهر به شهر بروند تا به کعبهء خود برسند. نکتهء لطیف دیگر آنکه در ادبیات عرفانی ما در برابر کعبهء گـِل متظاهران دیندار، کعبهء دل را بنا کرده اند؛ اما سهراب با عرفان زمینی اش در برابر کعبهء گـِل، کعبهء گــُـل را قرار می دهد؛ و این نکته گواهی است بر سیر مطالعات سهراب در ادبیات سنتی؛ اما نه به منظور برداشت ها ی سطحی و تکراری، بلکه مطالعاتی مبنی بر زیباشناسی خاص خود سهراب. به عنوان مثال وقتی که در شعر«مسافر» می خوانیم:

شراب را بدهید.

شتاب باید کرد.

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصهء سهراب و نوشدارو را

روانم. ( همان / ص 315)

گذشته از اشارهء آشکار سهراب به این بیت حافظ:

صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن       دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن

و جدا از تفسیر عارفانه ای که به مقتضای مضمون کلی شعر مسافر از داستان حماسی رستم و سهراب ارایه می دهد، وی ربط میان شراب و نوشدارو را احتمالا در شاهنامه دریافته است. آنجا که رستم در پیامی به کاووس شاه می گوید:

از آن نوشدارو که در گنج توست     کجا خستگان را کند تندرست

به نزديک من با يکی جام می     سزد گر فرستی هم اکنون به پی

و یا اگر در شعر«و پیامی در راه» می گوید:

هر چه دشنام، از لب ها خواهم چید. ( ص 339)

گوشه چشمی هم به این بیت مثنوی مولوی دارد:

چشم گوید غمزه کردستم حرام     گوش گوید چیده ام سوء الکلام

تا هم دید زیبا بین خود را در برابر زشتی ها نشان دهد، هم به وظیفهء خود در از بین بردن کینه ها و دشمنی ها اصرار ورزد و هم سعهء صدر خود را در برابر نادانی و بی ادبی دیگران بیان دارد؛ زیرا سخن چیدن به معنای استماع سخن نیز هست. اما با رجوع به مثنوی خواهیم دید که اگر آنجا مولانا سخن چیدن را به عنوان گناه گوش بر می شمرد، در اینجا سهراب به عیب لباس حسن می پوشاند و این همان زیبا بینی خاص سهراب است که معیار گزینشش از میان گنجینهء ادب فارسی قرار می گیرد؛ و همین وسواس لطیف سهراب در گزینش است که کار مطالعهء تاثیر وی از ادبیات پیشین را دشوار می کند، زیرا هر مضمون یا اصطلاح سنتی در فرایند گذار از نظام زیبا بینی سهراب تغییر ماهیت می دهد و مطابق با نظام فکری سهراب بکار می رود. مثال واضح آن را شاید بتوان در این شعر سهراب جست:

نور خواهم خورد. ( و پیامی در راه / ص 341)

می دانیم که خوردن نور از اندیشه های مولاناییست که برای آن موارد بسیاری می توان یافت:

نیست غیر از نور، آدم را خورش     از جـز آن جان نیابـد پـرورش

چون خوری یکـبار از ماکول نور     خاک ریزی بر سر نان و تنور

اما از نظر مولانا نور خوردن کار انسان های متصل به عالم نورانی بالاست؛ کسانی که در وصفشان می گوید:

نور می نوشد، مگو نان می خورد     لاله می کارد، به صورت می چرد

نان خوری را گفت حق لاتسـرفـوا     نور خوردن را نگـــفـتست اکـتفــوا

و توصیه می کند که:

هر که کاه و جو خورد، قربان شود     هـر که نور حق خورد، قرآن شود

حتی مولانا آنگاه که می خواهد برای اندیشهء بلند نور خوردن، تصویری محسوس بیاورد، باز هم نظر به آسمان دارد:

قوت می خوردی ز نور جان شاه     ماه جانش، همچـو از خورشیـد ماه

اما از تمام این دستگاه فکری عریض و طویل مولانا در نگاه سهراب خبری نیست؛ بلکه نور خوردن او کاری طبیعی و ریشه در تصویری زمینی دارد:

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت. (روشنی، من، گل، آب / ص 336)

نور خوردن کار گیاهان است، چرا که در فرایند غذاسازی آنان نقش اساسی دارد. نور خوردن سهراب هم به جهت پیوندش با سرسبزی گیاهان می باشد:

لب آب

گیوه ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

« من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است! ( در گلستانه / ص 349 – 350)

سخن از این جنبهء شعر سهراب فرصت دیگری می طلبد و تنها غرضم از این اطناب، تاکید بر این مطلب است که برابری کعبه گـُل و کعبهء گـِل در شعر سهراب، تنها یک برداشت مخاطب از شعر نیست، بلکه نشان از توجه شاعری امروزی به ادبیات غنی گذشتهء خود دارد.

 

 ... ادامه مقاله بمونه واسه کتابم