لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٥/۱/۱۸
شرحه شرحه ( قسمت دوم )

 

و خدایی که در این نزدیکی است:

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.

نزدیکی خداوند تلمیح دارد به آیهء ﴿ و نحنُ اقربُ اليهِ مِن حَبلِ الوَريد ﴾ ( و ما به او [ انسان] از رگ گردن نزدیکتریم. سورهء ق / آیهء 16). خدای سهراب لای شب بو ها مخفیست و پای کاج بلند هویداست: هُوَ الظاهرُ و الباطنُ. کاج همیشه سبز، یکی از نمادهای «درخت کیهان» است که طبق اساطیر باستان، زمین را به آسمان پیوند می دهد. گویی به جای صعود انسان از طریق این درخت به ملکوت، خداوند از آن پایین آمده است. سهراب خداوند خود را - چنانچه خود تصریح دارد - در طبیعت می یابد:« سالها پیش در بیابانهای شهر خودمان، زیر درختی ایستاده بودم، ناگهان خدا چنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم»[هنوز در سفرم / ص 93]. آری؛ ملاقات با خدا، زیر درخت است:

باید به ملتقای درخت و خدا رسید. (هم سطر، هم سپید / ص 428)

این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که درخت کاج از قدیم مقدس بوده و پرستش می شده که از بقایای این رسم، هنوز درخت کاج نوئل به جا مانده است. لذا این طبیعت پرستی سهراب ریشه ایی اساطیری هم دارد.

روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

آگاهی آب استعاره از روشنی آب می باشد: آگاهی مانند آب، روشن است، زیرا موجب روشنی مجهولات می شود. البته شاید مناسبتر باشد که این ترکیب، اضافهء تخصیصی گرفته شود؛ چرا که حقیقتا آب، آگاهی دهنده است. آدمی با نگاه به آب روشن، به خود آگاهی می یابد. در پرتو این خودآگاهی و خودشناسی است که سهراب می تواند به خدابینی و خداشناسی برسد: مَن عَرَفَ نفسَه، فقد عَرَفَ ربّه (کسی که خود را شناخت، همانا پروردگارش را شناخته است). پس تعجبی ندارد اگر سهراب در روی آگاهی آب ( تصویر خود؛ خودشناسی) خداوند را ببیند. قانون گیاه نیز اضافهء استعاری است. قانون گیاه جذب کردن نور، یا به قول سهراب خوردن نور است که از آن به «عادت سبز درخت» هم یاد می کند. خداوند سهراب همانند نوری ( اللهُ نورٌ السموات و الارض) است که در انعکاس آب ظاهر است و در جذب گیاه، مخفی. همچنین می توان این ترکیب را اضافهء تشبیهی گرفت: وجه شبه آن، حرمت داشتن و زیرپا نگذاشتن است؛ چرا که هم گیاه و هم قانون را نباید زیر پا گذاشت. در ادامهء همین شعر، سهراب این اضافهء تشبیهی را بهتر نشان می دهد( قانون چمن اما وجه استعاری این ترکیب به جهت تقابل و تضادش با روشنی آب مناسبتر است: سهراب در این مصراع، نور بودن خدا و ظاهر و باطن بودن او را که از مضامین قرآنی است، به تصویر می کشد.

 

من مسلمانم.

قبله ام یک گل سرخ.

قبله به هر مکانی گفته می شود که هنگام عبادت به سمت آن رو می کنند. سهراب به سمت گل سرخ رو می کند و زیبایی آن را ستایش می کند. این رویکرد سهراب به طبیعت را از خودش بشنویم:« می خواهم از پاریس بروم... کعبهء نقاشان را پشت سر بگذارم، بروم در شیب یکی از دره های سرزمین خودمان، ساعتها به سرخی یک گل شقایق خیره شوم»[همان / ص 89]. اما از آنجا که می گوید مسلمان است، پس منظور از قبله کعبه است؛ ولی چه پیوندی می توان بین کعبه و گل سرخ یافت؟ ارتباط این دو بسیار جالب و پر معناست: هم کعبه و هم گل سرخ  پرده دارند. اما گل سرخ پرده اش را شکافته و شکفته است؛ ولی کعبه در پرده ای سیاه پنهان مانده، و این، تفاوت قبلهء سهراب مسلمان با قبلهء سایر مسلمانان است. همچنین می دانیم که گل سرخ را گل محمدی نامیده اند، پس اینکه سهراب به قبلهء محمدی ( ایهام به گل سرخ و کعبه) رو می کند، نشان مسلمانی او می شود. از این جهت سهراب برای مسلمانی خود حسن تعلیل آورده است. مطلب آخر اینکه در ادبیات قدیم از کعبه، در مقابل دل که خانهء حقیقی خداوند است، با عنوان کعبهء گل (با کسر حرف اول) یاد می شود. سهراب در برابر این کعبهء گل، جناس ناقص کعبهء گل (به ضم حرف اول) را می سازد.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجادهء من.

سهراب در پهنای دشت نماز می گزارد و به نور سجده می کند. وجه شبه سجاده و دشت علاوه بر گستردگی، رنگ سبزشان است: امروزه بیشتر سجاده ها را به رنگ سبز می بافند. محل نماز گزار( سجاده) باید شرایطی داشته باشد، اما سهراب با گرفتن وسعت دشت به عنوان محل نماز خود، از این محدودیت های فقهی فرا می رود. دو واژهء جانماز و سجاده، در کنار هم قابل تامل است: به نظر من، در حالی که از یکی یاد شده، ذکر مترادف آن دیگر توجیه ندارد، مگر آنکه هدفی مدّ نظر سهراب باشد. به همین دلیل، من مصراع «جانمازم چشمه» را با ضرب المثل «جانماز آب کشیدن» بی ارتباط نمی دانم. جانماز آب کشیدن، رسم عابدان متعصب و ریاکار است؛ اما جانماز سهراب، خود منبع آب، زلالی و پاکی است و نیاز به آب کشیدن ندارد. مهر نماز سهراب نیز به جای سنگ و خاک تیره و سرد، نور روشن است. از آنجا که نور جذب کننده است، نور بودن مهر، مجذوب شدن سهراب در عبادت را هم می رساند. این معنی وقتی قوت می یابد که این نورانیّت مهر را در برابر سردی مهر ( دلسردی از عبادت) که در ادامه خواهد آمد، در نظر بگیریم:

جنگ پیشانی با سردی مهر.

همچنین واژهء مهر(به ضم اول)، مهر(به کسر اول) را تداعی می کند که با نور تناسب دارد. در این صورت، این سجده بر نور خورشید را می توان اشاره به آیین مهر پرستی (میترائیسم) گرفت؛ یعنی سهراب در عین مسلمان بودن، از ریشه و هویت خود دست نمی کشد. این معنی صرفا در حد تبادر است؛ اگر چه سهراب بازگشت به هویت و فرهنگ اصیل خود را در نظر داشته و این مطلب را در شعر مسافر صراحتا بیان خواهد کرد.

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

تپش پنجره ها اضافهء استعاری است: تشبیه پنجره به قلب؛ و منظور از آن باز شدن پنجره به سوی نور می باشد. از این جهت وضو به معنی نور و روشنی، با پنجره تناسب دارد. سهراب با نور وضو می گیرد تا وضویش ( وضو به معنی روشنی)، وضوی حقیقی باشد. در روایات نیز وارد است که الوضوءُ نورٌ[4]. اما معنی دیگری نیز می توان از ظاهر شعر فهمید: تپش پنجره ها همان تپش دریچه های قلب است و این معنی با ظاهر شعر بهتر از معنی اول مطابقت دارد؛ زیرا در این معنا هیچ مجازی در کار نیست بلکه دلالت الفاظ مستقیم است، بر خلاف معنی اول که تپش مجازا به پنجره نسبت داده شد. پس سهراب اشاره به باز و بسته شدن دریچه های قلب خود دارد. تپش دریچه های قلب موجب جریان خون می شود. با این حساب، سهراب وضویش را با خون می گیرد و این همان بازنمایی سخن معروف حلاج است که گفت:« رکعتان فی العشق لایصحّ وضوء هما الا بالدّم. در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون» [تذکره الاولیاء / ص 517]. سهراب از نماز عاشقانهء خود خبر می دهد. همچنین تپش پنجره ها، اشاره به گشودن پنجرهء قلب به عالم نورانی ملکوت است. پس سهراب وضویش را با نور قلبش می گیرد. این تناسب قلب، پنجره و نور را مولانا هم بیان کرده است:

در شـب ابرگین غم، مشعله ها در آوری     در دل تنگ پر گره، پنجـره باز می کنی

(غزل 2494)

گویی سهراب با توجه به این موضوع و این بیت مولاناست که می گوید:

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه. ( سورهء تماشا / ص 375)

 

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.

جریان ماه در نماز، اشاره ای هم به نماز و مناجات نورانی شبانه دارد:

سیاهی بود و ستاره ای ...

لب بود و نیایشی ...

نماز و محرابی. ( محراب / ص 211- 212)

پیامبر هم فرموده است: صلاۃُ االيلِ نورٌ (نماز شب نور است). طیف به رنگهای حاصل از تجزیه نور گفته می شود. می توان اینگونه گفت که سهراب نمازش را در شفافیت و پاکی، به بلور و منشور تشبیه می کند که نور ماه را از خودش عبور می دهد و به رنگهای زیبا تفکیک می کند. در ادامه به بلوری شدن نمازش اشاره خواهد داشت. این مصراع صحنه ایی است از مجذوب زیبایی ماه شدن و زبان به ستایش آن گشودن. سهراب از تماشای ماه چنان شیدا می شد که عاشقانه می دوید و بلند بلند شعر می خواند.

از لحاظ تصویری باید دقت داشت که در نماز رسم است که چشم را به مهر بدوزند و به سمت زمین رکوع و سجود کنند، اما نماز سهراب صعود است نه سقوط. چشم های سهراب مجذوب ماه است ( مهرم نور) و در سرتاسر نمازش ستایش زیبایی ماه جریان دارد.

 

 

پی نوشت

5. قال رسول الله(ص): الوضوءٌ عَلیٰ الوضوء ٍ نورٌ عَلیٰ نور ٍ. وسایل الشیعه / جلد اول / ص 377

 


۱۳۸٥/۱/٩
شرحه شرحه ( شرح شعر صدای پای آب )

صداي پاي آب

شعر بلند «صداي پاي آب» در سال ۱۳۴۳، در قرية چنار کاشان سروده شد و اولين بار در مجلة آرش به چاپ رسيد[۱]. سهـــراب اين شـعـــر را به شبــهاي خـاموش مادرش نثار کرده است و از محتواي شعر چنين به نظر مي رسد که در آن، تحت تاثير مرگ پدر خود در دو سال پيش، يعني سال ۱۳۴۱ مي باشد. وزن شعر تکرار فعلاتن (رمل مخبون نيمايي) و هماهنگ با مضمون روايي آن است. ترکيب صداي پاي آب استعارة مکنيه است، يعني سهراب به آب شخصيت مي دهد؛ و اين ارزش نهادن به عناصر طبيعت در جاي جاي شعر او هويدا ست. بـــراي من، ساعتـها پا در آب نهادن و گوش به صداي جويبار سپردن صداي قدم هاي پا را تداعي کرده است که به اين استعاره لطف بيشتري مي دهد.

پيش از آغاز شرح، از زبان خواهر سهراب مطلبي را در مورد زادگاه اين شعر، يعني قــريـة چنـــار بشنويم:«چنار قريه اي است بين راه کاشان و مشهد اردهال. در اين آبادي باغي سر سبز و پر درخت بود که به خواهر بزرگ سهراب تعلق داشت. وي براي تنـــها بـودن و پـرداختــن به شعر و نقاشي گاه به آنجا مي رفت... اين آبادي را آب قناتي سيراب مي کرد که سرچشمه اش از اين باغ سر در مي آورد. جــوي سيمــانـي پـهـني، آب را پـس از گــردش به دور ساختمان و گذر از حوضخانه، به بيرون باغ مي برد. سهراب به محض ورود به باغ، کف جوي را از خزه و سنگ ريزه پاک مي کرد. جوي آب نفسي مي کشيد و روشني و طراوت را باز مي يافت. شب ها آسمان پر از ستاره، آن قدر به زمين نزديک مي شد که دست انسان به ستاره ها مي رسيد. جز صداي پاي آب در شب هاي ساکت و وهمناک، صداي ديگري به گوش سهراب، اين مسافر تنهاي اين ديار مهجور نمي رسيد»[سهراب، مرغ مهاجر / ص ۹۷]. پس منظور از صداي پاي آب، زمزمة آب جاري اين باغ است. گويي سهراب، همصدا با حافظ که فرمود:

بنشـين بـر لب جوي و گـذر عـمر ببين    

کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

( غزل ۲۶۸ )

کنار جوي آب نشسته و با گوش دادن به صداي عبور آب، گذر عمر خود را به ياد مي آورد و به مرور خاطرات زندگي اش مي پردازد. شعر صداي پاي آب حاصل اين مرور زندگيست.

اهل کاشانم.

روزگارم بد نيست.

سهراب در چهاردهم مهر سال ۱۳۰۷، در شهر قم به دنيا آمد:«من کاشي ام. اما در قم متولد شده ام. شناسنامه ام درست نيست»[هنوز در سفرم / ص ۱۴]. از همين ابتداي شعر، مي بينيم که در زادگاه واقعي سهراب و انتساب او حرف و حديث است؛ پس تعجبي ندارد اگر بعدها بگويد:

شهر من کاشان نيست

شهر من گم شده است.

هر چند اگر در شناسنامه اش شهر قم هم ثبت مي شد، باز هم درست نبود. سهراب فراتر از هر شهر است. او شهرش را در گم گشتگي مي يابد:

-  شهر تو، ني اين و نه آن.

-  شهر تو گم تا نشود، پيدا نشود. ( تا / ص ۲۴۹ )

تکه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.

تکه ناني داشتن، کنايه از امرار معاش کردن با کم و زياد، و راضي بودن از زندگي است. سر سوزن نيز کنايه از مقدار اندک مي باشد. اين ذوق انـــدک، اشاره به هنر نقاشي و شاعري سهراب دارد؛ اگر چه هنرهاي ديگري چون خط نويسي و کنده کاري روي چوب نيز داشت. موفقيت هاي تحصيلي و هنري سهراب، و وسعت اطلاعات و مطالعاتش هم شاهد اين خرده هوش و البته فروتني اوست.

مادري دارم، بهتر از برگ درخت.

همانگونه که در ساية برگ درخت مي توان آسود، سهراب هم بعد از رفتن ساية پــــدر از سرش، در ساية مهرباني مادرش روزگار را به آسودگي مي گذراند. بهتر بودن مادر از برگ درخت، به جهت مراقبتها و مهربانيهاي اوست. سهراب به مهرباني درختان اشاره دارد:« روزي خواهد رسيد که ... مردمان مهربان تر از درخت ها شوند»[همان / ص ۱۰۰]. همچنين در شعري ديگر، پيوندي بين برگها و مادر سهراب مي يابيم:

زمزمة مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست. ( شاسوسا / ص ۱۴۲ )

مادر سهراب بهتر از برگها لالايي مي خواند:

درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده

برگ هايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند.

مادرم را مي شنوم ( همان )

و اگر به اين نکته توجه شود که برخي از اقوام بدوي معتقد بودند که در زمزمة برگها، طنين آواي خدايان را مي شنوند[رمزهاي زنده جان / ص ۲۲]، نتيجه مي گيريم که سهراب لالايي مادرش را به آواي خدايان نيز برتري داده است. اما وجه شبه اصلي که به گمانم مدّ نظر سهراب مي باشد همان «سايه پروري» است که به گونه ايي ايهامي، هم به برگ درخت و هم به مادر سهراب نسبت داده مي شود: سايه پرور در نقش صفت فاعلي، هم به معني سايه پرورنده مي تواند باشد و هم به معني سايه پرور کننده. به معني اول به برگ درخت که ايجاد کنندة سايه است نسبت داده مي شود، و به معني دوم، به مادر سهراب که با مهربانيهايش فرزندانش را سايه پرور کرده است. چنانچه سهراب در شعر مسافر، با عنوان «انگشت هاي نرم فراغت» به اين ناز پروردگي خود اشاره خواهد کرد[۲].

از منظر اساطيري که بسيار مورد توجه سهراب مي باشد، بين درخت و مادر مي توان پيوندهايي يافت. درخت در اساطير، ساحتي مادرانه دارد. چنانچه مردگان را در بطن ميان تهي درختان (دار مرگ) دفن مي کردند تا از زهدان اين مادر مجددا زاده شوند. گويي سهراب مادر خود را بر اين مادر اسطوره اي ترجيح داده که مي گويد مادري بهتر از درخت دارد. همچـنيــن درخـت نمــــاد روزي دهي است. از ســــوي ديگـــر مي دانيم که با بيماري و خانه نشينـــي پدر سهراب در دورة نوجواني اش، مادر وي امر معاش و نان آوري خانه را برعهده گرفت [ر ک: سهراب، مرغ مهاجر / ص ۴۳]. از اين جهت نيز مادر سهراب بهتر از درخت مي باشد[۳]. اما از آنجا که از برگ درخت مي گويد، نه خود درخت، ترجيح داده ام که تنها سايه پروري و مهرباني و نهايتا زمزمه را وجه شبه بگيرم.

دوستاني، بهتر از آب روان.

ويژگي آب روان صداقت و راستگويي است؛ چنانکه عيب آدمي را صـــادقــــــانه نشان مي دهد. سهراب مي گويد که دوستانش در صداقت که لازمة دوستي است، بهتر از آب جــــــاري هستند. همچنين مي تواند اشاره به پاکي و زلالي آب روان باشد؛ يعني دوستاني که از آب پاک ترنــــد. وجه شبه ديگر سادگي است، چنانچه خود سهراب هم اشاره دارد:

اين آب روان، ما ساده تريم. اين سايه، افتاده تريم. ( پا راه / ص ۲۳۴ )

دوستان سهراب چون آب ساده و بي آلايشند. صفت ديگـــر آب روان، پيـوستگي و اتحاد است؛ چرا که آب هاي روان به يکديگر مي پيوندند و عاقبت در دريا به وحدت مي رسند. به اين وجه، دوستان سهراب در اتحاد و دوستي بهتر از آب هاي روان هستند. شــــايـــد سهـــراب در استعمال ترکيب «آب هاي رفاقت» هم نظر به اين پيوستگي دوستانة آب ها داشته باشد:

عکس گنجشک افتاد در آب هاي رفاقت. ( چشمان يک عبور / ص ۴۴۲ ) 

پي نوشت ها : 

۱.         مجلة آرش / مدير مسئول: فاطمه نراقی / دورة دوم / شمارة سه / سال ۱۳۴۴ / ص ۴۷ الی۵۹ 

۲.     البته به اين وجه شبه مي توان ايراد کرد که سايه پرور صفت مرکب مفعولي است و صفت فاعلي آن سابقه ندارد؛ اما از آنجا که شاعران پادشاهان سخن هستند ( الشعراء امراءُ الکلام ) و کار اصلي ايشان استخراج ظرفيت هاي زباني است، اين اشکالات چندان اساسي نيست.

۳.         براي اطلاع از ساحت اساطيري درخت، ر ک: رمزهاي زنده جان / فصل اول