لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٦/۱٢/۱۱
شرحه شرحه (قسمت هشتم)

سلام. با شرح قسمت هشتم منظومه ی "صدای پا یآب" به روز کردم. اما پیش از شرح، فکر می کنم مناسب باشه در مورد یه سری مسایل مربوط به شرح شعر چیزهایی بگم. من در طول یک سال گذشته دفتر «حجم سبز» سپهری رو در طول 25  جلسه در فرهنگسرای بهمن شرح و تفسیر کردم که علیرغم استقبال کم مخاطبان، فرصتی برای خودم پیدا شد تا به صورت جدی تری راجع به شیوه ی شرح ام تامل کنم. اول اینکه، بعد از گذشت یک مدت زمانی و فاصله گرفتنم از شعر سپهری ممکنه در مورد برخی از معانی شک هایی در درونم احساس کنم؛ اما این مسئله تنها نشان دهنده ی فاصله گرفتن من از تجربه مستقیم و رویارو با شعره نه چیز دیگه. مسلماً با دوری از یک شی فیزیکی هم، اون تبدیل به یک شی خیالی در ذهن میشه که قابل شک و تردیده. دوم اینکه مسئله ی مهم، استوار کردن روش شناسی شرح شعره. من در مدت یک ماه فرصتی برای تحقیق در مورد 100 بیت نخست مثنوی مولانا داشتم تا ببینم آیا روش شرح من در مورد سپهری درباره ی متون کلاسیک هم جواب میده یا خیر. برای خودم این تجربه خیلی جالب بود و اگه خودمو از جذبه ی این موضوع جدا نمی کردم مطمئناً الان هم وقت نوشتن این مطالب رو نداشتم. خوشبختانه یا متاسفانه تامین منابع مالی شرح مثنوی از طرف صندوق حمایت از پژوهشگران تایید نشد، و من هم فعلاً دست کشیدم تا شغلی پیدا کنم که منو تامین کنه. در مورد برخی از یافته هام از ابیات مثنوی در یادداشت های بعدی چیزهایی خواهم نوشت تا روش شناسی منو خوب بتونه نشون بده؛ اما اون چیزی که الان گفتنشو لازم میدونم ـ و نمیدونم که چقدر هم درسته ـ اینکه که اصلاً تصورشم نمی تونم بکنم که شرحی بدون در نظر گرفتن نیت و مقصود مولف یک متن یا شاعر یک شعر، چگونه شرحی ممکنه بشه. اما در بین روش های مولف مدار، من شدیداً مفتون روش زیگموند فروید هستم و به اعتقاد من حقیقت فروید و کارکرد نقد ادبی فرویدیسم فراتر از هر گونه بحث از اصطلاحات جنسی و تطبیق اون با مضامین ادبی یه. نکته ی آخر هم در مورد ماهیت زبانه. اینکه آیا حقیقتاً زبان (تنها ابزار کار فروید) بیشتر از اونی که فکر می کنیم رسواکننده انسان ناطق نیست؟ در سطر: «همه ذرات نمازم متبلور شده است» آیا واژه ی "ذرات" که ترجمه ای از واژه ی "اتم" هست، با جریان متبلور شدن که پیوندی عینی با نظم و ترتیب ذرات و اتمهای یک شی داره،  نمی تونه ربطی عینی و در عین حال حاکی از ذهنیت مولف داشته باشه؟؟... ببخشید. زیاد شد (تلافی این مدت سکوت). بریم سراغ شرح شعر: 

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.

سهراب دوران کودکی خود را در باغ بزرگ اجدادیش در شهر کاشان گذرانده بود. در این بند از آن باغ و دوران کودکی اش می گوید. «سایه ی دانایی» اضاﻓه ی استعاری است. در ظاهر می توان گفت که دانایی به ابری تشبیه شده که به باغ دوران کودکی او سایه انداخته بود؛ یعنی سهراب در آن باغ چیزهای زیادی می توانست یاد بگیرد. برای این معنی قرینه ای از نوشته های سهراب می یابیم:«با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم و خانه بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود.»[هنوز در سفرم: ص 14] اما از آنجایی که در آخر این شعر می گوید که کار ما شناسایی نیست و از ما می خواهد که پشت دانایی اردو بزنیم، و همین طور در همین بند می گوید که در این باغ بی دانش توت می چید، احتمالاً مفهوم دیگری از آن در نظر دارد. برای فهم منظور سهراب، ابتدا باید توجه داشت که از نظر وی دانش و دانایی همراه با نور است: من به ایوان چراغانی دانش رفتم. ( صدای پای آب: ص 276 )اما گویی این دانش نورانی پشت به باغ سهراب دارد که بجای نور، سایه اش را بر آن انداخته است. یعنی سهراب از بکار بردن «سایه ی دانایی»، نبودن دانایی و جای خالی آن را مد نظر دارد. البته باید دانست که وی از این دانایی منظور خاصی دارد که در این گفته اش به خوبی نمایان می شود:«در چنین شهری [شهر کاشان] ما به آگاهی نمی رسیدیم. اهل سنجش نمی شدیم. شکل نمی دادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می باختیم. شیفته می شدیم. و آنچه می اندوختیم، پیروزی تجربه بود.»[همان: ص 17] آنچه این تفسیر خاص را قوت می دهد آن است که در ادامه، از همین حساسیت (گره خوردن احساس و گیاه) و شیفتگی (سوختن سینه از ذوق شنیدن) خواهد گفت. قرﻳﻨه ی دیگری که نشان می دهد واژﺓ سایه به معنی جای خالی یک چیز، در ذهن سهراب می باشد این ﻧﻮﺷﺘه ی اوست:«روی این خاک پرت افتاده [خاک غربت]، سایه ی دوست پررنگ تر است.»[همان: ص 85] پس باغ کودکی سهراب در طرفی بود که دانایی نبود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،

یک معنی گره، ﻧﻘطه ی اتصال برگ به ساقه است که از این جهت با گیاه ایهام تناسب دارد. سهراب می گوید که در آن باغ، با دیدن یک گیاه احساساتمان برانگیخته می شد. یعنی احساس با گیاه شکفته و با گیاه پژمرده می گردید؛ گویی که وجودشان بهم گره خورده است، مانند گره خوردن برگ به ساقه. این گره خوردگی احساس سهراب با گیاه را خواهرش متذکر می شود:«او پیش از همه پیدا شدن جوانه های گندم و شبدر و درخت بید و همچنین دمیدن شکوﻓه ی هلو، گوجه و گلابی را بشارت می داد.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص 26 و 27] سهراب این گره خوردگی احساس و گیاه را در ادامه، با ترکیب «شکفتن شور» نشان خواهد داد.

باغ ما ﻧﻘطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود.

از آنجا که گاهی برای پرندگان تنها در قفس، آینه ایی می گذارند تا چندان دلتنگی نکنند، شاید منظور سهراب این باشد که در فضای محصور باغ در تنهایی خود خوش بوده است؛ ضمن اینکه برخورد نگاه و آینه اشاره ایی هم به خودشناسی و تجسس در حالات درونی دارد. سهراب در باغ دوران کودکی اش با خود خلوت می کرد و اندک اندک با حالات درونی و روحی خاص خود آشنا می شد.

باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.

دایره با سعادت نسبت دارد: آدمی در تکامل خود به سعادت می رسد و اشکال در تکامل خود به شکل دایره؛ زیرا اشکال محصول اضلاعند و نهایت اضلاع در دایره است. ریاضیدانان یونان باستان معتقد بودند که دایره ی کامل در عالم محسوس وجود ندارد و تنها شکلهای نزدیک به دایره را می توان در این جهان یافت. سهراب هم که میداند دایره ی سعادت در دنیای امروزی دست نیافتنی است، می گوید باغ ما یک منحنی از دایره ی سعادت بود؛ آنهم با قید «شاید». دایره ی سبز سعادت، استعاره از بهشت است؛ چرا که از منظر اساطیری باغ عدن یا بهشت به شکل دایره فرض می شود. همچنین رنگ سبز هم رنگ سعد و سعادت است. سهراب باغ دوران کودکی اش را گوشه ای از بهشت می دانست.شارحی در شرح این سطر، ابتدا در توضیح قوس می نویسند:«قوس، نعبیری از قوس نزولی و قوس صعودی انسان است و در جهان بینی عرفانی، قوس به مفهوم پویایی و حرکت و زندگی و رشد است و چون با سعادت همراه است، قاعدتاً باید قوس صعودی انسان به عالم ملکوت باشد. و «دایره»، نماد تمامیت و کلیت است. کاملترین و طبیعی ترین شکلی که در عالم هستی وجود دارد، از این رو مقدس است...»[نگاه ناب: ص 777] سپس می افزایند:«ترکیب «دایره ی سبز سعادت» توالی وصفی است که اهمیت این قوس را می رساند، انسان قبل از اینکه دچار قوس نزولی هستی شود (یعنی قبل از هبوط) در بهشت سعادت زندگی می کرد. هنوز به مرحله ی دانایی نرسیده بود، چون از میوه ی ممنوعه نخورده بود و در طرف سایه ی دانایی قرار داشت. پس باغ ما نیمی از کل خوشبختی و سعادت را در برداشت و قوسی به سمت صعود و کاملتر شدن جریان بود (به خاطر سعادت سبز) بنابر این، شاعر در مراحل آینده به قوس کامل سعادت (دایره) خواهد رسید.»[همان: ص 778] این نمونه را از آنرو ذکر کردم تا نشان دهم که گاهی به علت نبود یک روش صحیح در تفسیر، چگونه معنی اصلی شعر در خلال نمادپردازی ها و معنا سازی های غیر ضروری پنهان می ماند چنانچه مشخص نیست که آیا خود مولف این سطور دریافته است که دایره ی سبز سعادت اشاره به همان بهشت مذکور وی دارد یا خیر. مسلماً سپهری به اقتضای شغل خود و با توجه به قراین نوشته های او بویژه در کتاب "اطاق آبی" در زمینه ی اساطیر و نمادها مطالعات و اطلاعات وافری داشته است اما این نکته جوازی برای تفاسیر نمادین و عرفانی آن هم بدون پایبندی به یک روش صحیح نخواهد بود.

میوه ی کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب.

میوه ی کال خدا اشاره به خوابهای شهودی و الهامات دوران کودکی سهراب دارد، دورانی که «زنبیل سبز کرامت» را از میوه های الهام پر می کرد. دیدن خدا در خواب، از مضامین ادبیات عرفانی است. نمونه های آن را می توان در کتاب تذکره الاولیاء عطار خواند.[برای نمونه، ر ک: تذکره الاولیاء: ص171] سهراب در شعر "بی روزها عروسک" به این میوه ی الهام دوران کودکی اشاره می کند:من برای دهان تماشا میوه ی کال الهام می بردم. ( هشت کتاب: ص 439 )گاه در سینی فقر خانه میوه های فروزان الهام را دیده بودم. ( هشت کتاب: ص440 )سهراب با پیوند دادن باغ دوران کودکی اش به باغ بهشت در مصراع پیش، اکنون از میوه ی معرفت می گوید. سهراب در دوران کودکی خود هر روز میوه ی معرفت را می چید و می خورد، بدون آنکه از باغ بیرون رانده شود. اینکه چرا میوه ی معرفت را کال می گوید، شاید به این دلیل است که باغ آنها نیز خود باغ بهشت نبود. میوه ی کامل و رسیدﺓ معرفت را تنها در بهشت و در نزد خود خدا می توان یافت. همچنین کالی این میوه اشاره به این نکته دارد که ”کودکان خداوند را بدون شناخت، احساس می کنند.“[نقل از مکاشفه هشت: ص111] چنانچه به عقیدﺓ آوگوستینوس قدیس هم، آدم و حوا شناختی تجربی از خدا داشتند و خدا با آنان سخن می گفت و بر آنان تجلی می کرد.اگر چه کلام به درازا می کشد، اما ناچارم یادآور شوم که وقتی سهراب از جویدن میوه ی کال خدا در خوابهایش می گوید، باید به بار معنایی آن که ناشی از تجارب شخصی اوست هم توجه شود: اول اینکه به سبب سفتی میوه ی کال، جویدن آن توجیه می شود؛ اما جویدن میوه ی کال خدا نماد دیر هضم بودن این تجارب شهودی برای کودکی به سنّ و سال سهراب هم هست. خود سهراب به طاقت کمش در شهودات دوران کودکی اشاره کرده است.[ر ک: اتاق آبی: ص31] دوم اینکه چیدن میوه ی کال باغات کار هر کودکی نیست؛ بلکه جسارت و شیطنت سهراب را می خواهد. لذا سهراب در کودکی بدون ترس، حالاتی را تجربه می کرد که دیگر کودکان از آن بی نصیب بودند. ﻧﮑﺘه ی آخر اینکه سهراب با پیش کشیدن موضوع میوه ی معرفت و اخراج آدم و حوا از بهشت، می خواهد بگوید که چیدن میوه ی خدا موجب نمی شد که از بازی کردن در باغ و لذت بردن از زیبایی های آن محروم بماند؛ چرا که برای او زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود و به قول خودش”همینکه حالات شهودیش در اتاق آبی تمام می شد، از اتاق می پرید بیرون و به زندگی رنگارنگ غریزی اش که در باغ کثرت جا گذاشته بود، باز می گشت.“[ر ک: اتاق آبی: ص31 و32]

آب بی فلسفه می خوردم.

توت بی دانش می چیدم.

اشاره به سادگی دوران کودکی دارد؛ آن دورانی که بجای آب نوشیدن، «آب خوردن» می گفتیم. برای سهراب کودک، آنچنان مزه ی آب خوش طعم و گواراست که بیشتر با فعل خوردن تناسب دارد تا نوشیدن. سهراب می گوید که در دوران کودکی برای خوشی و بهرمندی از زندگی لازم نبود فلسفه و دانش بلد باشیم. این بزرگان عاقل هستند که برای کوچکترین اعمال طبیعی خود به دنبال بزرگترین ایده و عقیده می گردند. سهراب در کودکی برای چیدن توت از درختان بلند بالا می رفت[ر ک: سهراب، مرغ مهاجر: ص 26]؛ اما افسوس که این جسارت ناشی از بی احتیاطی، بعدها در سایه ی تامل و دانایی و دانش پاک شد: ای بهار جسارت! امتداد تو در سایه ی کاجهای تامل پاک شد. ( چشمان یک عبور: ص 443 )

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد.

در این مصراع دست خواهش که اضاﻓه ی اقترانی است، به فواره تشبیه می شود. وجه شبه آن بلند شدن ناگهانی و سریع است. خواهر سهراب در این مورد می نویسد:«یکی از سرگرمیهایمان این بود که انار شکسته ها را با اشتیاق، از لابلای شاخه ها پیدا کنیم و بچینیم.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص26] همانگونه که استاد شمیسا نیز متذکر شده اند، در باغات انار قبل از فرا رسیدن زمان برداشتْ کسی اجازﺓ چیدن انار را ندارد مگر آنکه انارها ترک بردارند[ر ک: نگاهی به سپهری (چاپ هشتم) : ص 66 ؛ به نقل از آقای حسین هاشمی]. تنها در این صورت، برای آنکه انارهای ترک خورده توسط پرندگان هدر نشود، به کودکان مشتاق اجازﺓ چیدن آنها را می دهند.

تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.

در تحریر اول شعر، این مصراع چنین بود:«تا چغوکی می خواند، تنم از شوق شنیدن می سوخت.» چلو (به ضم حرف اول و دوم) نوعی پرنده است که «رنگش از گنجشک کمی بازتر است، تاجکی بر سر دارد، به حالت جیرجیر می خواند.»[از مصاحبت آفتاب: ص336] سینه محل احساس و هیجان است و سوختن سینه کنایه از شدت آتش شوق. از طرفی سینه محل استقرار روح و نماد کل وجود می باشد؛ یعنی سهراب در آن زمانها آواز پرندگان را نه با گوش، بلکه با تمام وجود می شنید. همچنین سینه ی سوخته سینه سرخ را به ذهن متبادر می کند که با چلو تناسب دارد.

گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

سهراب در این مصراع ها به تنهایی، شوق، حس و فکر شخصیت می دهد؛ یعنی آنها را به انسان تشبیه می کند(تشخیص). آدمی که در اتاق خود تنهاست، گاهی به کنار پنجره می رود و صورتش را به شیشه می چسباند تا با تماشای بیرون، حال و هوایی عوض کند. سهراب نیز هر گاه خلوت تنهایی و شهودش تمام می شد” از اطاق می پرید بیرون. می دوید میان شلوغی اشکال.“ به قول خودش می گذاشت که تنهایی آواز بخواند، چیز بنویسد و به خیابان برود. معنای دیگر اینکه بگوییم: گاهی سهراب در تنهایی خود مجال «تماشا» می یافت؛ نگاه بی واسطه ایی که تنها در حالت تنهایی دست می دهد. شعر "تنهای منظره" حاصل چنین تماشا و تجردی است.

شوق می آمد، دست در گردن حس می آویخت.

دست در گردن حس انداختن شوق، کنایه از احساس شوق کردن است؛ همان شور و شوق زیبای دوران کودکی. حس مترادف با اصطلاح «حساسیت» است که در شعر "مسافر" از آن خواهیم گفت. در چاپ اول شعر، این مصراع چنین بود:نور می آمد، دست در گردن من می انداخت.

فکر، بازی می کرد.

تحریر نخست شعر، جای این مصراع اینگونه بود:«عشق شوخی می کرد.» بازی کردن فکر، کنایه از آزادی فکر و غم و غصه نداشتن است؛ زیرا لازﻣه ی بازی، آزادی و دلخوشی است. تمام فکر و ذکر سهراب در آن دوران بازی و خوشی بود.

زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.

درخت چناری که پر از سارهای پر سر و صدا باشد، نمادی از سر سبزی، طراوت و شور و شوق زندگی است. «بارش عید» را می توان به باران بهاری ایام عید معنا کرد. همچنین می توان این ترکیب را اضاﻓه ی استعاری دانست: عید مانند باران بهاری، طبیعت، خانه ها (خانه تکانی عید)، لباسها و رفتار ما را شستشو می دهد و نو می کند.

زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.

از آنجا که کودکی سهراب در معرض وزش نور اشراق بود، معنی نور مشخص می شود:«جریانی از سپیده دم چیزها از من می گذشت ... و حضوری کم کم جای مرا می گرفت؛ حضوری مثل وزش نور.»[اتاق آبی: ص31] در مورد عروسک بازی سهراب هم می دانیم که وی «پس از پایان دورﺓ ابتدایی، هنگام ورود به دبیرستان عروسک بازی را کنار گذاشت.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص20] ﻧﮑﺘه ی جالب این مصراع در واژﺓ «صف» نهفته است. سهراب آن حالات شهودی دوران کودکی اش را همردیف عروسک بازی اش قرار می دهد: کودکی که با نورهای اشراقی نیز مانند یک عروسک بازی می کند. سهراب در شعر "بی روزها عروسک" در توصیف عروسک دوران کودکی اش می سراید: این وجودی که در نور ادراک مثل یک خواب رعنا نشسته روی پلک تماشا واژه های تر و تازه می پاشد. ( هشت کتاب: ص 438 و 439 )سهرابی که کودکی اش در میان نورهای آسمانی و عروسک زمینی اش در جریان بود، چنان متواضعانه و بی ریا از برابری و همردیفی این دو در ذهن کودکانه و معصومش می گوید که انسان از دعوی مکاشفه و شهود عارف نمایان متظاهر منزجر می شود.

یک بغل آزادی بود.

آزادی با آزادی فکر که قبلاً گفته شد، مرتبط است. آوردن قید «یک بغل» با مضمون شعر که مربوط به دوران کودکی است تناسب دارد: کودکان آزادند تا هر که یا هر چه را دوست دارند بغل کنند. حقیقتاً هم هنگامی که به مفهوم احساسی «بغل کردن» فکر می کنیم، می بینیم که ما بزرگسالان چقدر با این مفهوم بیگانه ایم.

زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.

حوض موسیقی اشاره به زمزﻣه ی فواره ی حوض دارد که مانند موسیقی آرامش بخش است. وجه شبه فواره ی حوض با دوران کودکی نشاط و تحرّک و تازگی است. سهراب از تازگی و طراوت زندگی در دوران کودکی اش می گوید؛ زندگانی ایی که پی در پی در حوﺿﭽه ی «اکنون» تر می شد. حوض از طریق رنگین کمانش هم با موسیقی پیوند می یابد، زیرا هفت رنگ رنگین کمان با هفت نت موسیقی مرتبط اند. حوض موسیقی زندگی سهراب در دوران کودکی پر از حوادث و روزهای رنگی بود:«من کودکی رنگینی داشته ام.»[هنوز در سفرم: ص14]