لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٤/۱/۳۱
نگاهی به منطق شعر سهراب (۱)

 

تا بخواهی پیوند

 

چند ماه پیش، در نخستین نگاهی که به « هشت کتاب » سهراب سپهری داشتم، گویی سنگ نوشته ای از خطوط هیروگلیف را در دست گرفته بودم و حقیقتا هم چقدر سنگین بود! البته چندان عجیب نبود، چرا که پیش از آن حتی یک شعر از سهراب را هم نخوانده بودم؛ اما آنچه موجب شرمساری می شود این است که اعتراف کنم من دانشجوی رشتهء ادبیات فارسی در مقطع کارشناسی ارشد هستم. به هر حال نخستین برخوردم با این کتاب واقعا نا امید کننده بود، اما می دانستم که برای خط هیروگلیف هم سنگ گرانیتی هست که رازهایش را آشکار می کند. من که شرح اشعار سهراب سپهری را به عنوان موضوع پایان نامهء خود برگزیده بودم، در طول پنج ماه مطالعه، اصول و روش هایی را کسب کردم که در فهم و شرح شعرهای سهراب برایم بسیار مفید بود. در این فرصت، می خواهم یکی از مهمترین کلیدهای معنا یابی اشعار سهراب سپهری را مورد توجه خوانندگان قرار دهم و آن، پیوندهای منطقی موجود در اشعار اوست. شاید سخن از انسجام منطقی اشعار سهراب، آن هم با این شروح پراکنده و گسیخته ای که از شعر او می شود، در بدو امر غریب باشد؛ اما باید دانست که خود سهراب به ضرورت وجود منطق در شعر اشاره دارد و آن را شرط لازم شعر خوب می داند:« شعر خوب، با سلامت بستگی دارد. روشن بینی و منطق می خواهد[1. منطق سهراب چنانچه خود متذکر می شود، منطقی ساده است و از اینرو شعر او نیز صورتی ساده - و در حقیقت سهل ممتنع - یافته است. بی مناسبت نمی دانم که ابتدا به چند نمونه از صغری و کبری چیدن ساده انگارانهء او در دست نوشته هایش دقت کنیم.

سهراب در بخشی از خاطرات دوران جوانی اش چنین می نویسد:« نمی دانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد. زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش را بخواهید حتی برای کشتن یک ملخ هم نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند[معلول]، پیدا بود که گرسنه اند[علت]. منطق من ساده و هموار بود[2]». نکتهء قابل توجه آن است که سهراب همین منطق ساده و هموار خود را که عمیق ترین دیدگاه هایش نسبت به زندگی را نتیجه می دهد، در دوران بزرگسالی خود نیز حفظ کرد. وی در نامه ای از نیویورک -  احتمالا در سال 1350، یعنی 43 سالگی -  می نویسد: « من در این شهر به شدت مانده ام. آن هم در این شهر بی پرنده و نادرخت. هنوز صدای پرنده را نشنیده ام( چون پرنده نیست، صدایش هم نیست)[3]». جای سوال اینجاست که چرا مطلبی به این سادگی را سهراب در پرانتز یادآور می شود: نبودن پرنده = نبودن صدای پرنده. گاهی فکر می کنم در نوشته های سهراب کلید فهم بسیاری از اشعارش را می توان يافت [ شهر بی پرنده و نادرخت > من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد. صدای پای آب / ص 279]؛ در این مورد هم گمان می کنم که سهراب می خواهد منطق سادهء خود را به ما گوشزد کند.

نمونهء دیگری از این ربط منطقی را می توانیم در کتاب « اتاق آبی » بخوانیم؛ آنجا که در دوران دبستان، میان دو عبارت کتاب مدرسه اش هیچ رابطه ای نمی یافت: سار از درخت پرید / آش سرد شد. اما ذهن کودکانهء سهراب میان دو جملهء پی در پی، رابطه ای می جست و در آخر، چه زیبا این ربط را ایجاد کرد:« در خانهء ما، روبروی اطاق ظرف ها، یک درخت اقاقیا بود ... بهارها، گاه در سایه اش ناهار می خوردیم و ناهار، گاه آش بود ... کاسهء آش داغ زیر درخت اقاقیاست. سار از روی درخت می پرد. به هم خوردن بال هایش آش را خنک می کند[4]». این نمونه، از آن رو که روابط منطقی را در فضایی خیالی و شاعرانه بکار برده است، به خوبی منظور مرا می رساند. حال شاید بپرسید که این روابط منطقی به چه درد شرح اشعار می خورد؟ برای جواب به سراغ بخشی از شعر زیبای «صدای پای آب» می رویم:

 

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد

و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند. ( صدای پای آب / ص 289)

 

در تحرير اول اين شعر به جای « ماه را نصف کند»،« ماه را می شمرد» آمده بود: من نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را می شمرد. استاد شمیسا معتقدند که صورت اولیه شعر( شمردن ماه) دارای معنای واضحی نیست[5]، اما به نظر من بین شمارش ماه و نصف کردن آن ربط منطقی و معنایی وجود دارد: ماه قابل شمارش نیست، زیرا یکی بیشتر نمی باشد. هر چیز واحد، قابلیت شمارش ندارد. اما همینکه ماه را دو نیم کنیم، قابل شمارش می شود. پس نصف کردن ماه و شمردن آن، هر دو یک معنی را می رساند. نکتهء قابل توجه آن است که احتمالا سهراب حساب دیر فهم بودن شمارش ماه را کرده که آن را به نصف کردن ماه تغییر داده است.

از آنجا که در ادامه نوشته ام به این دو مصراع باز خواهم گشت، فعلا این قسمت را رها می کنیم و به سراغ شعر« و پیامی در راه» می رویم تا اعجازی از قابلیتهای این اصل را در شرح اشعار شاهد باشیم:

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

1. هنوز در سفرم / ص 70

2. همان / ص 16

3. همان / ص 73

4. اتاق آبی / ص 46- 47

5. ر ک: نگاهی به سپهری / سیروس شمیسا / چاپ اول / ص 86

 


۱۳۸٤/۱/٢٤
شرحه شرحه

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:

« چه سیبهای قشنگی!

حیات نشئهء تنهایی است.»

واژهء نشئه هم به معنی «آنچه روییده شود» آمده است و هم به معنی «حالت خوشی که از استعمال مسکرات دست می دهد»، که در اینجا هر دو معنی مورد نظر است (ایهام). تشبیه مضمر حیات به درخت روییده شده، تصویر اسطوره ای درخت زندگی را تداعی می کند. همچنين فراموش نکنيم که سيب ميوهء حيات است و زندگی با چيدن يک سيب توسط حوا آغاز شد:

حيات، غفلت رنگين يک دقيقهء «حوا» ست. ( مسافر / ص ۳۱۳)

در نگاه مرد مسافر، حیات واقعی همان زیبا دیدن اشیاء است. همچنین می داند که انسان تا به درک تنهایی و دور افتادگی خود از طبیعت نرسد و تا عاشق وصال نشود، هرگز یک سیب را قشنگ نخواهد دید؛ لذا بعد از بیان قشنگی سیب، می گوید که حیات از تنهایی می روید و فقط در حالت تنهایی است که می توان به لذت حیات دست یافت. سهراب خود می گفت:« تنهایی به دیدهء ما کیفیتی دلپذیر است[1]». پس این کیفیت دلپذیر تنهایی است که کیفیت قشنگی را در می یابد. برای درک ارتباط حیات و تنهایی در ذهن سهراب، خود شعر مسافر مورد مناسبی است. سهراب در این شعر به دنبال حقیقت زندگی می گردد: کجاست سمت حیات؟ ؛ و در آخر شعر، سمت حیات را در خلوت تنهايی می یابد: مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟

میزبان سخن مسافر را فهمیده و می داند که اگر بپرسد: حیات یعنی چه؟ جواب خواهد شنید که حیات، همین زیبا دیدن سیب است؛ لذا سوالش را متوجهء اصل موضوع می کند و می پرسد: قشنگ یعنی چه؟

معنایی که برای این سطور گفته شد، هم ارتباط دو جملهء ظاهرا بی ربط مرد مسافر را روشن می کند و هم علت اینکه چرا میزبان به جای پرسش از معنی جملهء حیات نشئهء تنهایی است، ازمعنی جملهء چه سیب های قشنگی! می پرسد. چرا که هم جملهء دوم مسافر غامض تر بود و بیشتر جای سوال داشت و هم اینکه معمول بر آن است که دربارهء جملات خبری چون و چرا کنند، نه جملات عاطفی. 

-  قشنگ یعنی تعبیر عاشقانهء اشکال

مسافر جواب می دهد که زیبایی، امری معرفتی و درونی است؛ اما این به معنای ذهنیت گرایی صرف نیست؛ بلکه در ذهن سهراب، اشیاء حقیقتا زیبا هستند. واژهء تعبیر هم ناظر به همین معناست. تعبیر یعنی نمودن آنچه در دل و عمق اشیاست؛ یعنی آشکار کردن حقیقت امور؛ مانند تعبیر خواب یا تعبیر روایات. پس این گونه نیست که بگوییم سهراب زیبایی را صرفا ذهنی می داند، بلکه زیبایی در تمام هستی و اساسا عین هستی است؛ اما انسان تا به مقام تنهایی نرسد، نمی تواند آن را درک کند:

زیبایی تنها شده بود. ( bodhi / ص 238)

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر. ( تنها باد / ص 25)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.  اتاق آبی / ص 90


۱۳۸٤/۱/۱٧
شرحه شرحه

 

 

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،

پدرم پشت زمانها مرده است.

 

مهتابی به قسمت ايوان يا بالکن خانه گفته می شود که معمولا برای فرار از گرمای شبهای تابستان در آنجا می خوابند. پشت دو بار آمدن چلچله ها اشاره به دو بهار گذشته؛ و پشت دو برف هم اشاره به دو زمستان قبل دارد. ميدانيم که پدر سهراب حدودا در سال ۱۳۴۱ شمسی در گذشته[۱] و زمان سرودن شعر هم سال ۱۳۴۳ است؛ يعنی دو سال بعد از مرگ پدرش. سهراب می گويد که پدرم دو بهار و دو زمستان و دو تابستان قبل مرده، اما بعد می گويد که پدرش در پشت زمانها مرده است. به نظر من سطر آخر بسيار مهم است. اينکه می گويد پدرش در پشت زمانها مرده است را چگونه بايد معنی کرد؟ آيا بايد گفت که منظورش پدر نوعی بشريت است؟( >شميسا). من اينگونه تفسيرها را نمی پذيرم. البته توجه دارم که سهراب در اين شعر سعی در گم کردن نسب، پدر و مادر و حتی شهر خود در پشت زمانها دارد( شهر من کاشان نيست. شهر من گم شده است)، اما بايد پرسيد که دليل اين کار چيست؟ بهتر است دليلش را از خود سهراب بپرسيم. سهراب هنگام مرگ پدرش به طبيعت زيبای روستای ناظم آباد رفته بود. سخنان او در اين مورد راهگشا ست:« مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان، خود را در آرامش خویش باز یافتم. زندگی ما تکه ای است از هماهنگی بزرگ؛ باید به دگرگونی های این تکه [ مانند مرگ پدر]، تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می میرد و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی های نزدیک [ مانند پیوند سهراب با پدرش]، جای خود را به پیوندهای همه جاگیر می دهد.آن روز [روز مرگ پدرش] که همهء خویشاوندان در خانهء ما بودند و چشم ها تر بود، من در« ناظم آباد»، تنها در دره ها می گشتم؛ خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم ... گاوی که در یونجه زار می چرید، چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود، بستگی های خانوادگی مرا سست می کرد[۲]».

پس می بينيم که اگر او نسبش را در هند يا سيلک گم و گور می کند و يا مانند عرفا در گم نامی وطنش ندا سر می دهد که اين وطن مصر و عراق و شام نيست - اين وطن جاييست کاو را نام نيست؛ به اين دليل است که او به هماهنگی بزرگ رسيده و ديگر اين بستگی ها و پيوندهای ظاهری برايش مهم نيست. به خاطر این بی اهمیتی است که می گوید:پدرش نه در دو سال پیش، بلکه در پشت گذر زمان مرده و فراموش شده است. دیگر برایش مهم نیست که دو سال پیش یا هزاران سال پیش مرده باشد؛ چرا که او به دگرگونی های این تکه تن سپرده است. شرح باقی بند نیز این معنا را تایید می کند.

 

پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود،

 

سهراب زمانی شاید فکر می کرد که با مرگ پدرش، آسمان بر او تیره و تار خواهد شد؛ اما بعد از رفتن سایهء پدر از سرش، دید که آسمان همچنان آبی ماند و زندگی، روال عادی خود را پیش می برد. برای درک معنی این قسمت، باید به شعر دیگری که آن را هم در سوگ عزیزی سروده، توجه کرد: یک نفر دیشب مرد / و هنوز، نان گندم خوب است. / و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند( جنبش واژهء زیست / ص387). پس آبی بودن آسمان کنایه از ادامهء روال طبیعی زندگی و جنبش پیوستهء واژهء زیست بعد از مرگ پدرش است.

 

مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.

 

بی خبر به معنی ناگهان است و سهراب این معنی را چند جا به کار برده است.گویا هنگام خواب، خبر مرگ پدر را به مادر داده اند که ناگهان از خواب می پرد؛ شاید هم سهراب می خواهد رابطه عميق و عاطفی بين پدر و مادرش را برساند؛به هر حال اين قسمت محتاج تامل بيشتر است.

برای زیبا شدن خواهر سهراب بعد از مرگ پدرش، تفسیری دارم که شاید ابتدا عجیب به نظر بیاید؛ اما قراینی برای آن دارم. میدانیم که پدر سهراب  در تربیت کودکانش مستبد و با انضباط بود.در این مورد از خواهر سهراب بشنویمهیچکدام از ما در حضور او اجازه نداشتیم طوری که حالت لمیدن داشته باشد، تکیه بدهیم. اگر اینطور می شد، بلافاصله با لحن آمرانه می گفت:« درست بنشین» و ما فوری راست می نشستیم[۴]». پدر سختگیر می میرد و خواهر کوچکتر فرصت آرایش می یابد.حال دیگر خواهر می تواند آنگونه که خود دوست دارد لباس بپوشد و خود را زینت دهد.شاید به این دید استتیک و زیبابینانهء من، آن هم در گیراگیر مرگ پدر ایراد بگیرید، اما سهراب نیز به این دید زیبا بین در هنگام مرگ پدرش اشاره می کند که در شرح مصراع بعد مفصل از آن خواهم گفت.نباید تعجب کرد از اینکه سهراب می تواند طرف دیگر سکه را ببیند و حتی در فاجعهء مرگ پدر نیز، جنبه های زیبای آن را بیابد.

 

پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.

 

ابتدا سخن خود سهراب روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود؛ ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر می کند و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد.یادم هست در بنارس، میان مرده ها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم.پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک[زیبا بینی]. وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه [ مرگ پدر]، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند[۵]».سهراب هنگام مرگ پدر، در یک دنیای زیبا و تلطیف شده قرار دارد؛ دنیایی که حتی پاسبانها هم که مظهر خشونتند، شاعر و پر از احساس هستند[۶]. يعنی سهراب صرفا از دید و نگاه زیبا شناسانهء خود که در آن دوران به او دست داده بود، سخن می گوید؛ وگرنه نه پاسبانی در کار است و نه شاعری که بگوییم: پاسبانها هم برای مرگ پدرش مرثیه سرودند؛ یا تفاسیری اینگونه. آنجا هم که سهراب در جواب خواهرش، که در مورد این مصراع توضیح خواسته بود، می گوید این ها[ کسانی که معنی این مصراع را نفهمیدند] فکر نمی کنند که دربارهء آنچه که نیست و من مایلم باشد، صحبت می کنم[۷]»، به نظر من دقیقا از همین دید زیبا بین صحبت می کند.نگاهی که در میان مرگ و بیماری و فقر هم، از زیبایی یک بنای قدیمی دچار ستایش شود و در فاجعهء مرگ پدر هم، طرف دیگر سکه را ببیند.یعنی همچنان همه جا را زیبا ببیند، نه اینکه دنیا برایش تیره و تار شود.در این دید زیبا بین است که پاسبانها هم مانند شاعران دوست داشتنی خواهند بود.همین زیبابینی است که در میان ما نیست و سهراب مایل است که باشد.

 

مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟

من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟

 

بقال، اصلا به معنی سبزی فروش است، اما این شغل، خواربار فروشی و میوه فروشی را نیز شامل می شود.سیر و من از وزنهای معمول قدیم بود. یک سیر برابر با 16 مثقال و یک من برابر با 600 مثقال است. وضع سهراب بعد از مرگ پدرش، مصداق این مثل نبود که فکر نان باش، خربزه آب است؛ زیرا زندگی برای او همچنان روال عادیش را دارد. او به دنبال دل خوش و شاد است، حتی هنگام مرگ پدرش؛ و دل خوش را از بقال محله اش هم سراغ می گیرد. نکته مهمی که باید در اینجا توجه داشت آن است که امروزه دل خوش سیری چند؟ صورت ضرب المثل یافته و به معنی افسرده بودن و دل و دماغ نداشتن بکار می رود. من این ضرب المثل را در فرهنگهای اصطلاحات و کنایات نیافتم. نمی دانم که آیا این ضرب المثل به این شکل، از شعر سهراب رایج شده یا خیر؟ اما اگر چنین است، به نظر من برخلاف معنی مورد نظر سهراب می باشد. زیرا معتقدم که این ضرب المثل در این مصراع، معنی کنایی امروزی را ندارد و واقعا سهراب به دنبال دل شاد و خوش می گردد؛ نه اینکه بگوییم از مرگ پدرش چنان افسرده است که دل و دماغ جواب دادن به سوال بقال را هم ندارد. سهراب خود به خندان بودن درونش در زمان مرگ پدر اشاره دارد[۸]. نکتهء آخر اینکه سهراب، چند سیر دل خوش را در برابر چند من خربزهء شیرین قرار میدهد؛ چرا که خوب می داند چند سیر دل خوش، کار صد من خربزه را می کند.

 

پدرم نقاشی می کرد.

تار هم می ساخت، تار هم می زد.

خط خوبی هم داشت.

 

گویی متوجه می شود که در فراموشی پدر زیاده روی کرده، لذا در بندی کوتاه و جداگانه، ذکر خیری از او و هنرهایش می کند تا حرمتش را پاس دارد. با توجه به معنایی که از بند پیش گفته شد، این بند صرفا سخنی عامیانه و غیر شعری نیست، بلکه معنا و پیام خود را دارد.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱. سهراب در نامه ای به مورخ 14 شهریور 1341، به مرگ پدرش اشاره می کند. ر ک: هنوز در سفرم / ص 93.

۲. هنوز در سفرم / ص 93

۳. طرح مطلبی در اینجا خالی از فایده نیست. معمولا بعد از ذکر بهار، زمستان و تابستان، انتظار نام بردن از پاییز را داریم. سهراب نیز همینگونه یک به یک فصلها را می شمارد، اما قبل از ذکر پاییز، گویی با خود می اندیشد:« چه اهمیتی دارد که پدرم پشت چند فصل پیش مرده است؟ چه دو سال و چه هزار سال. آنچه گذشت، گذشت: پشت سر نیست فضایی زنده. ما باید در برابر این تغییرات تسلیم شویم»، لذا انتظار خواننده را بی پاسخ می گذارد و به جای ذکر پاییز، می گوید: پدرم پشت زمانها مرده است.

۴. سهراب، مرغ مهاجر / ص 3۰

۵. هنوز در سفرم / ص 25

۶.سهرابی که از زمان چشم گشودن، پاسبانها را یا مشغول کشف حجاب زنان دیده، یا سرکوب نهضت های مردمی، حق دارد که آنان را مظهر خشونت بداند. رد پای ترس از پاسبان ها را حتی می توان در فرهنگ عامهء امروز هم دید.یکی از ضرب المثل های متداول در این مورد، آن است که وقتی چیزی مانند چای، رنگ طبیعی خود را نداشته باشد و به اصطلاح رنگ پريده باشد، به طنز می گویند: مثل اینکه پاسبان دیده.

۷. سهراب، مرغ مهاجر / ص 100

۸. [آن روزها] درون من خندان و زيبا بود. هنوز در سفرم / ص 93