لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸۳/۱٢/٢٦
تلميح در شعر سهراب (۳)

 

هنگام قرائت یک شعر از سهراب، بارها اتفاق می افتد که همدلی و همراهی مخاطب  با متن شعر بریده می شود. يکی از کارکردهای تلمیح در شرح اشعار سهراب، پیوند همین بریدگی هاست که از ربط میان دو مصراع تا حفظ انسجام  یک بند و حتی، تا تحقق ارتباط معنایی کل یک شعر، بسط می یابد. اهمیت توجه به این موضوع آنگاه آشکار می شود که بدانیم، از ایرادهايی که به شرح تفصیلی دکتر شمیسا در کتاب نگاهی به سپهری گرفته شده، قطع ارتباط ساختاری عناصر شعری است[۱]. هر چند این ایراد بیشتر به شرح استاد وارد است تا ماهیت شرح سطر به سطر؛ چرا که به اعتقاد من برای فهم عمق اشعار سهراب و هنر شاعری او، ما حتی نیازمند شرح جزء به جزئیم و گاهی لازم است دامنهء شرح را به حوزهء حروف نیز بکشانیم. به عنوان مثال وقتی در شعر صدای پای آب، سهراب جریان بزرگ شدن خود را چنین توصیف می کند: 

 

طفل پاورچین پاورچین، دور شد در کوچهء سنجاقک ها ( صدای پای آب / ص 276) 

 

شارح موظف است که توضیح دهد، چرا با اینکه حرف اضافهء "از" در اینجا مناسبتر می نماید، شاعر از حرف "در" استفاده می کند؟ چرا که به نظر من، حرف "در" دارای بار معنایی خاصی می باشد که در حرف دیگری نیست.

به بحث خودمان باز می گردیم و نمونه ای از پیوند تلمیحی میان دو مصراع را در شعر ورق روشن وقت مرور می کنیم. سهراب در این شعر، یک روز از زندگی خود را از صبح زود تا هنگام شب شرح می دهد. از هجوم روشنایی صبح و آمدن آفتاب می گوید تا جمع شدن ابر و بارش باران در ساعت نُه. هوا صاف می شود و نیمروز فرا می رسد. بعد از صرف ناهار، سهراب مشغول پوست کندن یک پرتقال می شود:

 

دست من در رنگ های فطری بودن شناور بود:

پرتقالی پوست می کندم.

شهر در آیینه پیدا بود.

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد! ( ورق روشن وقت / ص 381)

 

جالب است؛ نه؟ در حال پوست کندن پرتقال، بدون مقدمه از پيدايی شهر در آينه می گويد. این مصراع شکافی را میان سطرهای پیش و پس خود ایجاد کرده که ظاهرا به آسانی  بند خوردنی نیست. حال ببینیم حد فهم ما از این بند شعر کجاست. سهراب می خواهد در آیینهء شهر دوستانش را بیابد، و برایشان آرزوی روزهای پرتقالی دارد. مفهوم پرتقالی بودن اوقات روز را خودش روشن کرده است: اوقاتی که با پوست کندن یک پرتقال، انسان بتواند در رنگ های بودن غوطه ور شود[۲]. منظور از بودن، حضور در زمان حال یا بهتر بگويم، حضور در هستی است که در شعر دیگری هم از آن ياد می کند:

 

بوتهء خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن ( صدای پای آب / ص 288)

 

حضور تعبیری عارفانه است که آن را به حضور قلبی یا حاضر وقت بودن تعریف کرده اند. با توجه به این مطلب، مسلم می شود که پرسش سهراب از کجایی دوستانش، پرسش از مکانشان نیست؛ بلکه این پرسش در ارتباط با مفهوم بودن، معنا می یابد. دوستان سهراب از پیش او غایبند، اما برایشان هر کجا که باشند، آرزوی حضوری عارفانه دارد. به عبارتی دیگر، زیر ساخت معنایی جمله را می توان با بسط آن چنین خواند:« کاش دوستان من اینجا بودند و شنا در جريان هستی را تجربه می کردند؛ با اينحال در غیبت آنها نیز، اوقاتی پر حضور برایشان آرزو دارم». سهراب حال خوشی را تجربه می کند که دوستانش را بی بهره از آن نمی پسندد. این ربط در چند بند قبل شعر که از کجایی دشمنانش می پرسد، واضح تر است:

 

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد ( ورق روشن وقت / ص 380)

 

یعنی دشمنان من چقدر غایب و غافل هستند که در پیش شمعدانی ها هم که حاضر می شوند، شمع شقاوت دلشان آب نمی شود. چرا که گلهای شمعدانی در نظر سهراب به قدری زیبا هستند که فکر می کرد سنگترین دلها را آب، و عمیق ترین کینه ها را محو کند. اما افسوس که حضور شمعدانی ها نیز حریف غیبت دشمنان سهراب نمی شود. از این غیبت در زبان عامیانه، با اصطلاح « در باغ نبودن » تعبیر می کنیم که به خوبی رسانندهء مفهوم مورد نظر ماست. پس می توان این پرسش را در ارتباط با واژهء حضور و فکر کردن سهراب، اینگونه معنی کرد که دشمنان من در چه سطح فکری هستند؟ یا چرا انقدر کوته نظرند؟ اینجاست که پرسش سهراب با ندای ائنَ المُلوک[۳] عرفا شباهت جالبی می یابد.

این حد فهم ما از متن شعر است و احتمالا می توان ادعا کرد که نقطه - خط مرز را مشخص کرده ایم. اما با اینحال هنوز این وصلهء ناجور شهر در آیینه پیدا بود، همچنان به ذوق می زند. شاید برای توجیه این مصراع راه های مختلفی بیان شود[۴]، اما من سعی دارم آن را با صنعت تلمیح توجیه کنم. به سراغ کتاب معجم البلدان می رویم که در ذیل لغت بابل، از هفت شهر افسانه ایی بابل و هفت اعجوبه ای که در آنها بود، می گوید. در مورد اعجوبهء شهر چهارم چنین می خوانیم:« در شهر چهارم، آینهء آهنینی آویخته بودند و چون یکی از ایشان گم می شد و متفحّص حال او می شدند، در آن می نگریستند، او را همچنانکه بود می دیدند[۵]» و به یاد آوریم که سهراب نیز در آیینه ای شهر نما، به دنبال دوستان خود می گشت. به گمانم تقارن و تطابق این اسطوره با مصراع شعر سهراب به قدری هست که گریبان شارح را از دست خوانندگان رهایی دهد و پیوند میان دو مصراع مورد بحث را تا حدودی تضمین کند. اما این تطبیق، برای مخاطب بصیر شعر تازه ابتدای کار است؛ چرا که اين اسطوره با کشف راز و رمزهايش، ابواب جدیدی از معانی را می گشاید که هویدا کنندهء ربط این افسانه با شعر سهراب می باشد[۶].                   ... ادامه دارد

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

۱. ر ک: نيلوفر خاموش / صالح حسينی / ص ۱۰۲ و ۱۰۳

۲. سهراب در شعر صدای دیدار، از نگاه شهودی و عمیق خود به میوه ها می گوید و این درحالی است که نگاه همشهریانش از حد بریدن ( خط مماس) و خوردن میوه ها فراتر نمی رود: بینش همشهریان، افسوس / بر محیط رونق نارنج ها خط مماسی بود(صدای دیدار / ص 370).

۳. کجايند پادشاهان؟ - ندايی است که عرفا در حالت جذبه فرياد می زدند.

۴. البته در کتابهای موجود – تا آنجا که من مطلع ام - هیچ راهی ارایه نشده است.

۵. و فی المدینه الرابعه مرآه من حدید، فاذا غاب الرجل عن اهله، و احبوا ان یعرفوا خبره علی صحته، اتوا تلک المرآه فنظروا فیها، فراوه علی الحال التی هو فیهما.

۶. سهراب هر اسطوره را از پشت حجاب نماد و رمز آن می نگرد. با تهی کردن افسانهء مذکور از رمز، ما با چه حقيقتی روبرو می شويم؟ شهری که تمام اهالی آن در هر کجا که باشند، حاضرند و هرگز گم نمی شوند( ايهامی به گمراه شدن) و از حال يکديگر نيز باخبرند. اين آينه را طبق سنت شعری می توان کنايه از دل گرفت. سهراب در اشعارش از چنين سرزمينی که ارتباط و پیوند ميان اهالی آن بسيار قوی است، در دو جا ياد می کند: غنچه ای می شکفد، اهل ده با خبرند( آب / ص ۳۴۷)؛ پشت هيچستان رگ های هوا، پر قاصدهايی است / که خبر می آرند، از گل واشدهء دورترين بوتهء خاک( واحه ای در لحظه / ص ۳۶۱). و اين در حالی است که در محيط خود خلاف اين موضوع را شاهد است:« هيچ کس گلهای حياط همسايه را باور ندارد. پيوندها گسسته»( هنوز در سفرم / ص ۱۰۰). مسلما با خبری اهل ده به جهت صفای آينهء دل آنهاست: مردم بالا دست چه صفايی دارند( آب / ص ۳۴۶).

 

 

 

... ادامهء مقاله  شايد وقتی ديگر


۱۳۸۳/۱٢/۱٩
تلميح در شعر سهراب (۲)

 

چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،

مرد گاري چي در حسرت مرگ.

 

سهراب در اين بند، جامعهء شهري را به تصوير مي کشد. توصيف سهراب از چند بند قبل شروع مي شود: شهر پيدا بود: / رويش هندسي سيمان، آهن، سنگ. / سقف بي کفتر صدها اتوبوس / ...

چنانچه واضح است، در اين بند به هيچ اشارهء لفظي که به وجود تلميحي دلالت کند بر نمي خوريم. اما مي توان يک سري سوالات و ابهامات را مطرح کرد. اين سير دايمي چرخ و اسب و گاريچي چه ارتباطي به شهر دارد؟ با اينکه گاري بيشتر با جامعهء روستايي مناسبت دارد تا شهرهاي پر از اتوبوس. پيوند بين چرخ، گاري، اسب، گاريچي و مرگ نيز چندان عميق و هنري نيست. در شرح اين بند، نهايتا مي توان گفت: تصويري است از روزمرگي و بي هدفي زندگي در جوامع شهري. گاريچي مقصدي براي رسيدن ندارد؛ بي اختيار، در جريان زندگي بي هدف خود مي رود تا هنگامي که مرگ، او را از حرکت باز دارد؛ يا براي توجيه چرخ، بگوييم: واژهء چرخ تبادري دارد به چرخ زندگي که در شهرها بدون توقف و بي هدف، در حرکتي دائميست.

سوال ديگري که به ابهام شعر مي افزايد، اين است که سهراب در اين توصيف عادي و عاري از جنبهء هنري، چه ديده که بندي از شعر را به آن اختصاص مي دهد؟ حسرت چرخ براي خسته شدن اسب و حسرت اسب براي خوابيدن گاريچي و بالاخره حسرت مرد گاريچي براي فرارسيدن مرگ، پيوند چنداني با هم ندارند، لذا حس خوشايندي را القا نمي کند؛ يا لااقل مي توان گفت آنقدر جذاب نيست که فضاي يک بند را تماما اشغال کند. اما همين حس نه چندان خوشايند بايد ما را به اين شک بياندازد که شايد پشت اين بند، نکته اي پنهان وجود داشته باشد.

حال بياييم تعمق در شعر را از واژهء چرخ شروع کنيم. چرخ پيوندي ديرين با شهر نشيني و مدنيت دارد. چرخ از نخستين اختراعات جوامع شهري است؛ آن هم تمدن باستاني سومر. پر بيراه نيست اگر بگوييم که چرخ زندگي شهري با اختراع چرخ به حرکت افتاد. پس فعلا ربط چرخ و شهر مشخص مي شود؛ اما هنوز رابطهء چرخ و گاري و مرگ پوشيده است. باز هم در اعماق تاريج به جستجو مي پردازيم:

« نخستين چرخ هايي که نشانشان در تاريخ مانده، چرخ هاي ارابه ايست خاص حمل اموات، که کاتبي سومري در 3500 سال پيش از مسيحيت، آنرا تصوير کرده است »

گمان مي کنم ديگر بتوانيم نفس راحتي بکشيم از اينکه ربطي بين چرخ، گاري و مرگ يافته ايم که انسجام هنري اين بند را محقق مي کند. حال مشخص مي شود که نگاه سهراب به مسئلهء زندگي شهري، نگاهي ريشه اي و روييده از اعماق تاريخ است. او مي داند که نخستين نشانه هاي زندگي شهري که به دستمان رسيده، با مرگ گره خورده است. از اين رو از شهرهايي که خاک سياهشان، چراگاه جرثقيل است، مي ترسد و به طبيعت و زندگي سادهء روستايي باز مي گردد. او مي داند که چرخ اين گاري از هزاران سال پيش -  يعني نخستين روزهاي جريان چرخ تمدن -  بي هدف در حرکت است. بيچاره اسب که چه حسرت طولاني اي را کشيده است. مرد گاريچي که حمل کنندهء اموات است، از يکنواختي زندگي چنان به تنگ آمده و خسته شده که حسرت آسودگي مردگان پشت ارابه را دارد و خواهان خوابيدن در کنار آنهاست ... و همينگونه تفاسير مختلفي که با کشف تلميح، مي توان به ذهن راه داد.

                                                                                       ... ادامه دارد

 

( نقل مطالب اين ياد داشت ممنوع است)


۱۳۸۳/۱٢/۱٢
تلميح در شعر سهراب (۱)

 

تا صفای باغ اساطير

 

گويا اولين بار آقای دکتر صالح حسينی در دو کتاب خود ـ گلهای نيايش و نيلوفر خاموش ـ متذکر نقش اساسی صنعت تلميح در اشعار سپهری می شوند. البته اين دو کتاب از حد تذکر فراتر نمی روند و در نشان دادن اين نقش، چندان موفق نيستند. حتی گاهی کوشش ايشان در تلميح سازی برای برخی از اشعار، همان فهم ابتدایی خوانندهء عام از ظاهر شعر را نيز مخدوش می کند. با اينحال، پيشگامی ايشان را ارج می نهم.

از لطايف شعر سهراب، نه تنها وجود تلميحات فراوان در آن؛ بلکه تبحر ويژهء او در بکار گيری اين صنعت ادبی است. اکثر تلميحات شعری سهراب با کشف خود، معنای عميق شعر را نيز هويدا می کنند. لذا گزافه نيست اگر بگوييم سهراب از صنعت قديمی تلميح به شيوه ای نو بهره گرفته است. چنانچه با ورود يک تلميح در يک مصراع، معمولا سرتاسر بند شعری، تحت تاثير معنای منتج از آن قرار می گيرد. گويی هر تلميح سلسله ای از ايهامات، تبادرات و تداعی ها  را ايجاد می کند که هر کدام در گوشه ای از شعر، خود را می گنجانند. از این روست که پیش از کشف تلميح نمی توانيم به معنای عميق شعر پی ببريم.  گذشته از تلميحات ساده، می توان از دو نوع خاص آن در اشعار سهراب ياد کرد. يک دسته تلميحاتی که اگر چه به حکم ذات خود پنهانند، اما اشاره ای لفظی در شعر به آن می شود. نمونهء چنين تلميحی را از شعر مسافر می خوانيم. سهراب در شعر مسافر همينگونه که از سفرهای خود به اقصا نقاط جهان می سرايد، به سرزمين هند می رسد و از ديدن Bodhgaya، محلی که بودا در زير يک درخت بانيان (انجير بنگالی) به نيروانا رسيد، می گويد:

سفر مرا به زمينهای استوايی برد.

و زير سايهء آن « بانيان » سبز تنومند

چه خوب يادم هست

عبارتی که به ييلاق ذهن وارد شد:

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

در اين بند صراحتا از عبارتی که به خاطر آورده، می گويد و از آنجا که واژهء عبارت امروزه به نوشتار اطلاق می شود تا گفتار، پس مسلم می شود که سهراب با ديدن درخت بودا ( Bodhi tree يا درخت حکمت) عبارتی از يک کتاب را به ياد آورده است. اين عبارت را در کتاب چنين گفت زرتشت، اثر فريدريش نيچه فيلسوف معروف آلمانی می یابیم:« ای زرتشت! هر انسان والايی مانند تو، در نگاه من به درخت صنوبر می ماند؛ بلند، خاموش، تنها و نرمتن[۱] که شاخه های توانمند سبزش چنان کشيده می شوند که همهء گسترهء خويش را فرو می پوشانند».

اين چهار صفت، توصيفی از زرتشت و درخت کاج هر دو می باشد؛ يعنی وجه شبهی بين زرتشت و کاج. حال با توجه به اين مطلب که در شمايل نگاريهای اوليهء نقاشان بودايی، درخت بانيان نمادی از بودا بود، پس معلوم می شود که سهراب با چهار صفت وسيع، تنها، سر به زير و سخت به نحو زيبايي، توصيفی هم از درخت بانيان و هم از بودا به دست می دهد. وسیع: تنومندی و گستردگی شاخه های درخت و عظمت بودا؛ تنها: تنهايی تنهء درخت در معبد و تنهايی سلوک بودا؛  سر به زیر:  شاخه های آويزان درخت و سکوت، تفکر و تواضع بودا؛ و بالاخره سخت: سفتی تنهء درخت و سرسختی بودا در راه حقيقت. آقای شميسا که واژهء عبارت را به گفته های بودا حمل کرده اند، در کتاب نگاهی به سپهری، چنين می نويسند:« ظاهرا اشاره به گفته های بوداست که می گفت از دلبستگی ها و وابستگی هاست که اندوه زايد، چون اين را بينی چونان کرگدن تنها سفر کن». با مقايسه اين دو شرح، اميدوارم اين مدعا که هر تلميح با کشف خود معنی شعر را هم نمايان می کند، اثبات شود.

دستهء ديگر، تلميحاتی هستند که اگر چه هيچ اشارهء لفظی به آنها نيست، اما قراين معنايی بويژه مسايل سبک شناسی وجود آنها را حدس می زند. نمونهء چنين تلميحی را در شعر صدای پای آب می يابيم:

چرخ يک گاری در حسرت واماندن اسب    ... ادامه دارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱. واژهء نرمتن، ترجمهء آقای مسعود انصاری است، در حالی که آقای جلال ستاری، دقيقا به واژهء سخت ترجمه کرده اند:« ای زرتشت! من کسی را که همچون تو می بالد، به کاج بنی مانند می کنم که قدی کشيده دارد و خاموش است و سخت است و تنهاست». ترجمه داريوش آشوری را نيز نگاه خواهم کرد، ولی به هر حال صفت سخت برای درخت صنوبر( کاج) مناسبتر می نمايد.

 

( نقل مطالب اين ياد داشت ممنوع است) 


۱۳۸۳/۱٢/٥
شرحه شرحه

 ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.

چه کسی زیر درخت استاده است؟ آیا این مصراع نیز مانند مصراعهای که در ادامه خواهد آمد، شاره به واقعه ای تاریخی دارد؟ معنی این مصراع از دو حال بیرون نیست. یا تلمیح به شخص تاریخی خاصی دارد که من با اندک بضاعت خود، چیزی در این مورد نیافتم؛ و یا باید معنی این شخص واین درخت را در متن شعر یافت.من گمان می کنم که این شخص همان مرد مسافر است که هنوز در مجاورت درخت، با دست سادهء غربت، مشغول نوشتن یادگاری است:

من از مجاورت یک درخت می آیم

که روی پوست آن، دست سادهء غربت

اثر گذاشته بود:

« به یادگار نوشتم خطی به دلتنگی»

او از مجاورت درخت در سرزمین غربت آمده بود، اما اکنون می بیند که وطن او نیز با او بیگانه است؛ پس همچنان خود را در زیر درخت سرزمین غربت احساس می کند. آن سرزمینی که هنوز در تصرف بیگانگان است و مردمانش چنان بی هویت شده اند که دل به کالاهای وارداتی( اندیشه ها و مکاتب بیگانه) می بندند، نمی تواند وطن او باشد. این چنین است که مرد مسافر در وطن خود نیز احساس غربت می کند.

ولی هنوز سواری است پشت بارهء شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست.

باره به دیواری که دور تا دور شهر می کشیدند، گفته می شود. همچنین به معنی اسب نیز هست که با سوار ایهام تناسب دارد. فتح قادسیه اشاره به پیروزی اعراب بر ایرانیان در جنگ قادسیه دارد. این جنگ در سال ۱۴ هجری در نزدیکی کوفه بین ایرانیان و اعراب مسلمان در گرفت. منظور از پلک به مجاز کل و جز چشم است. بارهء شهر هم همان سرزمین ایران است. می دانیم که در زبان پهلوی( دورهء ساسانیان، یعنی همان زمان جنگ قادسیه) از سرزمین ایران به ایران شهر (Eran shatr ) تعبیر می شد.

از ظاهر شعر چنین بر میآید که این سوار از بیگانگان (فرهنگ بیگانه) است که چشم به سرزمینمان دارد. چشمان او خیس است؛ چرا که تازه از خواب خوش فتح قادسیه برخاسته و دست و رو شسته است؛ اما هنوز هم پلکش برای دیدن این خواب خوش سنگین است.پس معلوم می شود که برای هموطنان سهراب خوابها دیده و در فکر تصرف مجدّد سرزمین آنهاست.سهراب از تحولاتی می گوید که قرار است سرزمین ایران را از هویت و ریشه خود دورتر کند، اما هنوز پشت بارهء شهر است و موفق به تصرف سرزمینمان نشده است.

هنوز شیههء اسبان بی شکیب مغول ها

بلند می شود از خلوت مزارع یونجه.

این بخش اشاره به حملهء مغولها دارد که مزارع ایران را مرتع اسبان و دامهای خود کردند.اسبان مغول برای تاخت و تاز٬ و تصرف و غارت ناشکیبی می کنند.سهراب هنوز هم آثار مخرب آن هجوم را، در سرزمین و فرهنگ ما می بیند و ما را نسبت به آن هشدار می دهد.

هنوز تاجر یزدی، کنار« جادهء ادویه»

به بوی امتعهء هند می رود از هوش.

جادهء ادویه یا راه فلفل، اصطلاحی است که به راه عبور کالاهای هند به مدیترانه و روم اطلاق می شد.امتعه جمع متاع  و به معنی کالاها و اجناس است. این مصراع نیز اشاره به بی هویتی فرهنگی دارد که سالهاست کشورمان را در برگرفته است. چه بسا تعریضی باشد به روشنفکر نماهای همان دوران ( دههء 1340) که دل به اندیشه ها و مکاتب وارداتی بیگانه خوش کرده بودند. آنچنان که از نوشته های سهراب به دست می آید، وی نظر خوشی به این قشر نداشته است. بشنویدایران، مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر ...». اگر این نظر را بپذیریم، همینکه روشنفکران اندیشمند را به تاجران سود پرست تشبیه کرده، تعریض را شدّت می بخشد. علت اینکه چرا از یزد نام می برد نیز واضح است. یزد مرکز زرتشتیان است و اهالی آن، آداب و رسوم باستانی را تا زمانهای درازی حفظ کردند. در هنگام هجوم اعراب نیز از جمله شهرهایی بود که به علت نپذیرفتن دین جدید، جزیه می داد.اگر حال و روز شهر باستانی یزد این باشد، باید حساب دیگر شهرهای ایران را کرد.

و در کرانهء «هامون» هنوز می شنوی:

- بدی تمام زمین را گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

هامون نام دریاچه ای است در سیستان.این دریاچه در ایران قدیم مقدّس بوده؛ چرا که به اعتقاد زرتشتیان، در آخر دوازدهمین هزاره ( به اعتقاد ایشان، عمر جهان دوازده هزار سال است که به چهار دورهء سه هزار ساله تقسیم می شود)، دوشیزه ای از خاندان بهروز خداپرست و پرهیزگار، در دریاچهء هامون ( کیانسیه یا Kasaoyaخود را می شوید و از نطفهء زرتشت که هنگام شهادت، در این دریاچه ریخته، آبستن می شود و از او سوشیانت، آخرین آفریدهء اهورامزدا به دنیا می آید. وی همان منجی و موعود دین مزدیسناست. روایتی هست که دانستنش برای پیوند بین این مصراع با فتح قادسیه مفید است.در جاماسب نامه می خوانیم که پس از شکست‌ایرنیان از اعراب در جنگ قادسیه، یزدگرد سوم رو به سمت کاخ مداین، می‌گوید: درود بر تو باد، من اکنون از تو روی بر می‌تابم تا آنگاه که با یکی از فرزندان خود که هنوز زمان ظهور آن فرا نرسیده است بسوی تو باز گردم.

ایرانیان کنار دریاچهء هامون منتظر منجی خود هستند تا آنها را از دست بیگانگان نجات داده و به دین اصیل خود بازگرداند. می توان اینگونه گفت که این بازگشت، در حقیقت رجوع به آن میراثی است که از دست رفته است. میراثی که با به دست آوردنش به اصل و ریشهء حقیقی خود باز می گردیم.