لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸۳/٩/۱۸
 

 

سلام. امروز توی يه برنامهء تلوزيونی يه جانباز رو ديدم. برنامهء روايت فتح بود. اون جانبازه٬ بزرگترين پسر مادر پيرشه. زن و بچه هم داره؛ اما نمی يان ملاقاتش. فقط مادر و يکی از برادراش می يان عيادت. اون جانبازه سه تا برادر کوچيکتر از خودش داره. ميخام از برادراش بگم.

برادر کوچيکش٬ يکسال پيش با موتوری که باهاش مسافر کشی می کرد تصادف کرد. موتور داغون شد و پاش هم بد جوری شکست. طرفش که مقصر هم بوده٬ مثل اينکه حسابی پارتيش کلفته و اينا رو دنبال خودش می کشونه٬ بدون اينکه خسارتی بده.

برادر ديگش الان حدودا ۳۰ يا ۳۱ سالش ميشه. توی تلوزيون هم حرف زد. هنوز ازدواج نکرده. کار می کنه و خرجی خانواده اش رو ميده. موهاش سفيد شده. هميشه پيرهن های دست دوم ميخره. 

برادر از اون بزرگتره که فکر کنم ۳۵ سال رو داشته باشه٬ بيماری (ام.اس) داره و سر تا پاش فلجه. خودش با اون طرز حرف زدنش که به سختی قابل فهمه٬ يه روز ميگفت: توی خواب يه سيد سبز پوشی اومد و بهم گفت: اگه بخای شفات ميدم٬ اما دينت رو ازت ميگيرم. ميگفت که بهش گفتم: شفا نميخام. نميدونم اون سيد سبز پوش تونست زبونش رو بفهمه.

مادر پيرشون که بهش سيده خانوم ميگن، توی يه خونهء کوچيک با سه تا پسراش مستاجره. چون پول نداشتن، مجبور شدن برادر جانبازشون رو توی قزوين بستری کنن. سيده خانوم امروز توی تلوزيون ميگفت: الان ۲۵۰۰ تومن دادم تا از تهران بيام اينجا تا پسرم رو ببينم. تا ببينم چه جوری میشه برگشت. 

البته اينايی که گفتم رو توی برنامه روايت فتح خيلی هاش رو نگفتا. من دارم از خودم ميگم. آخه سيده خانوم، هم محلهء ماست. مثل حاج داوود کريمی که چند مدت پيش مرحوم شد.

خلاصه برنامه که تموم شد٬ زدم اون کانال. ديدم يه آخوند داره صحبت می کنه.

 

 

در اوج ملکوت

به يک مو بندم.

لطفا ريشت را بتراش!