لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٤/۱۱/۳٠
سايه هايی بی لک

 

تصوير در شعر سهراب

سهراب پيش و بيش از شاعر بودن، نقاش بود؛ و به اعتقاد من، توفيق او در شاعري نيز تا حد زيادي مديون اين قوت او در نقش پردازي است. کشف تصويرهاي شعر سهراب از دغدغه هاي جدي هر منتقدي بايد باشد که مي خواهد به شناخت شعر او توفيق يابد. هر چند اين تصوير گرايي انقدر ظريف هست که جسامت انديشة کساني که درگير حملة واژه به فک باشند تا هجوم معني به فکر، به لطافت آن نخواهد رسيد. چنانچه شاهديم که برخي از اين منتقدان سهراب، شعر او را به مفهوم گرايي صرف متهم کرده اند{براي نمونه، ر ک: باغ تنهايي / مقالة سهراب، مفهوم يا تصوير}. من آثار نقاش بودن سهراب در شعرهايش را به سايه هايي بي لک تشبيه مي کنم که به سادگي ديده نمي شوند:

ظهر تابستان است.

سايه ها مي دانند، که چه تابستاني است.

سايه هايي بي لک،

گوشه ايي روشن و پاک، ( در گلستانه / ص ۳۵۰ )

به ياد دارم کشاورزي را که مي گفت:« هــر چه فـکر مي کـنـم مي بيــنـم کـه سهــراب اين شعــر را اشتباهي سروده است. من که بارها هنگام ظهر در باغهــــا کار کرده ام، هيچ سايه ايي را نديده ام». او راست مي گفت و همين مطلب نکتة لطيف شعر سهراب مي باشد. در دشت هاي وسيع گلستانه، در هنگام ظهـر اثــــري از سايه هاي درختان نازک و بلند سپيدار (تبريزي) نمي ماند و از همين رو سهراب سايه ها را بي لک، روشن و پـــــاک توصيف مي کند و براي يافتن آنهــا که از شدت گرماي ظهر تابستان کاشان پا به فرار گذاشته اند و خود را در تنة درختان قايم کرده اند به بازي قايم باشک فرا مي خواند: حالا بگرديد به دنبال سا يه ها

کودکان احساس! جاي بازي اينجاست. ( همان )

من در اين فرصت مي خواهم خوانندگان را به تعمق در يک تصوير از مجمــوعة «ما هيچ ما نگاه» دعوت کنم: مجموعه ايي که بيش از ديگر دفاتر شعر سهراب در مظان اتهام مفهوم گرايي مفرط است.

آن وقت

انگشت تکامل

                در هندسة دقيق اندوه

                                                  تنها ماند. ( از آب ها به بعد / ص ۴۲۵ )

«هندسة دقيق اندوه» استعاره از تنفس کردن است که ريتم منظمي دارد:

زندگي هندسة ساده و يکسان نفس هاست. ( صداي پاي آب / ص ۲۹۱ )

رگ پنهان رنگ اين شعر در ترکيب «انگشت تکامل» مي باشد که اشاره دارد به نقاشي ميکلانژ در سقف کليساي سيستين شهر رم که در آن، آفرينش حضرت آدم را تجسم مي دهد. در اين تصوير، حضرت آدم را مشاهده مي کنيم که روي زمين دراز کشيده، و خداوند در هيات پيرمردي، همراه با فرشتگان خود از او دور مي شود؛ و در همان حال با دراز کردن انگشت خود، روح را از طريق انگشت سبابة حضرت آدم به تن او مي دمد و خلقتش را تکميل مي کند:

Michelangelo Creation of Adam آفرینش حضرت آدم اثر میکل آنژ در سقف کلیسای سیستین شهر رم

تنفس با دميدن روح تناسب دارد؛ زيرا طبق روايات تنفس با نفس الهي به پيکـــر آدم آغـاز شـد. سهراب در اين شعر از تنهايي آدم دور افتاده از عالم وحدت مي گويد؛ آدم هبوط يافته به زمين که زانوي عروجش خاکي شد:

 

زانوي عروج

                خاکي شد ( از آب ها به بعد / ص ۴۲۵ )

 

آدمي در زندگي نباتي خود { من که تا زانو / در خلوص سکوت نباتي فرو رفته بودم / دست و رو در تماشاي اشکال شستم. متن قديم شب / ص ۴۳۶} با تمام طبيعت پيوستگي داشت، اما با رشد و تکاملش، از طبيعت جدا شد و اين انگشت تکامل حضرت آدم آخرين نقطة اتصالش با عالم وحدت بود.


۱۳۸٤/۱۱/٢٢
شعر

در بيابان يک روز

عارفي در پي جا پاي توکل مي گشت،

تا بيابان گم کرد

و به آبادي ما روي آورد.

و هنوز

سبزي خيس چمن با قدمش له نشده ، ۱

بر سر مردم ده داد کشيد:

« پيرو قلب من و خود باشيد». ۲

ما که نان مي خورديم،

تشنة نور شديم

و به قرص کرة خاکي ماه

روزها خيره و حيران مانديم. ۳

کم کم آبادي ما هم خشکيد؛

                                         حالا ما

                                         در بيابان پي جا پاي توکل هستيم.

 

۱. معروفه که حضرت خضر در هر کجا که قدم مي گذاشت و بر مي داشت سبزه مي روييد. خضر در ادب عرفاني، نقش پير و مرشد روحاني رو داره

۲. قلب تبادر انقلاب می کنه.

۳. نمی دونم چقدر صحت داره اما از پدرم شنيدم که می گفت حتی عکس کرة ماه رو توی روزنامه ها انداخته بودند و مردم در تصوير ماه دنبال چهره  رهبرشون می گشتن.


۱۳۸٤/۱۱/۱٥
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست؟

 

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

 

حد تاویل یک شعر کجاست؟ تا کجا می توان در معانی پیش رفت و باز مطمئن بود که تفسیر به رای نمی شود؟ مسلما ظاهر الفاظ شعر حجت است و تامل در همین ظواهر شعری بهترین راهنمای من در معنایابی اشعار سهراب بود. از اینرو من در مورد شعر سهراب، بیشتر ترجیح داده ام که از معانی ظاهری سخن بگویم تا تفاسیر و تاویلات شخصی. بیایید ببینیم ظاهر این مصراع حاوی چه معنایی می باشد. از میان واژگان این شعر، به نظر می رسد که تنها ترکیب «تپش پنجره ها» نیازمند تحلیل باشد و باقی الفاظ آن واضح است. تپش هم به معنای ضربان قلب است و هم به معنای حرارت و گرما که هر دوی این معانی به قلب مربوطند. تپش در پیوند با پنجره ها، باز و بسته شدن پنجره را معنا می دهد. ما پنجره را به سمت نور و روشنایی باز می کنیم (کارکرد اصلی پنجره هم همین ورود نور و روشنایی به داخل اتاق است). سهراب این پیوند پنجره و روشنایی را باز گو کرده است:

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست (پشت دریاها )

پس تپش پنجره ها اضافهء استعاری است؛ یعنی پنجره به قلب تشبیه شده است. منظور از این تشبیه، باز شدن پنجره به سوی نور می باشد. از این جهت کلمهء «وضوء» که اساسا به معنی نور و روشنی است، با پنجره تناسب دارد. اولین معنای شعر چنین می شود: سهراب با نوری که از گشودن پنجره ها به دست می آورد وضو می سازد تا وضویش ( وضو به معنی روشنی) وضوی حقیقی باشد. در روایات نیز وارد است که الوضوءُ نورٌ: وضوء روشنی است [قال رسول الله(ص): الوضوءٌ عَلیٰ الوضوء ٍ نورٌ عَلیٰ نور ٍ. وسایل الشیعه / جلد اول / ص 377].

اما معنی دیگری نیز می توان از ظاهر شعر فهمید: تپش پنجره ها همان تپش دریچه های قلب است و این معنی با ظاهر شعر بهتر از معنی اول مطابقت دارد؛ زیرا در این معنا هیچ مجازی در کار نیست بلکه دلالت الفاظ مستقیم است، بر خلاف معنی اول که تپش مجازا به پنجره نسبت داده شد. پس سهراب اشاره به باز و بسته شدن دریچه های قلب هم دارد[1]. تپش دریچه های قلب موجب جریان خون می شود؛ با این حساب، سهراب وضویش را با خون می گیرد و این همان بازنمایی سخن معروف حلاج است که گفت:« رکعتان فی العشق لایصحّ وضوء هما الا بالدّم. در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الاّ بخون» [تذکره الاولیاء / ص 517].

معنای دیگر آنکه بگوییم: قلب پنجرهء اتصال به عالم نورانی ملکوت است، پس سهراب با نور قلبش وضو می گیرد. این تناسب قلب، پنجره و نور را مولانا هم بیان کرده است:

در شـب ابرگین غم، مشعله ها در آوری    در دل تنگ پر گره، پنجـره باز می کنی

(غزل 2494)

گویی سهراب با توجه به این موضوع و این بیت مولاناست که می سراید:

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه. ( سورهء تماشا / ص 375)

پیوند قلب و نور را قبلا در مصراع «ای سبدهاتان پر خواب» توضیح داده بودم. به سبب همین پیوند است که حافظ از دل به عنوان «خرگه خورشید» نام می برد:

حجاب دیدهء ادراک شد شعاع جمال     بیا و خرگـه خـورشـیـد را منـور کن

( غزل 397 )

در روایات است که راتُهُ القلوبُ بنور الایمان ( دلها خداوند را با نور ایمان می بینند). سهراب نور وضویش را از نور قلبش می گیرد.

 

پی نوشت:

1. در ذهن و زبان سهراب، دریچه و پنجره به یک معناست. وی همان تقابل و تضاد شب و پنجره را که در شعر «پشت دریاها» سرود، به صورت تقابل شب و دریچه هم بیان می دارد:

ای شب ...

نه ، چه می گویم ،

آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه. (متن قدیم شب)


۱۳۸٤/۱۱/۱
يک تکه چمن

حرفهايم، مثل يک تکه چمن روشن بود. ( سورهء تماشا / ص ۳۷۴)

سلام. قبل از آغاز کلام، يکی از دوستان واسم کامنت گذاشته بود و ازم خواسته بود که شرحی رو از شعر «شاسوسا» بنويسم. متاسفانه من از اين شعر چيز زيادی نمی فهمم اما اگه به يک فهم کلی و با معنايی ازش رسيدم؛ چشم حتما اينجا خواهم نوشت. البته اينو هم بگم که با نسبت دادن شاسوسا به فلان مقبرهء تاريخی هم مخالفم و معتقدم که بايد معنی و مفهوم شاسوسا رو از همون داخل شعر به دست آورد: «شاسوسا»، شبيه تاريک من!

خلاصه از اين دوست عزيز که متاسفانه کامنتشون رو هم گم کردم و نميدونم توی کدوم يادداشت گذاشته بودن بابت دير جواب دادن عذر خواهی می کنم. اما دوست دارم بدونه که به اين درخواستش مدتها فکر کردم.

اما اصل کلام: حقيقتا فهموندن چيزی که می فهميم به ديگران خيلی سخته. الان می فهمم که چرا سهراب هيچ علاقه ايی به بيان معانی اشعارش نداشت. من توی اين مدت به استادان زيادی مراجعه کردم تا در مورد يافته هام از شعر سهراب باهاشون صحبت کنم ( و اگه ميتونن جهت چاپ مطالبم کمکم کنن؛ حتی در حد يک معرفی نامه به يه انتشاراتی). آخريش استاد شفيعی کدکنی و قيصر امين پور بودن. شفيعی که راحت بدون شنيدن تمام مطالب من، چشمشو بست و دهن باز کرد که: اينا تاويلات شخصی توه. برای تو حجته و برای من نيست. امروز هم که داشتم يکی از مقالاتمو به دکتر امين پور می دادم بهم گفت: اينو چی کارش کنم؟

حقيقتا واسم خيلی جالبه!! آآآآآآآآآآآآآآآهااااااااااای! هر کس که راجع به سهراب ادعا داره! به اين مصراع شعر سهراب دقت کن: هر کلاغی را، کاجی خواهم داد. ( و پيامی در راه / ص ۳۴۰) تاويلت رو از اين شعر - که ديگه ساده تر از اين نمی شه - بگو. اين شعر يعنی چی؟؟؟

يک بار با سهراب در عوالم خيال خودم نشسته بودم؛ گل می گفتيم و گل می شنفتيم. حرف از اين مصراع افتاد. سهراب بهم گفت: يه روز داشتم از يه کوچه ايی رد می شدم. ديدم سر يه درخت کاج، چندتا کلاغ افتادن به جون هم و حسابی سر و صداشون کوچه رو پر کرده. همين «سر درخت جنگيدن» ايهامی رو در ذهن من تشکيل داد: بالای شاخهء درخت جنگيدن / برای تصاحب درخت جنگيدن. و من طبق اين ايهام اين مصراع رو سرودم تا بگم: به هر کلاغ يه درخت کاج می دم تا ديگه سر درخت با هم دعوا نکنن.

حالا يکی به من بگه من اين حرفارو چه جوری به امثال شفيعی و شميسا بفهمونم. حالا اينکه چيزی نيست. از سهراب يه بار در مورد اين مصراع پرسيدم:

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود. ( صدای پای آب / ص ۲۸۵)

سهراب گفت: وقتی توی شهر بنارس بودم ( سال ۱۳۴۳ ه . ش) همه جا رو فقر و بيماری و مرگ پوشونده بود (يادم هست در بنارس، ميان مرده ها و بيمارها و گداها از تماشای يک بنای قديمی دچار ستايش ارگانيک شده بودم. هنوز در سفرم / ص ۲۵). سر هر کوچه يه جنازه گذاشته بودن و طبق مراسم هندوها می سوزوندنش تا خاکسترش رو توی رود مقدس گنگ بريزن. من با ديدن اين صحنه مطلبی رو به ياد آوردم: اينکه ميشه اين مرده های در حال سوختن رو به چراغ تشبيه کرد. جالب اين بود که در ادبيات خود ما «چراغ مرده» کنايه از چراغ خاموش شده اس که خودمم به کارش برده بودم:

راه دوری است، و پايی خسته.

تيرگی هست و چراغی مرده. ( غمی غمناک / ص ۳۰ و ۳۱)

اما اين چراغ مرده ايی که در سر هر کوچهء شهر بنارس می ديدم نه تنها خاموش نبود، بلکه تا وقتی که مرگ وجود داره روشن می مونه و سوختش تموم نمی شه؛ واسه همين اين چراغ مرده رو روشن ابدی توصيفش کردم. همين ايهام تضاد زيبايی که در «چراغ مرده» بود انگيزهء من در سرودن اين مصراع شد

خب ديگه. احتمالا الان شما رو هم با شفيعی کدکنی هم عقيده کردم.من برم يه فکری واسه حال خراب و خيال افسار گسيختهء خودم بکنم.