لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸۳/۱٢/٢٦
تلميح در شعر سهراب (۳)

 

هنگام قرائت یک شعر از سهراب، بارها اتفاق می افتد که همدلی و همراهی مخاطب  با متن شعر بریده می شود. يکی از کارکردهای تلمیح در شرح اشعار سهراب، پیوند همین بریدگی هاست که از ربط میان دو مصراع تا حفظ انسجام  یک بند و حتی، تا تحقق ارتباط معنایی کل یک شعر، بسط می یابد. اهمیت توجه به این موضوع آنگاه آشکار می شود که بدانیم، از ایرادهايی که به شرح تفصیلی دکتر شمیسا در کتاب نگاهی به سپهری گرفته شده، قطع ارتباط ساختاری عناصر شعری است[۱]. هر چند این ایراد بیشتر به شرح استاد وارد است تا ماهیت شرح سطر به سطر؛ چرا که به اعتقاد من برای فهم عمق اشعار سهراب و هنر شاعری او، ما حتی نیازمند شرح جزء به جزئیم و گاهی لازم است دامنهء شرح را به حوزهء حروف نیز بکشانیم. به عنوان مثال وقتی در شعر صدای پای آب، سهراب جریان بزرگ شدن خود را چنین توصیف می کند: 

 

طفل پاورچین پاورچین، دور شد در کوچهء سنجاقک ها ( صدای پای آب / ص 276) 

 

شارح موظف است که توضیح دهد، چرا با اینکه حرف اضافهء "از" در اینجا مناسبتر می نماید، شاعر از حرف "در" استفاده می کند؟ چرا که به نظر من، حرف "در" دارای بار معنایی خاصی می باشد که در حرف دیگری نیست.

به بحث خودمان باز می گردیم و نمونه ای از پیوند تلمیحی میان دو مصراع را در شعر ورق روشن وقت مرور می کنیم. سهراب در این شعر، یک روز از زندگی خود را از صبح زود تا هنگام شب شرح می دهد. از هجوم روشنایی صبح و آمدن آفتاب می گوید تا جمع شدن ابر و بارش باران در ساعت نُه. هوا صاف می شود و نیمروز فرا می رسد. بعد از صرف ناهار، سهراب مشغول پوست کندن یک پرتقال می شود:

 

دست من در رنگ های فطری بودن شناور بود:

پرتقالی پوست می کندم.

شهر در آیینه پیدا بود.

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد! ( ورق روشن وقت / ص 381)

 

جالب است؛ نه؟ در حال پوست کندن پرتقال، بدون مقدمه از پيدايی شهر در آينه می گويد. این مصراع شکافی را میان سطرهای پیش و پس خود ایجاد کرده که ظاهرا به آسانی  بند خوردنی نیست. حال ببینیم حد فهم ما از این بند شعر کجاست. سهراب می خواهد در آیینهء شهر دوستانش را بیابد، و برایشان آرزوی روزهای پرتقالی دارد. مفهوم پرتقالی بودن اوقات روز را خودش روشن کرده است: اوقاتی که با پوست کندن یک پرتقال، انسان بتواند در رنگ های بودن غوطه ور شود[۲]. منظور از بودن، حضور در زمان حال یا بهتر بگويم، حضور در هستی است که در شعر دیگری هم از آن ياد می کند:

 

بوتهء خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن ( صدای پای آب / ص 288)

 

حضور تعبیری عارفانه است که آن را به حضور قلبی یا حاضر وقت بودن تعریف کرده اند. با توجه به این مطلب، مسلم می شود که پرسش سهراب از کجایی دوستانش، پرسش از مکانشان نیست؛ بلکه این پرسش در ارتباط با مفهوم بودن، معنا می یابد. دوستان سهراب از پیش او غایبند، اما برایشان هر کجا که باشند، آرزوی حضوری عارفانه دارد. به عبارتی دیگر، زیر ساخت معنایی جمله را می توان با بسط آن چنین خواند:« کاش دوستان من اینجا بودند و شنا در جريان هستی را تجربه می کردند؛ با اينحال در غیبت آنها نیز، اوقاتی پر حضور برایشان آرزو دارم». سهراب حال خوشی را تجربه می کند که دوستانش را بی بهره از آن نمی پسندد. این ربط در چند بند قبل شعر که از کجایی دشمنانش می پرسد، واضح تر است:

 

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد ( ورق روشن وقت / ص 380)

 

یعنی دشمنان من چقدر غایب و غافل هستند که در پیش شمعدانی ها هم که حاضر می شوند، شمع شقاوت دلشان آب نمی شود. چرا که گلهای شمعدانی در نظر سهراب به قدری زیبا هستند که فکر می کرد سنگترین دلها را آب، و عمیق ترین کینه ها را محو کند. اما افسوس که حضور شمعدانی ها نیز حریف غیبت دشمنان سهراب نمی شود. از این غیبت در زبان عامیانه، با اصطلاح « در باغ نبودن » تعبیر می کنیم که به خوبی رسانندهء مفهوم مورد نظر ماست. پس می توان این پرسش را در ارتباط با واژهء حضور و فکر کردن سهراب، اینگونه معنی کرد که دشمنان من در چه سطح فکری هستند؟ یا چرا انقدر کوته نظرند؟ اینجاست که پرسش سهراب با ندای ائنَ المُلوک[۳] عرفا شباهت جالبی می یابد.

این حد فهم ما از متن شعر است و احتمالا می توان ادعا کرد که نقطه - خط مرز را مشخص کرده ایم. اما با اینحال هنوز این وصلهء ناجور شهر در آیینه پیدا بود، همچنان به ذوق می زند. شاید برای توجیه این مصراع راه های مختلفی بیان شود[۴]، اما من سعی دارم آن را با صنعت تلمیح توجیه کنم. به سراغ کتاب معجم البلدان می رویم که در ذیل لغت بابل، از هفت شهر افسانه ایی بابل و هفت اعجوبه ای که در آنها بود، می گوید. در مورد اعجوبهء شهر چهارم چنین می خوانیم:« در شهر چهارم، آینهء آهنینی آویخته بودند و چون یکی از ایشان گم می شد و متفحّص حال او می شدند، در آن می نگریستند، او را همچنانکه بود می دیدند[۵]» و به یاد آوریم که سهراب نیز در آیینه ای شهر نما، به دنبال دوستان خود می گشت. به گمانم تقارن و تطابق این اسطوره با مصراع شعر سهراب به قدری هست که گریبان شارح را از دست خوانندگان رهایی دهد و پیوند میان دو مصراع مورد بحث را تا حدودی تضمین کند. اما این تطبیق، برای مخاطب بصیر شعر تازه ابتدای کار است؛ چرا که اين اسطوره با کشف راز و رمزهايش، ابواب جدیدی از معانی را می گشاید که هویدا کنندهء ربط این افسانه با شعر سهراب می باشد[۶].                   ... ادامه دارد

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱. ر ک: نيلوفر خاموش / صالح حسينی / ص ۱۰۲ و ۱۰۳

۲. سهراب در شعر صدای دیدار، از نگاه شهودی و عمیق خود به میوه ها می گوید و این درحالی است که نگاه همشهریانش از حد بریدن ( خط مماس) و خوردن میوه ها فراتر نمی رود: بینش همشهریان، افسوس / بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود(صدای دیدار / ص 370).

۳. کجايند پادشاهان؟ - ندايی است که عرفا در حالت جذبه فرياد می زدند.

۴. البته در کتابهای موجود – تا آنجا که من مطلع ام - هیچ راهی ارایه نشده است.

۵. و فی المدینه الرابعه مرآه من حدید، فاذا غاب الرجل عن اهله، و احبوا ان یعرفوا خبره علی صحته، اتوا تلک المرآه فنظروا فیها، فراوه علی الحال التی هو فیهما.

۶. سهراب هر اسطوره را از پشت حجاب نماد و رمز آن می نگرد. با تهی کردن افسانهء مذکور از رمز، ما با چه حقيقتی روبرو می شويم؟ شهری که تمام اهالی آن در هر کجا که باشند، حاضرند و هرگز گم نمی شوند( ايهامی به گمراه شدن) و از حال يکديگر نيز باخبرند. اين آينه را طبق سنت شعری می توان کنايه از دل گرفت. سهراب در اشعارش از چنين سرزمينی که ارتباط و پیوند ميان اهالی آن بسيار قوی است، در دو جا ياد می کند: غنچه ای می شکفد، اهل ده با خبرند( آب / ص ۳۴۷)؛ پشت هيچستان رگ های هوا، پر قاصدهايی است / که خبر می آرند، از گل واشدهء دورترين بوتهء خاک( واحه ای در لحظه / ص ۳۶۱). و اين در حالی است که در محيط خود خلاف اين موضوع را شاهد است:« هيچ کس گلهای حياط همسايه را باور ندارد. پيوندها گسسته»( هنوز در سفرم / ص ۱۰۰). مسلما با خبری اهل ده به جهت صفای آينهء دل آنهاست: مردم بالا دست چه صفايی دارند( آب / ص ۳۴۶).

 

 

 

... ادامهء مقاله  شايد وقتی ديگر