لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸۳/۱٢/۱٩
تلميح در شعر سهراب (۲)

 

چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،

مرد گاري چي در حسرت مرگ.

 

سهراب در اين بند، جامعهء شهري را به تصوير مي کشد. توصيف سهراب از چند بند قبل شروع مي شود: شهر پيدا بود: / رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ. / سقف بي کفتر صدها اتوبوس / ...

چنانچه واضح است، در اين بند به هيچ اشارهء لفظي که به وجود تلميحي دلالت کند بر نمي خوريم. اما مي توان يک سري سوالات و ابهامات را مطرح کرد. اين سير دايمي چرخ و اسب و گاريچي چه ارتباطي به شهر دارد؟ با اينکه گاري بيشتر با جامعهء روستايي مناسبت دارد تا شهرهاي پر از اتوبوس. پيوند بين چرخ، گاري، اسب، گاريچي و مرگ نيز چندان عميق و هنري نيست. در شرح اين بند، نهايتا مي توان گفت: تصويري است از روزمرگي و بي هدفي زندگي در جوامع شهري. گاريچي مقصدي براي رسيدن ندارد؛ بي اختيار، در جريان زندگي بي هدف خود مي رود تا هنگامي که مرگ، او را از حرکت باز دارد؛ يا براي توجيه چرخ، بگوييم: واژهء چرخ تبادري دارد به چرخ زندگي که در شهرها بدون توقف و بي هدف، در حرکتي دائميست.

سوال ديگري که به ابهام شعر مي افزايد، اين است که سهراب در اين توصيف عادي و عاري از جنبهء هنري، چه ديده که بندي از شعر را به آن اختصاص مي دهد؟ حسرت چرخ براي خسته شدن اسب و حسرت اسب براي خوابيدن گاريچي و بالاخره حسرت مرد گاريچي براي فرارسيدن مرگ، پيوند چنداني با هم ندارند، لذا حس خوشايندي را القا نمي کند؛ يا لااقل مي توان گفت آنقدر جذاب نيست که فضاي يک بند را تماما اشغال کند. اما همين حس نه چندان خوشايند بايد ما را به اين شک بياندازد که شايد پشت اين بند، نکته اي پنهان وجود داشته باشد.

حال بياييم تعمق در شعر را از واژهء چرخ شروع کنيم. چرخ پيوندي ديرين با شهر نشيني و مدنيت دارد. چرخ از نخستين اختراعات جوامع شهري است؛ آن هم تمدن باستاني سومر. پر بيراه نيست اگر بگوييم که چرخ زندگي شهري با اختراع چرخ به حرکت افتاد. پس فعلا ربط چرخ و شهر مشخص مي شود؛ اما هنوز رابطهء چرخ و گاري و مرگ پوشيده است. باز هم در اعماق تاريج به جستجو مي پردازيم:

« نخستين چرخ هايي که نشانشان در تاريخ مانده، چرخ هاي ارابه ايست خاص حمل اموات، که کاتبي سومري در 3500 سال پيش از مسيحيت، آنرا تصوير کرده است »

گمان مي کنم ديگر بتوانيم نفس راحتي بکشيم از اينکه ربطي بين چرخ، گاري و مرگ يافته ايم که انسجام هنري اين بند را محقق مي کند. حال مشخص مي شود که نگاه سهراب به مسئلهء زندگي شهري، نگاهي ريشه اي و روييده از اعماق تاريخ است. او مي داند که نخستين نشانه هاي زندگي شهري که به دستمان رسيده، با مرگ گره خورده است. از اين رو از شهرهايي که خاک سياهشان، چراگاه جرثقيل است، مي ترسد و به طبيعت و زندگي سادهء روستايي باز مي گردد. او مي داند که چرخ اين گاري از هزاران سال پيش -  يعني نخستين روزهاي جريان چرخ تمدن -  بي هدف در حرکت است. بيچاره اسب که چه حسرت طولاني اي را کشيده است. مرد گاريچي که حمل کنندهء اموات است، از يکنواختي زندگي چنان به تنگ آمده و خسته شده که حسرت آسودگي مردگان پشت ارابه را دارد و خواهان خوابيدن در کنار آنهاست ... و همينگونه تفاسير مختلفي که با کشف تلميح، مي توان به ذهن راه داد.

                                                                                       ... ادامه دارد

 

( نقل مطالب اين ياد داشت ممنوع است)