لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٦/٢/۱٤
شرحه شرحه (قسمت ششم)

  

اهل کاشانم.

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک «سیلک». 

سهراب در این بند می خواهد نسب خود را در گرد و غبار تاریخ گم کند. برای سهراب مهم نیست که نسبش به چه کسی برسد، به همین دلیل قید «شاید» را بکار می برد. گفته شده است که منظور از «گیاهی در هند» ممکن است همان گیاه ریواس باشد که بنابر اساطیر ایرانی، اولین زن و مرد (آدم و حوای ایرانی) از آن بوجود آمدند[۱]. من مطلبی که گیاه ریواس را به هند پیوند دهد نیافتم، مگر اینکه این اسطوره را با این روایت که حضرت آدم از بهشت به جزیرﺓ سرندیب هند هبوط کرد، ربط دهیم که پیوند بعیدی است. سیلک (به فتح حرف دوم) از مناطق باستانی اطراف کاشان است که طی حفاری هایی آثاری از جمله چند قطعه استخوان و سفالینه در آن یافته شده که نشان از تمدنی باستانی دارد. دکتر رومن گریشمن، باستان شناس فرانسوی معتقد بود که سیلک کاشان اولین خاستگاه بشر در روی زمین است.[نقل از حجم وهم/ ص67]سهراب می گوید که نسبش شاید به یکی از سفالینه های سیلک برسد؛ یعنی انسانهایی که مرده اند و خاک شده اند و از خاکشان کوزه و سفال ساخته اند[۲]. همین ذکر سفالینه به جای انسان، قرینه ای است برای صحت این مدعا که تشخیص سلسله نسب برای سهراب اهمیت ندارد؛ و این بی اهمیتی در حالی است که پدر بزرگ او از خوانین کاشان بود و از طرف مادری به لسان الملک سپهر، مولف کتاب "ناسخ التواریخ" می رسید.[ر ک: سهراب، مرغ مهاجر/ ص 17] الحق که سهراب هم فرزند خلف همان لسان الملک است که اینچنین تاریخ خانوادگی خود را نسخ می کند. همین معنی را در مورد «گیاهی در هند» هم می توان صادق دانست؛ یعنی سهراب نسبش را به نخستین انسانها در اولین جایگاه بشر نسبت می دهد که مرده اند و از خاکشان گیاه روییده است. در این صورت از اسطورﺓ ریواس که ارتباطی با هند ندارد هم خلاص می شویم[۳]. 

نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد. 

سهراب نسبش را به یک زن فاحشه می رساند؛ به این معنی که نسب و نژاد مشخص و معلومی ندارد. جالب آنکه در قدیم، شهری به نام کاشان در ماوراء النهر وجود داشت[رک: لغتناﻣۀ دهخدا/ ذیل کاشان]؛ که تبادر است به اینکه برای سهراب مهم نیست که نسبش به کدام شهر و دیار برسد؛ چه کاشان ایران، چه کاشان ماوراء النهر. از این مطلب که شهر بخارا در قدیم به داشتن فحشاخانه معروف بوده یا خیر، اطلاعی نیافتم. از طرفی این مصراع را با ﺣﻤﻠۀ مغول به شهر بخارا و هتک حرمت زنان بی ارتباط می دانم، زیرا سهراب از زنی فاحشه سخن می گوید نه زنان عفیف مجبور. اما مسلماً مطلبی در نظر سهراب هست که از زنی فاحشه در شهر بخارا می گوید و این پیوند زن فاحشه و بخارا اتفاقی و بی هدف نیست[۴]. مولف کتاب "آواز حقیقت" این رساندن نسب به گیاه و سفال و زن را اشاره به سه نوع تناسخ، یعنی رسخ (تبدّل انسان به نبات)، فسخ (تبدّل انسان به جماد) و نسخ (تعلق روح به جسم انسانی دیگر بعد از مرگ) می داند[ر ک: آواز حقیقت/ ص 76]، اما ظاهراً سهراب از روندی معکوس تناسخ می گوید.   

پی نوشت ها: 

1.  برای نمونه، ر ک: نگاهی به سپهری/ سیروس شمیسا/ ص61 ؛ و نیلوفر خاموش/ صالح حسینی/ ص24 و 25.

2. همانگونه که سفال با انسان نسبت دارد، انسان نیز با سفال پیوندی اساطیری دارد. در اساطیر مصر به تصاویری بر می خوریم که خدای خنوم (khnum) را روی چرخ سفالگری و در حال سرشتن نوع بشر نشان می دهد. سهراب هم در یادداشت هایی که قرار بود بر کتاب "اتاق آبی" بیافزاید، می خواست در بخش کوزه گری کاشان از خدا ـ کوزه گر یاد کند، اما صد افسوس که هجرت آن عزیز این کتاب را ناتمام گذاشت. برای اطلاع، ر ک: هنوز در سفرم/ ص139/ شماره 153.  در کتاب "آثار الباقیه"، این اسطوره را با عنوان «عقیده ایرانیان در مبداء جهان و طرز پیدایش بشر» می خوانیم و استاد مهرداد بهار نیز یادآور می شوند که داستان کیومرث که حاوی این اسطوره است، صرفاً اسطوره ای ایرانی است و به دورﺓ هند و ایرانی مربوط نمی شود؛ ر ک: پژوهشی در اساطیر ایران/ ویرایش دوم/ ص483 

4. بیشترین حدس من آن است که سهراب به کولیانی که در قدیم در شهر بخارا ساکن بودند، نظر دارد. کولی ها معمولاً به اعمال ناشایستی چون دزدی و فحشا منسوبند. در نگاه گذرایی که به مآخذ قدیمی مانند تاریخ بخارای نرشخی داشتم، ذکری از این کولیان نیافتم، اما ریچارد فرای در کتاب تحقیقی خود به وجود این کولیان اشاره، و خواهان مطاﻟﻌۀ بیشتری در این زمینه شده است. ر ک: بخارا (دستاور قرون وسطی) / ص 265