لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸۳/۱٢/٥
شرحه شرحه

 ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.

چه کسی زیر درخت استاده است؟ آیا این مصراع نیز مانند مصراعهای که در ادامه خواهد آمد، شاره به واقعه ای تاریخی دارد؟ معنی این مصراع از دو حال بیرون نیست. یا تلمیح به شخص تاریخی خاصی دارد که من با اندک بضاعت خود، چیزی در این مورد نیافتم؛ و یا باید معنی این شخص واین درخت را در متن شعر یافت.من گمان می کنم که این شخص همان مرد مسافر است که هنوز در مجاورت درخت، با دست سادهء غربت، مشغول نوشتن یادگاری است:

من از مجاورت یک درخت می آیم

که روی پوست آن، دست سادهء غربت

اثر گذاشته بود:

« به یادگار نوشتم خطی به دلتنگی»

او از مجاورت درخت در سرزمین غربت آمده بود، اما اکنون می بیند که وطن او نیز با او بیگانه است؛ پس همچنان خود را در زیر درخت سرزمین غربت احساس می کند. آن سرزمینی که هنوز در تصرف بیگانگان است و مردمانش چنان بی هویت شده اند که دل به کالاهای وارداتی( اندیشه ها و مکاتب بیگانه) می بندند، نمی تواند وطن او باشد. این چنین است که مرد مسافر در وطن خود نیز احساس غربت می کند.

ولی هنوز سواری است پشت بارهء شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست.

باره به دیواری که دور تا دور شهر می کشیدند، گفته می شود. همچنین به معنی اسب نیز هست که با سوار ایهام تناسب دارد. فتح قادسیه اشاره به پیروزی اعراب بر ایرانیان در جنگ قادسیه دارد. این جنگ در سال ۱۴ هجری در نزدیکی کوفه بین ایرانیان و اعراب مسلمان در گرفت. منظور از پلک به مجاز کل و جز چشم است. بارهء شهر هم همان سرزمین ایران است. می دانیم که در زبان پهلوی( دورهء ساسانیان، یعنی همان زمان جنگ قادسیه) از سرزمین ایران به ایران شهر (Eran shatr ) تعبیر می شد.

از ظاهر شعر چنین بر میآید که این سوار از بیگانگان (فرهنگ بیگانه) است که چشم به سرزمینمان دارد. چشمان او خیس است؛ چرا که تازه از خواب خوش فتح قادسیه برخاسته و دست و رو شسته است؛ اما هنوز هم پلکش برای دیدن این خواب خوش سنگین است.پس معلوم می شود که برای هموطنان سهراب خوابها دیده و در فکر تصرف مجدّد سرزمین آنهاست.سهراب از تحولاتی می گوید که قرار است سرزمین ایران را از هویت و ریشه خود دورتر کند، اما هنوز پشت بارهء شهر است و موفق به تصرف سرزمینمان نشده است.

هنوز شیههء اسبان بی شکیب مغول ها

بلند می شود از خلوت مزارع یونجه.

این بخش اشاره به حملهء مغولها دارد که مزارع ایران را مرتع اسبان و دامهای خود کردند.اسبان مغول برای تاخت و تاز٬ و تصرف و غارت ناشکیبی می کنند.سهراب هنوز هم آثار مخرب آن هجوم را، در سرزمین و فرهنگ ما می بیند و ما را نسبت به آن هشدار می دهد.

هنوز تاجر یزدی، کنار« جادهء ادویه»

به بوی امتعهء هند می رود از هوش.

جادهء ادویه یا راه فلفل، اصطلاحی است که به راه عبور کالاهای هند به مدیترانه و روم اطلاق می شد.امتعه جمع متاع  و به معنی کالاها و اجناس است. این مصراع نیز اشاره به بی هویتی فرهنگی دارد که سالهاست کشورمان را در برگرفته است. چه بسا تعریضی باشد به روشنفکر نماهای همان دوران ( دههء 1340) که دل به اندیشه ها و مکاتب وارداتی بیگانه خوش کرده بودند. آنچنان که از نوشته های سهراب به دست می آید، وی نظر خوشی به این قشر نداشته است. بشنویدایران، مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر ...». اگر این نظر را بپذیریم، همینکه روشنفکران اندیشمند را به تاجران سود پرست تشبیه کرده، تعریض را شدّت می بخشد. علت اینکه چرا از یزد نام می برد نیز واضح است. یزد مرکز زرتشتیان است و اهالی آن، آداب و رسوم باستانی را تا زمانهای درازی حفظ کردند. در هنگام هجوم اعراب نیز از جمله شهرهایی بود که به علت نپذیرفتن دین جدید، جزیه می داد.اگر حال و روز شهر باستانی یزد این باشد، باید حساب دیگر شهرهای ایران را کرد.

و در کرانهء «هامون» هنوز می شنوی:

- بدی تمام زمین را گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

هامون نام دریاچه ای است در سیستان.این دریاچه در ایران قدیم مقدّس بوده؛ چرا که به اعتقاد زرتشتیان، در آخر دوازدهمین هزاره ( به اعتقاد ایشان، عمر جهان دوازده هزار سال است که به چهار دورهء سه هزار ساله تقسیم می شود)، دوشیزه ای از خاندان بهروز خداپرست و پرهیزگار، در دریاچهء هامون ( کیانسیه یا Kasaoyaخود را می شوید و از نطفهء زرتشت که هنگام شهادت، در این دریاچه ریخته، آبستن می شود و از او سوشیانت، آخرین آفریدهء اهورامزدا به دنیا می آید. وی همان منجی و موعود دین مزدیسناست. روایتی هست که دانستنش برای پیوند بین این مصراع با فتح قادسیه مفید است.در جاماسب نامه می خوانیم که پس از شکست‌ایرنیان از اعراب در جنگ قادسیه، یزدگرد سوم رو به سمت کاخ مداین، می‌گوید: درود بر تو باد، من اکنون از تو روی بر می‌تابم تا آنگاه که با یکی از فرزندان خود که هنوز زمان ظهور آن فرا نرسیده است بسوی تو باز گردم.

ایرانیان کنار دریاچهء هامون منتظر منجی خود هستند تا آنها را از دست بیگانگان نجات داده و به دین اصیل خود بازگرداند. می توان اینگونه گفت که این بازگشت، در حقیقت رجوع به آن میراثی است که از دست رفته است. میراثی که با به دست آوردنش به اصل و ریشهء حقیقی خود باز می گردیم.