لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸۳/٤/۱٩
 

نميدونم چطور شد ياد اين موضوع افتادم. خيلی وقت پيشا با يه شخصی داشتم چت می کردم. از کشور افغانستان بود.ازش خواستم يه شعر واسم بخونه. اين شعر رو خوند:

گر مرگ بگيرد٬ به غربت٬ بدن من

آيا که کَنَد قبر؛ و که دوزد کفن من؟

تابوت مرا بر سر کوهی بگذاريد

تا باد وزد بر سر آن٬ از وطن من

اون روز بهش گفتم که واسه کشورش شعر می گم و بعدا واسش می خونم٬ اما ديگه هيچ وقت نديدمش. امروز ميخام شعری رو که واسه اون گفتم٬ اينجا بنويسم. واسش هر جايی که هست٬ آرزوی موفقيت می کنم و  آرزوی امنيت و شکوفايی رو هم واسه کشورش.

کشــور همســايـهء مظلوم من

ای عطشـت ٬ خنجــر حلقوم من

تشنــهء آبـــيّ و تــرا هيــــرمنـد

دل بـه سرابْ آب بيـابـــان نبنــد

زادهء کوهی٬ چو خورشيد صبح*

شب چه نشينی ٬ بـه امّيد صبح

صبـح جهـان از پس کوه تو زد**

سنگ٬ که بر جام شکوه تو زد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* افغانستان يه کشور کوهستانی يه. واسه همين اونو فرزند کوه گفتم.

** طلوع خورشيد از شرقه٬ همون جايی که افغانستان هست. پس جهان٬ صبحشو مديون اونه.

 


۱۳۸۳/٤/٢
 

اين يه توصيه پزشکی يه: هميشه شاد باشيد

همينکه خواست ...

                         کند ...

                                 گريه ...

                                       چشم ٬

لب خنديد

به يک اشاره انگشت صبح ٬

شب خنديد