لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳۸٢/۱٢/٢٢
 

زمستونم تموم شد و ما تو تهران يه برف درست و حسابی نديديم.اين شعر رو يه نيمه شبی که خيلی دير٬برف شروع کرد به باريدن٬گفتم.

خيــر مقــدم ٬ خـوش آمــدی ای بـرف

ای لحــــاف سفيــــد خــــواب زمــين

خــــانهء مـــا بــرای تو گــــــرم است

تـو بيـــــا در حيــــاط و بـــــام نشــين

***

حــــال مــا ديـر ديـر مـی پــرســــی

سايـــهء تـو چقـــــدر سنگـين است؟

تـو از آن آسمــــــان نمـی بيــــــنی

که بــدون تو ٬ خــاک ٬ چرکين است؟

***

صــورت بچّــــــه هــای مـــدرسه رو

بانتـظارت ٬ بـه شيـشه ها چسبـــيد

نـرم نـرمک ٬ به لای لايـــی خــــواب

چشمــشان پـشت پنجـــره خسبـــيد

***

گـر کـه گلــــــهای يـــاس دامــن تو

دانـه دانـه بـه خـــــاک بنشينــــــند

می تواننــد کودکـــان ٬ خــوشحـال

صبح ٬ تعبيـــر خـواب خـود بينـــــند

***

” بـــرف بـا ذرّه ذرّه  يکــــــــرنگــی

چـرک روی زميــــــــن را پوشـــــاند

فکـر کـن خوب٬  چون زمستان رفت

رو سيــاهی تو را نخـــواهد ماند؟ “

 


۱۳۸٢/۱٢/۱٩
 

من بعضی وقتها ميرم سر به سر آخوندها ميذارم وباهاشون بحث می کنم.اين شعر رو وقتی که از يکی از اين مجالس بحث برمی گشتم٬گفتم.البته ميدونيد که شعر بدون اغراق نيست.اما کليات قضيه واقعيه.

يـاد است مــرا کـه در زمـــانـــــی     شـد گفـت و شنـــود بــا فـــلانی
وی حجــت ديـن و شيــخ اســلام     - نيکـو صفتـی به از دو صــد نام -
استــاد بـه علـم فقـه و اخــــلاق     در فلسـفه و کـلام دیـــن ٬ طــاق
 
يک روز بـه گـوشــه ای نشستم     بـر نقطـهء بـحـث ٬ حــلقـه بـستـم
يک نکتـه ز علـم ديـن گشــــودم     از خـويـش نـمـودم ٬ آنچـه بــــودم
هر شخص به قـدر دانش خويش     افــزود سخن بـر آن ٬ کـم و بيــش
ديـــدم کـه ميــان گفتـــگـومـــان     آمــد بـه سمــت مـا ٬ خـرامــــــان
 بر هـيبـت عـالمـان ٬ قبــا پـوش     عمّــامـه بـه سر ٬ عبـــــاء بــر دوش
تسبيح به دست و نعـل در پـــای     - يـــا رب! بـه کـرامتــش بيـفـزای -
کـج گردنـش و کمـر خمـيــــــده     سـر خـدمـت زانـويــش رسيــــــده
لب ذکر کنـان ٬ همچـــو مـاهـی:     ” اَسـتَـغـفِـــــرُ کَ ٬ يـــا الـــــهـی “
از شـدّت روزه ای که میــداشـت     دل ٬ چشم ز نان خشک بـرداشـت
الحـق٬ به وصـف او توان گفت     پشت و شکمش شده به هم جفت
القصّـه به ظاهــرش نـه عيـبـی     مـــا را نبـــوَد عـلـــــوم غـــــيــبـی
 
چون مـاه نو اش به هـم نمودند     بــــرآمـــدنـش مــــکان گــــشودنـد
آمــد بـه ميـان٬قــدم شـمـــرده     يـعنـی کــه مــرا غـرور ٬ مــــــرده
مجلس به ارادتش به پا خـاست     بنشـست و چـو گـل ميـانه آراست
گل بود ٬ ولـی زبــان خـــــارش     چـون غنچـه ٬ گــــره زده به کـارش
 
خـلقـی که بـه دور مـا بـودنـــد     ميـــــدان مـجـــادلــه گـشـــودنـــد
شد صحـبت مـا به رفت و آمــد     ديــــدم ز غـضــــب زبــانــــه ای زد
گـفتــا و بگفتــمش جـوابــــی     بـا آتـش او چــه ســـــازد آبــــــی؟
درآتـش خشـــم بـود و مــردم     بـرآتــش او ٬ نـهــــاده هــیــــــــزم
بگشود دهان و چشم بربست     چــون عـربـــــدهء شبـــانهء مسـت
با تهمت و داد و فحش و تهديد     در چيــره شدن به بنــده کـوشيـــد
گه کـافـر و گه منـافقم خـواند    بـر لايـق خويـش ٬ لايــــقم خـوانـــد
 
يک نکتــه بگـويـمت ٬ مـــــکن رد     از کــوزه درون ٬ بـــرون تـــــراود
از خبـث درون ٬ بـــرون بيــــــالاد     رحـمـت بـه درون پـــاک می بــاد
گفتم به خود:”ار وی اوستادست     بنيـــاد درخـــت ديــن به بـادست
چون در سخنش دگر حيا نيـست     بـر جـای نشستـنم ٬ روا نيـست“
مـن رفتــم و حلقـه هـم پـراکنـد     پــرگـار بـه نقـطـه ايست در بـنـد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دوستم٬ سيد ابوذر حيدری که منو در اشکالات وزنی بعضی از ابيات اين شعرم راهنمايی کرد٬ ممنونم. آدرس وبلاگش اينه:www.hallaaj.persianblog.ir

 


۱۳۸٢/۱٢/۱٧
داستان کوتاه (قسمت دوم)

...من عادت نداشتم چيزی بگيرم؛يعنی خوشمم نمی اومد.بعضی وقتها عباس در حاليکه دوتا خرما يا نذريی ديگه ای تو دستش بود٬به طرف من می اومد ويکيشو به من تعارف می کرد.منم دستشو رد نمی کردم.چون می دونستم اگه هم نگيرم٬به زور می داد.همينکه مشغول خوردن می شديم٬رو می کرد به من و می گفت:"اقبال! ديدی؟ بزرگتر رو دادمش به تو هااا ".منم حرفشو می ذاشتم به حساب سادگيش و يه لبخند تحويلش می دادم.

کم کم به شيرينی فروشی نزديک می شديم.هر چی نزديکتر می شديم٬عباس بعد از چند قدم که بر می داشت٬بيشتر مکث می کرد.رو می کرد به من و هی شروع می کرد به اصرار کردن."بيا بريم٬بخرم...بخور٬حال کن...".مثل اينکه داشت با بچه حرف می زد. عباس خيلی دوست داشتنی بود.من که هر طور بود نمی تونستم خودمو راضی کنم که اصرارشو قبول کنم٬واسه اينکه از اين کشمکش يه جوری خلاص بشم٬گفتم:"خب لااقل خودت می رفتی می خريدی٬می اوردی جلوی خونه".عباس گفت:"نه٬ نميشه.با خودت بايد برم تا خودت شيرينی رو انتخاب کنی".گفتم:"پس بذارش واسه يه شب ديگه".گفت:"خودت که می دونی.پول تو جيب من نمی مونه.اونقده خرج و گرفتاری دارم که اگه امشب نشه٬ ديگه پولا از دستم رفته.خودت که خوب می دونی".

نمی دونم چرا انقدر اصرار می کرد٬با اينکه خودش تا اين حد به پول نياز داشت.من هم به همين خاطر نمی خواستم که پولش رو صرف اينجور خرجا کنه.اما از طرف ديگه احساس می کردم که عباس خودشو مديون من می دونه.زياد شده بود که حتی پول بليط اتوبوس مدرسش رو هم از من گرفته بود.چند وقت٬به چند وقت٬از من صد تومن يا دويست تومنی قرض می گرفت.اون هم با چه خجالتی.می گفت بعدا همشو يه جا بهم پس ميده.هر چند بين من و عباس اين حرفا نبود٬اما فکر می کردم که دنبال فرصتيه که خودشو از زير بار منّت من خلاص کنه.البته اگه منتی بود٬فقط تو فکر عباس بود.بارها بهم گفته بودکه مديون منه.به قول خودش واسش پشت و پناهی بودم تا بتونه سختيه زندگيشو تحمل کنه.بخاطر همين طرز فکرش٬دوست داشتم يه جوری خيالش رو راحت کنم.شايد به همين دليل تونسته بود منو تا اينجا کشون کشون بياره و منم زياد مقاومت نمی کردم.اما از طرف ديگه٬فکر می کردم که خود عباس هم چندان ميلی به خرج کردن پولايی که می دونستم با هزار زحمت بدست اورده٬نداره.اينو از چند قدمی که برمی داشت و وا می ستاد٬حدس می زدم.مخصوصا هر چی به شيرینی فروشی نزديکتر می شديم٬مدت ايستادنش طولانی تر می شد.مثل اينکه خودشم دودل بود.دلم واسه عباس می سوخت.نمی دونستم چه جوری ميتونم خوشحالش کنم؟.بايد حرفشو گوش می کردم و دنبالش می رفتم يا خودمو از دستش خلاص می کردم و به خونه برمی گشتم...اما با خودم گفتم:"نه...از کجا معلوم؟از کجا معلوم که اينا فقط فکر و خيال من نباشه.از کجا معلوم که عباس همچين آدمی باشه.خب اگه دوست نداره٬پس چرا انقدر اصرار می کنه.تازه اگه دعوتشو قبول کنم٬خيال خودشم از اينکه تونسته واسم کاری کنه راحت ميشه".از اينکه اینجوری در مورد دوستم فکر کرده بودم٬احساس گناه کردم.هميشه فهميدن فکر عباس واسم مشکل بود.نمی دونستم که سادگی تا اين حد می تونه پيچيده باشه.فکر می کردم آدما همون جورين که من فکرشو می کنم.اما عباس يه جور ديگه بود.

يه پام دنبال عباس می رفت و پای ديگم وا می ستاد.نمی دونستم که بايد چی کار کنم.برزخ بدی بود...بالاخره تصميم خودم رو گرفتم و دل رو به دريا زدم.از مقاومت پاهام در برابر کشيدن عباس کم کردم و با لحن خندون هميشگيم گفتم:"خيلی خب٬باشه. هر چی تو بگی...دعوت تورو که نمی شه رد کرد.تازه٬شيرنی ای که تو بگيری٬خوردن داره".يه دفه عباس دستامو که تا حالا مثل ضريح٬سفت چسبيده بود٬ول کرد....مثل کسی که دوست داشت با خودش خلوت کنه٬جلو جلو راه افتاد٬دستشو تو جيب پولش کرد وبا لحنی که فهمش هميشه واسم مشکل بود٬گفت:"آره بابا...بيا بريم.می دونستم که تو هم مثل من شکمويی".

هاج و واج دنبال عباس راه افتادم...

«پايان»


۱۳۸٢/۱٢/۱٥
داستان کوتاه (قسمت اول)

دستم رو گرفته بود و کشون کشون با خودش می برد.هر چند قدم که بر می داشت٬يه مکثی می کردودر حالی که دستم رو محکم گرفته بود٬ می گفت:"امشب وضعم خوب شده. بايد امشب واست بخرم".من که سعی می کردم جلوی چشم رهگذرا زياد از خودم مقاومت نشون ندم٬گفتم:"عباس جان!حالا بذار يه شب ديگه.امشب هيچ حالشو ندارم".باز دستم رو شروع کرد به کشيدن و گفت:"نه...خودت گفتی شيرنی تر دوست داری.چند بار بهت قول دادم که واست بخرم.امشب وقتشه".

راست می گفت.دوستی من با عباس٬انقدر نزديک و صميمی بود که خيلی از حرفارو٬ راحت بهش می گفتم.يه شب که از مسجد محل٬با هم بر می گشتيم٬جلوی شيرنی فروشی يه مکثی کردم وبا يه لحن ساده لوحانه ای٬گفتم:"می بينی چه جور بهمون چشمک ميزنن... شيرنی٬فقط شيرنی تر....خيلی دوست دارم".عباس مثل پدری که با بچه اش حرف ميزنه٬بدون اينکه واسته٬از من جلو افتاد وهمونطور که داشت می رفت٬گفت:"دعا کن وضعم خوب بشه.يه پولی بياد تو دستم٬واست اونقدر می خرم٬بخوری که ديگه حالت از هر چی شيرنی تره بهم بخوره".

 يک٬دو سالی از من کوچيکتر بود.حدودا هفده ساله.اما از لحاظ جثه درشت بود.هميشه پشت سرم راه می افتاد و می گفت:"اقبال! من بادی گاردتم.هر کی بهت نگاه چپ بندازه٬با من طرفه"....خودم دوست داشتم که خودشو از من بزرگتر بدونه.هيچ وقت منو با اسم کوچيک صدا نزد.نمی دونم چرا....عباس رو از اوايل دبيرستان می شناختم.با هم تو يه مدرسه بوديم.من مسئول کتابخونه بودم و عباس واسه گرفتن کتاب اومده بود.سر صحبت رو من باز کردم٬اون هم مثل اينکه منتظر فرصت بود....سر و وضع عباس ساده بود.هميشه اونو با لباسهای کهنه واتو نکشيده و موهای نامرتب می ديدم.از اين جور آدما خوشم می اومد.دوست داشتم بدونم چه جوری زندگی می کنن و از اون مهمتر٬چه جوری فکر می کنن.بعد از مدتی که از آشناييمون گذشت٬پای عباس به مسجد محله مون باز شد.يادمه هميشه می گفت:"تو منو هدايت کردی.تو منو با خدا و نماز آشنا کردی".منم می خنديدم و می گفتم:"عجب هدايت شدی که هنوز نمی دونی هدايت دست خداست٬نه من!".از اون وقت به بعد٬ديگه تو مدرسه و مسجد٬بيشتر با هم بوديم.

وضع ماليش هيچ خوب نبود.وضعيت خانوادشم اونجور که خودش تعريف می کرد٬مساعد نبود.پدرش يه مغازه تعمير دو چرخه و موتور تو گمرک داشت.بعضی شبها اصلا خونه نمی اومد؛تو مغازه می خوابيد.مختصر پولی برای خورد و خوراک به خانواده می داد.يه بار تعريف می کرد که هميشه پدرش به اونا می گه:"شما از من چيزی نخواهيد٬من هم با شما کاری ندارم.هر کاری که می خواهيد بکنيد٬بکنيد".عباس دو تا برادر بزرگتر از خودش داشت ودو تا کوچيکتر٬با يه خواهر دم بخت.تو اين خانوادهء پر جمعيت٬بچه ها واسه تامين مخارجشون مجبور بودن خودشون دست به کار بشن٬حتی خواهرش.عباس که سال آخردبيرستانش بود٬کار و در آمد مشخصی نداشت؛ بعضی وقتهايه کار نيمه وقت٬واسه چند مدتی دستشو می گرفت.هر وقت عباس رو می ديدم٬بند کيف مدرسشو که بيشتر کيف کارش بود٬به شونه اش انداخته بود٬يا از جايی می اومد يا می خواست جايی بره؛طوری که هر وقت بدون کيف می ديدمش٬ احساس می کردم يه چيزی کم داره.زياد دنبال کار می گشت.نمی دونم کی درساشو می خوند؟با اين حال درسش بد نبود.يه بار بهم ميگفت:"اقبال جون! تو هر کاری با من مشورت کن.چاکرت تو هر کاری خبرس.از کارگری گرفته تا بازاريابی٬دست فروشی٬حتی رفتگری".منم به طرز گفتنش می خنديدم تا مبادا که خجالت بکشه.چون می دونستم که واقعا راست ميگه و همه اين کارا رو تجربه کرده بود.خودش بهم گفته بود. عباس زياد با من شوخی می کرد.من هم آدم خوش خنده ای بودم.اون اينو خوب می دونست.بهم می گفت:"خوب حال می کنيها.هيشکی تو رو مثل من نمی تونه بخندونه". يه بار که دلم گرفته بود٬برگشتم بهش گفتم:"يه ذره منو بخندون بينم". با يه قيافهء جدی که اصلا بهش نمی اومد٬رو کرد به من و گفت:"اه٬مگه من دلقکم".منم زدم زير خنده.

شب اومده بود جلوی در خونه.از جلوی در دستم رو گرفته بود وهمينطور به طرف شيرنی فروشی می کشيد.حالا هر کی می ديد٬فکر می کرد که چی شده!!رو کردم به عباس و به شوخی گفتم:"چی شده؟ امشب کار و کاسبيت گرفته.بگو بينم٬از کجا پول گير اوردی؟".عباس٬مثل اينکه متوجه شوخيم نشده باشه٬گفت:"ديگه به اونش چی کار داری؟ تو شيرنی ترتو بخور".بهم بر خورد.بعضی وقتها از طرز صحبت کردن  عباس٬ته دلم ناراحت می شدم.يه لحظه پشيمون شدم که چرابهش گفتم شيرنی تر دوست دارم٬ حتی به شوخی.اين اولين باری نبود که اينجوری حرف ميزد.يادم هست که شبهای پنج شنبه که تو مسجد نذری می دادن٬....


۱۳۸٢/۱٢/۱٢
 

امروز عاشوراست. اين شعر هم واسه مردمی که ندای حسين رو تو سر و صدای

 سنج و طبلشون مدفون کردن.

آهــــــای مــردم   انـ‌دوه کيش  آه پـرست

صلاح کــور   خطـا بيــن   اشتبــاه پـرست

کـلاغ و جغـد ٬ شبيــه شما شدند امـــروز

يکی سيـاه پر است و يکی سيــاه پـرست

ز ظلمت شبـتان ٬ دست مـاه  هم کوتاست*

بـه قـعر درّه بـود ٬ هـر پلـنـگ مـاه پـرست**

حديث آب و عطش می کنيد و غرق سراب

به قصد قربت حق می شویـد گنــاه پـرست

بـه روز واقـعـه از دور ٬ محـــو منظــره ايـد

که کور باد دو چشمی که شد نگاه پرست


* اشاره ای هم داره به دستان بريده قمر بنی هاشم.  

**در افسانه هاست که پلنگها عاشق ماه هستن.هنگام مرگ٬بالای کوهی ميرن و به طرف ماه می پرن از بالای کوه٬به ته دره می افتن و می ميرن.کنايه ايیه به کسايی که هدف عاشورا رو فراموش کردن و از اسطوره های اون واسه خودشون خدا ساختند.

 


۱۳۸٢/۱٢/٩
 

هل من ناصر ينصرنی

سوالش انقدر سخت بود٬که هيشکی جواب نداد.

از جانب من ٬ دامـن ممـلو شـده از اشــک
تقــديم تو باد ٬ای عـطشت٬ تشنگیی مشک
سنگ است فقط پاسـخ يک پرسش واضـح
تـا مـی برد آييــنه به شفّـا فيـّتت ٬ رشـک

ميگن وقت جنگيدن٬همش اين ذکر رو زمزمه می کرد.”بسم الله٬ وبالله٬ علی ملة

رسول الله“.اين غزل٬تقديم به اون لحظهُ عاشقونه.

مـی گـذارد به کــام ٬ بسم الله.       مـی گـدازد مـــدام ٬ بسم الله.
مـی رود ؛ که به راندن شيـطان       کرده است اهتمـام ٬ بسم الله.
ديـــو رويــان حريـف می طلبند       ای تو از نسل سـام ! بسم الله
خم شدن نيست در طريقت نخل       اين تـو و ايـن قيام ؛ بسم الله
کـردی احـرام از کفـن ؛ ايـنک       حــجّ بيـت الحــرام ؛ بسم الله
تو که ديگر وضوح خورشيـدی       بـر تـو هـم اتّهــام ؟ بسم الله!
آه از آن دم که گم شود در اين       هلــهله ٬ ازدحــام ٬ بسم الله.

۱۳۸٢/۱٢/٧
 

اين روزا٬زمان برگزاری کنکوره؛واسه مقطعه کارشناسيه ارشد.اينم يه شعر که بی

مناسب با اين ايام نيست.

 در خيـــالیّ و خواب نيسـت مـرا       يک سـوالـی٬ جواب نيســت مرا
شکـل شکّ گـــزينــه هـا يـی تــو       قدرت انتخـاب ٬ نيســـت مـــرا
الف؛آن معنی ای که در شـرحـت       واژهُ زوديــاب ٬ نيســـت مــرا
ب؛ جــــواب دعــاء هــای منــی      گـر چـه که استجـاب نيسـت مرا
ج؛ شـعــــاع تپـيـــدن مهـــــری       که از آن ٬ بـازتـاب نيسـت مـرا
د؛ تمــــام مــــــوارد بـــــــــالا       نمـره ای جز خراب ٬ نيست مرا
در کتابـی نخوانـدمـت! زاين رو       زير دســـتم ٬ کتاب نيســت مـرا 
گـرچـه تو امتــحـان حسّـاســـی     ليـک ٬ هيچ اضطـراب نيسـت مرا

 


۱۳۸٢/۱٢/٦
 

”من مريد دارم.

     در ميان مردم بغداد٬

             تنها او٬حلاج را تحمل کرد.“

اين شعر رو بعد از شنيدن نتايج انتخابات تهران٬در سوگ اصلاحات گفتم.

اصــــلاح صــورتم کـه کـمی ديــر مـی شود
آييـــنه هـم ز ديــدن من ٬ سيـــر مـی شود
از عــرض بی تفـاوتـئ  کوچـه هـای شـهـر
هر کس که خواست رد بشود٬زير می شود
ای شـهـر بـی تحمّـل حـــلّاج ٬ تـا بـه کــی
از صـبـر چــوب دار تو ٬ تقـديــر می شود؟
مــرداب زنـده زيـــست کشــیّ و درون تو
ســــلّـول انـــفرا دی ٬ تـکثـيــر مـی شود.
فــردا که آگهی بدهی: ”مهر گم شدست“
خوابی که ديده شب پره ٬ تعبيـر می شود
فريــــــاد ناتنيـــدهُ ما ٬ خـــــوب هضم کن
اين لقمه ٬ ناجويــده گلـو گيــــر می شود.

 


۱۳۸٢/۱٢/٦
 

بيا و يکدفعــه٬ دسـته گل به آب بده    سـلام بی طمع گرگ را  جواب بده
سلام ساده غـــرور کسی نمـی شکند    بيا به وسوسه ات حق انتخاب بده

سلام.

فک می کنم٬سلام فقط يه بهونس.يه بهونه واسه دوستی.حالا که دوستم شدی٬بذا يه

 مشکلی رو که واسم پيش اومده٬بهت بگم.

چند روزه آهم ضمخت شده.راحت بيرون نمی آد.خودت گوش کن:آ ح ح ح ح ....