لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٦/٥/۳
شرحه شرحه (قسمت هفتم)

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،

پدرم پشت زمانها مرده است

 مهتابی به قسمت ایوان یا بالکن خانه گفته می شود که معمـولاً برای فرار از گرمای شبهای تابستان، در آنجا می خوابند. «پشت دو بار آمدن چلچله ها» اشاره به دو بهار گذشته و «پشت دو برف» اشاره به دو زمستان قبل دارد. پدر سهراب حدوداً در سال 1341 هـ . ش در گذشته[1] و زمان سرودن شعر هم سال 1343 است؛ یعنی دو سال بعد از مرگ پدرش. سهراب می گوید که پدرم دو بهار و دو زمستان و دو تابستان قبل مرده، اما بعد می گوید که پدرش در پشت زمانها مرده است. سطر آخر بسیار مهم است. اینکه می گوید پدرش پشت زمانها مرده است را چگونه باید معنا کرد؟ آیا باید گفت که منظور پدر نوعی بشریت است؟ من اینگونه تفسیرها را نمی پذیرم. البته توجه دارم که سهراب در این شعر سعی در گم کردن نسب، پدر، مادر و حتی شهر خود در پشت زمانها دارد، اما باید پرسید که علت این کار چیست؟ بهتر است دلیل را از خود سهراب جویا شویم. سهراب روز مرگ پدرش به روستای زیبای ناظم آباد رفته بود. سخنان او در این مورد راهگشاست:« مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان، خود را در آرامش خویش باز یافتم. زندگی ما تکه ای است از هماهنگی بزرگ. باید به دگرگونی های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می میرد و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی های نزدیک [مانند پیوند سهراب با پدرش]، جای خود را به پیوندهای همه جاگیر می دهد. آن روز که ﻫﻤﺔ خویشاوندان در خاﻧﺔ ما بودند و چشم ها تر بود، من در «ناظم آباد»، تنها در دره ها می گشتم؛ خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم[2]  ... گاوی که در یونجه زار می چرید، چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود، بستگی های خانوادگی مرا سست می کرد.»[هنوز در سفرم: ص93] پس می بینیم که اگر سهراب نسب خود را در هند یا سیلک گم و گور می کند، و یا اگر مانند عرفا در گم نامی وطنش ندا سر می دهد که «این وطن مصر و عراق و شام نیست؛ این وطن جاییست کاو را نام نیست»، به این دلیل است که او به «هماهنگی بزرگ» رسیده و دیگر این بستگی ها و پیوندهای ظاهری برایش اهمیت ندارد: گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جاننیمــیـم ز ترکـسـتـان، نیــمـیـم ز فـــرغـانـه( دیوان شمس: غزل 2309 ) به خاطر این بی اهمیتی است که می گوید پدرش نه در دو سال پیش، بلکه در پشت گذر زمان ها مرده و فراموش شده است. دیگر برایش مهم نیست که پدرش دو سال پیش یا هزاران سال پیش مرده باشد؛ چرا که او به «دگرگونی های این تکه» تن سپرده است[3]. این معنی را شرح باقی بند هم تایید می کند. این نکته هم قابل توجه است که سهراب در اشعار قبل خود، نوسان ها را آلودگی، و دگرگونی ها را غمناک می دید و اکنون به این بصیرت دست یافته است:

ساقه به بالا می رود، میوه فرو می افتد، دگرگونی غمناک است. نور، آلودگی است. نوسان، آلودگی است. رفتن، آلودگی. ( برتر از پرواز: ص 191 )  

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود، 

برای درک بهتر معنی این مصراع، باید به شعر دیگری که آن را هم در سوگ عزیزی سروده، توجه کرد:«یک نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.» ( جنبش واژﺓ زیست: ص387 ) سهراب شاید زمانی فکر می کرد که با مرگ پدرش آسمان بر او تیره و تار خواهد شد؛ اما بعد از رفتن ساﻳﺔ پدر از سرش، دید که آسمان همچنان آبی باقی ماند و زندگی روال عادی خود را پیش برد. پس آبی بودن آسمان کنایه از اداﻣﺔ روال طبیعی زندگی و جنبش پیوﺳﺘﺔ واژﺓ زیست بعد از مرگ پدر سهراب است. موجودات می میرند اما هستی همچنان به جریان خود ادامه می دهد؛ چنانچه فروغ می گوید: پرواز را به خاطر بسپارپرنده مردنیست. ( دفتر ایمان بیاوریم ...: شعر پرنده مردنی است ) 

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد. 

بی خبر به معنی ناگهان است و نظری هم به بی اطلاعی مادر از خبر مرگ پدر دارد. گویا هنگام خواب، خبر مرگ پدر را به مادر داده اند که ناگهان از خواب می پرد؛ شاید هم مادر نگران سرپرستی خانواده است؛ مسئولیتی که بعد از مرگ پدر تماماً بر دوش او افتاد و خواب آرام را از چشمانش ربود. احتمال دیگر آنکه بگوییم، سهراب می خواهد پیوند عاطفی و درونی بین پدر و مادرش را برساند که با مرگ پدر، مادر از خواب می پرد. به هر حال این بخش نیازمند تامل و بررسی بیشتری است.برای زیبا شدن خواهر سهراب بعد از مرگ پدرش، تفسیری دارم که شاید ابتدا عجیب به نظر آید؛ اما قراینی برای آن هست. پدر سهراب در تربیت کودکان خود «مستبد» و «با انضباط» بود. در این مورد خواهر سهراب می گوید:«هیچکدام از ما در حضور او اجازه نداشتیم طوری که حالت لمیدن داشته باشد، تکیه بدهیم. اگر اینطور می شد، بلافاصله با لحن آمرانه می گفت:«درست بنشین» و ما فوری راست می نشستیم.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص30] پدر سختگیر می میرد و خواهر کوچکتر فرصت آرایش می یابد. حال دیگر خواهر می تواند آنگونه که خود دوست دارد لباس بپوشد و خود را زینت دهد. شاید به این دید زیبابین منْ آن هم در گیراگیر مرگ پدر ایراد بگیرید، اما سهراب نیز به این دید زیبابین در هنگام مرگ پدرش اشاره می کند که در شرح مصراع بعد مفصّل از آن خواهم گفت. نباید تعجب کرد که سهراب طرف دیگر سکه را ببیند و حتی در فاﺟﻌﺔ مرگ پدر نیز جنبه های زیبای آن را بیابد. طبق معنای ارایه شده، دو جملۀ این سطر ارتباطی علّی با هم ندارد و ﺟﻤﻠﺔ «پدرم وقتی مرد» برای هر کدام از آنها تقدیر گرفته شده است:پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود.پدرم وقتی مرد، مادرم بی خبر از خواب پرید.پدرم وقتی مرد، خواهرم زیبا شد. 

پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.

ابتدا سخن خود سهراب:«روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود؛ ولی وجود گرسنگی شقایق را شدیدتر می کند و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس، میان مرده ها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک [زیبابینی]. وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه [فاﺟﻌﺔ مرگ پدر] آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجـعه آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستـم و می دانم که پـاسبانها شاعر نیستند.»[هنوز در سفرم: ص 25]سهراب هنگام مرگ پدرش در یک دنیای زیبا و تلطیف شده قرار داشت؛ در دنیایی که حتی پاسبانها که مظهر خشونتند شاعر و پر احساس می شوند[4]. پس سهراب صرفاً از نگاه زیبا شناساﻧﺔ خود که در آن دوران به او دست داده بود سخن می گوید؛ وگرنه نه پاسبانی در کار است و نه شاعری که مثلاً بگوییم: پاسبانها هم برای مرگ پدرش مرثیه سرودند؛ یا تفاسیری از اینگونه. آنجا هم که سهراب در جواب خواهرش که در مورد این مصراع توضیح خواسته بود، می گوید:«این ها [کسانی که معنی این مصراع را نفهمیدند] فکر نمی کنند که دربارﺓ آنچه که نیست و من مایلم باشد، صحبت می کنم»[سهراب، مرغ مهاجر: ص100]، به نظر من دقیقاً از همین دید زیبابین صحبت می کند. نگاهی که در میان مرگ و بیماری و فقر هم از زیبایی یک بنای قدیمی دچار ستایش شود و در فاﺟﻌﺔ مرگ پدر نیز طرف دیگر سکه را ببیند؛ یعنی همچنان همه جا را زیبا ببیند، نه اینکه دنیا برایش تیره و تار شود. در این نگاه زیبابین است که پاسبانها هم مانند شاعران دوست داشتنی خواهند بود. همین زیبابینی است که در میان ما نیست و سهراب مایل است که باشد. 

 مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟ 

بقال، اصلاً به معنی سبزی فروش است، اما این شغل خواربار فروشی و میوه فروشی را نیز شامل می شود. سیر و من از وزنهای معمول قدیم بود. یک سیر برابر با 16 مثقال (حدوداً 100 گرم) و یک من برابر با 600 مثقال (حدوداً 3 کیلوگرم) است. میان دو «من» ایهام تناسب هست. وضع سهراب بعد از مرگ پدرش مصداق این مثل نبود که «فکر نان باش، خربزه آب است»؛ زیرا زندگی برای او همچنان روال عادی خود را داشت. او به دنبال دل خوش و شاد است، حتی هنگام مرگ پدرش و این دل خوش را از بقال محله هم سراغ می گیرد. بقال ها از آنجا که بخش عمده ای از مایحتاج اهل محل را تامین می کردند، اصطلاحاً همه چیز فروش بودند و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشتند؛ از اینرو عجیب نیست که سهراب سراغ دل خوش را از مرد بقال می گیرد. ﻧﮑﺘﺔ مهمی که عدم توجه به آن می تواند در فهم این بخش گمراه کننده باشد، آن است که امروزه «دل خوش سیری چند» صورت کنایی یافته و به معنی «افسرده بودن و دل و دماغ نداشتن» بکار می رود. من این کنایه را در فرهنگ اصطلاحات و کنایات نیافتم. نمی دانم آیا این ضرب المثل به این شکل از شعر سهراب رایج شده یا خیر؛ اما اگر چنین است، به اعتقاد من برخلاف معنی مورد نظر سهراب به کار می رود؛ زیرا معتقدم که این عبارت معنی کنایی امروزی را ندارد و واقعاً سهراب به دنبال دل شاد و خوش می گردد، نه اینکه مثلاً بگوییم سهراب از مرگ پدرش چنان افسرده بود که دل و دماغ جواب دادن به سوال مرد بقال را هم نداشت. سهراب خود به خندان بودن درونش در زمان مرگ پدر اشاره دارد:«[آن روز] درون من خندان و زیبا بود.»[هنوز در سفرم: ص93] ﻧﮑﺘﺔ دیگر توجه به این مطلب است که سهراب چند سیر دل خوش را در برابر چند من خربزﺓ شیرین قرار می دهد: دل خوش به معنی دل قانع و خشنود است[ر ک: لغتناﻣﺔ دهخدا: ذیل دل؛ ترکیب دل خوش] که به این معنا با واژۀ سیر (دل سیر بودن) ایهام تناسب دارد و در تقابل با چند من خربزه، قناعت پیشه گی سهراب را نشان می دهد. همچنین این موضوع هم فهمیده می شود که دل خوش و قانع، بهایی گزاف دارد که به سیر خرید و فروش می شود.   

 پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت، تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت. 

گویا متوجه می شود که در فراموشی پدر زیاده روی کرده است، لذا در بندی کوتاه و جداگانه ذکر خیری از او و هنرهایش می کند تا حرمتش را پاس بدارد. با توجه به معنایی که از بند پیش ارایه شد، این بند صرفاً سخنی عامیانه و غیر شعری نیست، بلکه معنا و پیام خود را دارد. 

 پی نوشت ها:

  1. سهراب در نامه ای به مورخ 14 شهریور 1341، به مرگ پدرش اشاره می کند. ر ک: هنوز در سفرم: ص93 2. 

۲. احساس می کنم که سهراب به تناسب این «هماهنگی» خود با همه چیز، با واژﺓ «ناظم آباد» نظر دارد. از نظر سهراب، ناظم آباد جایی است که همه چیز در نظم و هماهنگی قرار دارد. اینگونه بازی با واژگان را در چند قسمت از شعرهای او نشان خواهم داد.

3. طرح مطلبی در اینجا خالی از فایده نیست. معمولاً بعد از ذکر بهار، زمستان و تابستان انتظار نام بردن از پاییز را داریم. سهراب نیز همینگونه یک به یک فصلها را می شمارد، اما قبل از ذکر پاییز گویی با خود می اندیشد:«چه اهمیتی دارد که پدرم پشت چند فصل و چند سال پیش مرده است؟ چه دو سال و چه هزار سال؛ پاییز یا بهار. آنچه گذشت، گذشت: پشت سر نیست فضایی زنده. ما باید در برابر این تغییرات تسلیم شویم»، لذا انتظار خواننده را بی پاسخ می گذارد و به جای ذکر پاییز می گوید: پدرم پشت زمانها مرده است.

4. سهرابی که از زمان چشم گشودن، پاسبانها را یا مشغول کشف حجاب زنان دیده است یا سرکوب نهضت های مردمی، حق دارد که آنان را مظهر خشونت بداند. رد پای ترس از پاسبان ها را حتی می توان در فرهنگ عاﻣﺔ امروز هم مشاهده کرد. یکی از ضرب المثل های جالب در این مورد آن است که وقتی نوشیدنی ای مانند چای کم رنگ (رنگ پریده) باشد، به طنز می گویند: مثل اینکه پاسبان دیده.