سلام
من شماره و راههای تماسمو میزارم اینجا. شاید لازم شد:
همراه: 09369403437
ایمیل: aftabesobh2000@yahoo.com
اینم متن مقاله ام در نشریه حافظ:


سلام. بنا به درخواست خصوصی دوستم آقا میثم به روز کردم.
این متن گفتگوی من با روزنامه آرمانه که پنج، شش ماه پیش به همت دوست عزیزم علی حسن زاده انجام شد که از ایشون ممنونم.
● درباره سیر چگونگی شعر و شاعری سهراب سپهری، توضیحی بفرمایید.
ـ زبانآموزی سپهری در حوزه شعر، جدا از هستیشناسی او در عرصه زندگی نیست. شعر و زندگی دو مسئله جدی برای سپهری بود که توام با یکدیگر شکل گرفت و تکامل یافت. از اینرو؛ شعر آموزی و هستیشناسی سپهری یک جریان واحد با مبدأ و مقصدی مشخص در «هشت کتاب» است که از نخستین دفتر شعر او (مرگ رنگ) با زبانی ساده و نگاهی ناپخته در قالب تجربههای خام شاعرانه که غالباً ناشی از یاسهای فلسفی اوست؛ نه مایههای اجتماعی و سیاسی؛ آغاز میشود و در دفتر دوم (زندگی خوابها) به تصویرسازی رؤیایی از شخصیترین تجارب ذهنی و عینی او میرسد و در دو دفتر بعد (آوار آفتاب و شرق اندوه) زبان و تصویر هر دو تا حد ممکن کنار گذاشته میشود تا مجالی برای تجربه بیواسطه هستی برای شاعر فراهم شود. در این دو دفتر سپهری به قول خودش، «شاعر بیشعر» می ماند و به درکی آگاهانه از هستی میرسد. در سه دفتر یک دست دیگر (صدای پای آب، مسافر و حجم سبز) که از جهت زمانی باید «حجم / صدای پای آب / سبز، مسافر» خواند، زبان شاعرانه و هستی آگاهانه شاعر به تعادل و تعاملی هنری با یکدیگر میرسد. اما این تعادل دیر هنگام در آخرین دفتر سپهری (ما هیچ، ما نگاه) به نفع زبان شعر برهم میخورد و شعر شاعر با پیچیدگیهای شخصی و استعارهای فردی، از دسترس فهم مخاطبان و همدلی آنان دور میشود.
● درباره جایگاه عرفان در شعر سپهری هم صحبتی بفرمایید.
ـ در دفتر اول سپهری نشانی از عرفان نیست و نخستین لمعههای عارفانه در دفتر «زندگی خوابها»ست؛ در شعرهای نظیر «لحظه گمشده» و «باغی در صدا» که روایتگر شهودهای شاعر است. در دفتر «آوار آفتاب» چنانچه از مقدمه خودنگاشته سپهری بر این دفتر پیداست، عرفان به مفهوم عام نگاه انسان شرقی به هستی در برابر نگاه دانش بنیاد انسان غربی، در مضامین شهود و رؤیا، دعا، مناجات و نیایش، خودکاوی و درونبینی، سیر و سلوک و طلب، حضور در حال، رمز و راز، تنهایی، وحدت، هماهنگی و همدردی با هستی طرح میشود و همچنین برای نخستین بار «خدا» در این دفتر ظهور مییابد و شاعر در برابر مرگ خدای نیچه، مرگ بیخدایی را اعلام می کند (آگندن= دفن کردن): بدرآ، بیخدایی مرا بیاگن، محراب بیآغازم شو. (شعر نزدیک آی). همین مضامین با رنگ و بویی بیشتر از عرفان اسلامی و نمودی پرشورتر در دفتر «شرق اندوه» ادامه مییابد: یک هیچ ترا دیدم، و دویدم / آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم (شعر تراو) که قید «یک هیچ» برای تجلی، اشاره است به قاعده عرفانی-اسلامی لاتکرار فی التجلی. با پایان نیمه نخست «هشت کتاب»، سیر و سلوک سپهری در طلب عرفان هم به تکامل می رسد. آنچه از «صدای پای آب» به بعد شاهدیم نتایج این یافتههای عارفانه در زندگی عملی شاعر است. شاعر که چون موسای کلیم دچار گرمی گفتار است، با «سوره تماشا» و «پیامی در راه» از عروج عارفانه خود پایین میآید و مردمان را از «پشت دریاها» و «واحهای در لحظه» «نشانی» میدهد. اما پیامبر ما که از مردم زمانهاش حرفی از جنس زمان نمیشنود، خسته از رسالت اجتماعیاش، در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» به مرور شهودهای فردی در خاطرات و تکرار مکاشفات نوعی در اسطوره ها میپردازد و «تا انتها حضور» را پاس میدارد.
● نظر شما درباره رابطه میان اشعار سپهری با آراء و آثار کریشنا مورتی (نویسنده و سخنران هندی) چیست؟
ـ چنانچه از دستنوشتههای سپهری میدانیم، نخستین آشنایی شاعر با عقاید کریشنا مورتی در شهریور 1341 بوده است. او در این نوشته اشاره میکند که پیش از این، حتی نام کریشنا مورتی را هم نشنیده بود؛ اما بسیاری از یافتهها و گفتههای خود را در کتاب او بازیافته است. جالب آنکه پیش از انتشار این نوشته سپهری، استاد شمیسا به فراستی که تنها از چنین استادی انتظار میرود، مشابهتهای عقاید کریشنا مورتی با اشعار سهراب سپهری را در مقالهای تحت عنوان «مسافری چون آب» در سال 1368 خاطر نشان کرده بود و من نیز در شرح دو منظومه «صدای پای آب» و «مسافر» که شامل عقاید و دیدگاههای سپهری در مورد مسائل هستی است، کوشیدهام این شباهتها را به نحو مشخص و مبسوط تری مورد بحث قرار دهم. شباهتهایی نظیر نگاه مستقیم و بدون پیش فرض به پدیدهها؛ لزوم دوری از عادات ذهنی، بازآفرینی نگاه به مرگ و زندگی و...
● شما در کتاب «شرحه شرحه» (شرح اشعار سهراب سپهری) از چه شیوهای برای شرح اشعار سپهری استفاده کردهاید؟
ـ شیوه شرح بیش از هر چیز متنمحور است. توجه به الفاظ و روابط متقابل آن با یکدیگر، تحلیل صنایع لفظی و معنوی شعر، برجستهسازی ابهامات و مشکلات زبانی اسلوب اصلی شرح را شکل میدهد. البته در حواشی، هر جا که لازم بوده جهت تایید معنای بدست آمده از متن، اشارهای هم به زندگینامه شاعر و یا تلمیحات اساطیری، تاریخی یا ادبی شده است؛ اما مسلماً میتوان گفت رد یا قبول شرح من غالباً از طریق قرائن درون متنی ممکن است. فرضاً اگر من از مصراع «در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود»، سوزاندن جسد مردگان در آتش را میفهمم، این فهم خود را هر چقدر هم که عجیب باشد، مستدل به قرینهای درون متنی کردهام و با نشان دادن برجستگی هنری این سطر که در صفت «ابدی» اتفاق افتاده (صفتی که بدون آن شعر یک جمله عادی و غیر هنری است) و تقابل چراغ زنده (روشن) و چراغ مرده (خاموش) و طرح اصطلاح «چراغ مرده» در ترکیب تشبیهی جدید (تشبیه مرده به چراغ به وجه سوختن) به ایهام تضادی رسیدهام که مبنای شرح شده است. یا فرضاً در سطر «و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون» من صرفاً با تحلیل ترکیب «در خلقت» و توجه به زیر ساخت این ترکیب (در خانه خلقت)، به سادگی به اصطلاح کنایی «در آستانه انقراض» رسیدهام که این در آستانه بودن پلنگ کل سطر را توجیهی هنری میکند. اینگونه تعابیر هر چقدر هم سر به هوا باشد پا در زمینه متن دارد و متن گراست.
● شما برخی از آثار و آراء منتقدانی چون دکتر رضا براهنی و... که درباره شعر سپهری است را چگونه ارزیابی میکنید؟
ـ از آنجا که پژوهش من در حوزه شرح و تفسیر اشعار سپهری است (نقد عملی) و نه مباحث تئوریک ادبی که مورد علاقه اکثر منتقدان امروزی است، صلاحیت ابراز نظر در مورد آراء منتقدان نظری را ندارم؛ مگر پارهای از این آراء که وارد مسائل عملی شعر سپهری میگردد. به عنوان مثال وقتی آقای دکتر براهنی ابراز میدارند که «در شعرهای سپهری، حتی یک رگه ناچیز از شعر کلاسیک دیده نمیشود» این وظیفه من است که این رگههای تاثیرگذاری شعر کلاسیک در اشعار سپهری را نشان دهم و فرضاً توجه این منتقدان را به این شعر سپهری جلب کنم که خود آشکارا میگوید: شراب را بدهید / شتاب باید کرد / من از سیاحت در یک حماسه میآیم / و مثل آب / تمام قصه سهراب و نوشدارو را / روانم (شعر مسافر) این روان بودن حماسه رستم و سهراب، مسلماً رگهای از تاثیرگذاری شعر کلاسیک در سپهری است. برای اثباتش هم من باید تمام ابیات داستان رستم و سهراب را جستجو کنم تا نشانی از ربط میان شراب و نوشداروی سهراب بیابم و در آخر به این بیت شاهنامه برسم که رستم در پیامی به کاووس شاه میگوید: از آن نوشدارو که در گنج تست / کجا خستگان را کند تندرست / به نزدیک من با یکی جام می / سزد گر فرستی هم اکنون به پی. و دهها نمونه دیگر از این دست. از اینرو من در جای جای شرح خود غالب نظرات منتقدان سپهری را آورده و مورد بررسی و آزمون عملی قرار دادهام و برخی را اساساً رد (نظیر تاثیرپذیری شعر سپهری از سبک هندی یا جدولی بودن شعر او) و برخی را از نظر خود تعدیل یا تایید کردهام.
● به نظر شما، آیا شعر سپهری، نسبتی را با آراء و اشعار نیما یوشیج برمیسازد؟
ـ ظاهراً سرایش «مرگ رنگ» در دوران جوانی سپهری (چاپ اول دفتر در 23 سالگی سپهری است)، تحت تاثیر مصاحبت و آشنایی او با منوچهر شیبانی، شاعر سبک نیمایی است و چنانچه خود مینگارد شیبانی از نیما و زبان شعر نو با سپهری گفتگوها داشته است. اما به هر حال این تاثیر هر چه باشد – ولو تقلیدی نه چندان موفق در مضامین و قوالب نیمایی - خیلی زود در دفترهای بعدی سپهری رنگ می بازد و از همان دفتر دوم شاعر میکوشد تا از این افسونزدگی سبکی بیرون بیاید و راه تکامل را در جهت رسیدن به سبک و سیاقی منحصر به خود در صورت و معنا بیابد.
● به نظر شما، آیا میان عرفان شرقی سپهری و مکتب سوررئالیسم تعاملی وجود دارد؟
ـ عرفان سپهری هم مانند شعر او به قول خودش «با سلامت بستگی دارد. روشن بینی و منطق می خواهد.» همانگونه که این روشنبینی و منطق را در سوررئالترین تصاویر شعری سپهری در دفتر «زندگی خوابها» میتوان پیگیری کرد (شعر «لولوی شیشهها» شاهد مدعاست)؛ در عرفان سپهری هم در دوران کمالش، بیشتر میتوان مایههای واقعگرایی را دید. همچنین عرفان سپهری همانند شعرش به سنت و گذشته خود پایند است و میکوشد آن را با قواعد زیباشناختی نو مجدداً بهکار گیرد. از اینرو به نظر من، همین منطق که متعلق به واقعیت روزمره و دمدستی است - واقعیتی که بسیاری از شاعران روشنفکر پرداختن به آن را کسر شان خود میدانستند - از تمایل محض شعر و عرفان سپهری به فضای تاریک و ناخودآگاه سوررئال تا حد زیادی جلوگیری کرده است. وجود تمایلات سوررئالیستی در شعر، نقاشی و اندیشه سپهری قابل انکار نیست اما هدف آن رساندن شاعر به خود واقعیت است. سپهری در شعری خطاب به پرنده میگوید: ای کمی رفته بالاتر از واقعیت / با تکان لطیف غریزه / ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد. (شعر اینجا پرنده بود) و این دقیقاً نگاهی بود که شاعر دوست داشت در تابلوهای خود به آن برسد، نگاهی بالاتر از واقعیت (سوررئال) که از ارث تاریک اشکال (حجم و پرسپکتیو) فراتر رود و به واقعیت محض برسد.
● نظر شما، درباره زبانگرایی سپهری در مجموعه شعر «ما هیچ، ما نگاه» چیست؟
ـ زبانگرایی مفرط این مجموعه سخت مخاطب را میآزارد. راهیابی به ساختار ترکیبات و فهم استعارات آن ساده نیست و حتی بسیاری از کلیدهایی که در حل مشکلات زبانی دفاتر پیشین کاربرد دارد، در این دفتر عملاً بیاستفاده میماند. شعر در این دفتر کاملاً شخصی است و مخاطب آن نیز غالباً خود شاعر و خاطرات و مکاشفات اوست. گاه اگر تصاویری هم در شعر مییابیم، استفاده شاعر از این تصاویر پیچیده است؛ نمونه آن تصویر دمیدن روح به پیکر آدمی در تابلو معروف آفرینش اثر میکلانژ است (تماسی انگشتی که هم موجب دمیدن روح و تکامل آدمی شد و هم سرآغاز جدایی و تنهایی او) که در شعر سپهری چنان صورتی مییابد که درک آن بیشتر شهود میخواهد تا شرح: آن وقت / انگشت تکامل / در هندسه دقیق اندوه / تنها ماند. (شعر از آب ها به بعد)
● به نظر شما اگر سپهری زنده میماند و به شعرسرایی میپرداخت، اشعار او از نظر زبانی، در ادامه شعرهای کتاب «ما هیچ، ما نگاه» ادامه مییافت و یا اینکه روند دیگری را طی میکرد؟
ـ سپهری مجموعه اشعار دفتر «حجم سبز» را در مابین سالهای 1340 تا 1346 سروده و در سال 46 منتشر کرده است. این دوره از فعالیت شعری سپهری که دوران اوج هنری اوست، علاوه بر 25 شعر حجم سبز، شامل دو منظومه بلند صدای پای آب و مسافر است. یعنی مجموعهای از بهترین اشعار در مدت 6 سال. اما دفتر «ما هیچ، ما نگاه» با 14 شعر نه چندان بلند، حاصل شاعری سپهری مابین سالهای 1346 تا 1355 است؛ یعنی 9 سال و سالی میانگین یک و نیم شعر. از نظر آماری میبینیم که قوه شاعری سپهری در دوران فرود است و فنون و صنایع کمال یافته شاعر دیگر طراوتی ندارد و به مرز تکرار رسیده. ساختار شعر همان ساختار قبلی است اما انتزاعیتر. بنابراین اگر سپهری زنده میماند با توجه به این قوه شکوفا شده، یا باید برای همیشه شاعری را ترک میگفت و یا طرحی نو در میانداخت و شاعری را در حال و هوایی دیگر ادامه میداد و البته این برای سپهری که شعر برایش پیش از هر چیز، یک فن و صنعت است، چندان عملی به نظر نمیرسد.
● به نظر شما، آیا میان اشعار کتاب «حجم سبز» و مکتب ایماژیسم ارتباطی وجود دارد؟
ـ اگر منظور تنها تصویرگرایی است، بله؛ میتوان گفت که تصویرگرایی در مجموعه «حجم سبز» بیشتر مورد توجه سپهری بوده است. این تصاویر گاه چنان واضحاند که به راحتی انسجام معنایی و روابط عمودی شعر را آشکار میکنند: در رگها، نور خواهم ریخت. / و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. طبق تصویر این شعر، حتما باید سبد را استعاره از قلب گرفت تا با قرار گرفتن خورشید در قلب، با هر تپشش نور به رگها ریخته شود. و گاه چنان محو که تنها با تصورشان سستی ترکیبات شعر پوشیده می شود؛ نظیر تصویر mercury ، پیامآور خدایان یونان باستان با کفشهای بالدارش در شعر «تپش سایه دوست»: پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین میکند. و یا تصویر Ganymede که توسط زئوس که به شکل عقاب درامده بود ربوده شد، در شعر «پیغام ماهی ها»: پسر روشن آب، لب پاشویه نشست / و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. دلیل تصاویر بدیع و لطیف این مجموعه هم غالباً همان طبیعتگرایی شاعر است که در قالب توصیف، روایت می شود.
● در پایان درباره دو منظومه «صدای پای آب» و «مسافر» اگر نکتهای دارید، بفرمایید.
ـ هر دو منظومه گونه ای اتوبیوگرافی است؛ شرح زندگی در قالب روایت. اما با این تفاوت که «صدای پای آب» سیری سطحی (برش طولی) در زندگی شخصی سپهری است که از دوران کودکی و زادگاهش شروع می شود و ماهیت دیالوگ دارد (به واسطه تنها ضمیر موجود در کل متن: می فروشم به شما / تا به آواز ...) و منظومه «مسافر» سیری عمقی (برش عرضی) در زندگی نوعی و تاریخی اوست با ساختاری مونولوگ که از حماسه ها، اسطوره ها و ادوار مختلف تاریخی (از خروج از بهشت تا دوران معاصر) می گذرد. مقصد هر دو منظومه هم یکی است: رسیدن به حقیقت. بنا به ماهیت این دو سیر، زبان صدای پای آب به ضرورت مخاطبه با دیگران، ساده تر و صمیمی تر است و زبان «مسافر» استعاری تر و دشوارتر. تلمیحات و اشارات گوناگون در منظومه اخبر بیشتر و دیریاب تر است. با اینحال در شرح کوشیده ام تا حد ممکن این تلمیحات را ذکر و به زبانی ساده تشریح کنم. امیدوارم که برای علاقمندان به شعر، شرح من راهگشای فهمی ساختارمند از سبک و سیاق شاعری سهراب سپهری باشد.
سلام
چون ناشر کتاب (انجمن قلم ایران) انجمنی دولتی بود _ که به نظر شخصی من، برای مقابله با کانون نویسندگان ایران که غالبا گرایشاتی بر خلاف نظام داره، ایجاد شده _ داوران بررسی کتاب (که به گمانم یکیشون محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) همون گوینده قصه های ظهر جمعه بود) بخش هایی از نوشته هامو حذف کردند. جالب اینکه این انجمن با گرایش و طرز فکر خاص خودش، حتی واژه «فاحشه» رو در کتاب به صورت «فا... » !! چاپ کرد.
امروز میخام یه بندی از کتاب رو که حذفش کردند اینجا بزارم که گمان هم نکنم به مذاق امثال اقای رهگذر خوشایند بیاد. این بند مربوط به این بخش از شعر صدای پای آبه:
و تمشک لذت روی دندان هم آغوشی
بخش حذف شده مربوط به توضیحاتی بود که من در مورد تصویر این مصراع گفته بودم. به نظر من تصویر در شعر بخش مهمیه که نشون میده چگونه شاعر به جواز پیوند تمشک با لذت و دندان و هم آغوشی رسیده.
تمشک با اون بوته های خاردارش، قبل از چیده شدن دست نخورده می مونه (احیانا از گرد و غباری که رو تمشک ها میشینه تونستین این دست نخوردگی رو بارها ببینین) و این دست نخوردگی لمس نشدگی دوشیزگان رو تداعی میکنه. میدونیم که لمس نشدگی صفتیه که قرآن در مورد دوشیزگان بهشتی بکار میبره و در عرف هم اصطلاح باکره یا دست نخورده بودن رو داریم. پس تمشک هم میتونه تشبیهی به دوشیزگان باکره و دست نخورده داشته باشه.
خب حالا مشخصه هم آغوشی با دوشیزه باکره چیه؟ معلومه: خون بکارت. اما جالبیش اینه که تمشک رو هم وقتی دست میزنیم (میچینیم) همین خون بکارت رو توش میبینیم (اثر قرمزی که تمشک از خودش بجا میزاره) و این هم خوانی و تشابه بین تمشک و همآغوشی با دوشیزگان باکره به نظر من یکی از زیباترین تصویرسازی های سهراب بود که متاسفانه در کتاب حذف شد.
یادمه اون دوران خواهر مبتلا به یه بیماری روحی شد. دو قطبی شدن شخصیت. خواهرم ادعای پیامبری میکرد که حوزه رسالتش خانواده و فامیلشه. ما رو یه روز صبح زود به خونه اش صدا کرد و در حالیکه از فشار درونی آروم و قرار نداشت شروع کرد با تحکم و امر و نهی ما رو نصیحت کردن. من معتقد بودم که مسائلی رو که سالیان دراز روح حساسشو ناراحت میکرد و نمیگفت رو الان از دهن خدا داره میگه تا واسش راحت تر باشه.
کار خواهرم بالا گرفت و مدتی بستری شد توی بیمارستان. من که از مدتها قبلش با فروید و دیگر مکاتب روان شناسی آشنایی داشتم و کتابهاشم میخوندم، اما این اولین نمونه بالینی روان پریشی بود که از نزدیک لمسش میکردم و حسابی ترس برم داشته بود. تو همون دوران، شبی رو یادم میاد که تا مرز جنون رفتم از شدت ناراحتی و نگرانی ناشی از نفهمیدن حالت خواهرم. خلاصه نمیدونم چه ربطی داشت اما یادمه همون شبا از اینکه موضوع فهم و شرح اشعار سهراب رو به عنوان پایان نامه ام انتخاب کردم حسابی وحشت کرده بودم و هی به خودم نهیب میزدم که همین فردا باید برم دانشگاه و موضوع انصرافم رو سریعا اطلاع بدم. حتی یادمه هی به خودم میگفتم که :« آروم باش! باشه همین فردا میری و موضوع رو عوض میکنی.» اما نمیدونم چرا آروم نمیشدم و اصلن از اینکه همچین موضوعی رو انتخاب کرده بودم خیلی عصبانی و مضطرب بود. نمیدونم چه رشته نامرئی ای شعرهای سهراب رو به بیماری خواهرم پیوند داده بود که اینجور موجب ترس روحی من شده بود ...
پی نوشت: موقع تایپ یه موضوعی پیش اومد: هی واژه «خواهرم» رو «خواهر» تایپ کرده بودم که ویرایشش کردم.
راستش سهراب رو هیچ نمیشناختم. حتی یه شعر هم از اون نخونده بودم. و این درحالی بود که مقطع کارشناسی ارشد ادبیات فارسی رو داشتم پاس میکردم. یادمه یه روز، خونه یکی از بستگان نزدیکم توی شهرستان بودم که چشمم افتاد به «هشت کتاب» سپهری و با خودم گفتم ببرمش خونه؛ شاید بعضی وقتها یه نگاهی بهش بندازم.
نگاههای اولم به کلمات نامانوس و دشوار شعر سهراب، اغلب کوتاه و بی تاثیر و بی نتیجه بود تا اینکه موضوع انتخاب پایان نامه ام واسه ارشد مطرح شد. واسه من که زیاد اهل تحقیق نبودم (اما کتاب متفرقه توی حوزه علوم انسانی کم نمیخوندم) میتونست پایان نامه ام یه مصیبت بشه. اما توی همون فکر و ذکرا بودم که گفتم بد نیست راجع به شرح اشعار سپهری تحقیق کنم. ذهن ام به تلاش جهت فهم و درک یه موضوع توی حوزه معنا عادت داشت و فکر میکردم کار دشواری نیست.
موضوع رو با استاد راهنمام طرح کردم و ایشون هم تایید کرد. اگر چه خودش در کلاسی گفته بود که هیچ به سهراب علاقه ای نداره و به نظر خودمم ایشون واسه ادبیات کلاسیک مناسب بودن نه معاصر. اولین مشکلم در مورد این موضوع تحقیق، کم بود منابع تخصصی توی حوزه شرح و تفسیر اشعار سهراب بود که اون زمون جز کتاب «نگاهی به سپهری» استاد شمیسا چیزی توی دسترسم نبود. با ولعی تمام نشدنی این کتاب رو میخوندم و سعی میکردم شیوه معنایابی استاد رو درست درک کنم.
توی همون مطالعات مقدماتی جهت قطعی کردن موضوع پایان نامه ام بودم که اتفاقی در زندگی ام افتاد که تا حد بیزاری و تنفر از شعر سهراب و تصمیم به رد موضوع پایان نامه ام و انتخاب موضوعی دیگه منو پیش برد.
سلام
کتاب «شرحه شرحه» (شرح اشعار سهراب سپهری)، حاوی شرح و توضیح تفصیلی دو منظومه «صدای پای آب» و «مسافر» توسط انجمن قلم ایران در 420 صفحه منتشر شد.
متقاضیان می تونن با تلفن مرکز پخش کتاب انجمن قلم ایران، به شماره 88059319 تماس بگیرن. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد.
سلام
مقاله «من مسلمانم» با زیر عنوان (بررسی گرایشات دینی در اشعار سهراب سپهری) فروردین سال ١٣٨٧ در دو نشریه با دو نگاه و طرز مغایر هم یعنی ماهنامه «کیهان فرهنگی» و فصلنامه «قال و مقال» همزمان چاپ شد. ذکر بیت مثنوی اینجا مناسبه که
هر کسی از ظن خود شد یار من
امیدوارم علاقمندان بخونن و خوششون بیاد.
سلام. احتمالا علاقمندان به اشعار سهراب سپهری، قرائت فرمالیستی دکتر پاینده از شعر «نشانی» رو خوندن؛ با عنوان «تباین و تنش در ساختار شعر نشانی»
من نقدی بر این مقاله در مجله «کتاب ماه ادبیات» نوشتم با عنوان «فرمالیسم در عمل»[شماره 9، دیماه 1386] البته این مقاله من در شماره های بعدی کتاب ماه ادبیات، توسط یکی از علاقمندان به روش فرمالیستی دکتر پاینده به نام خانم منصوره تدینی جواب داده شد با عنوان «نقد فرمالیستی: نفی مطلق زبان و نفی کامل مدلول ها؟!»[شماره 11، اسفند 1386] و به تبع اون، مقاله من در جواب این نقد با عنوان:«دردسرهای فرمالیسم»[شماره 14، خرداد 1387]
کی میدونه؟ شاید امروز سالروز تولد یه زنبور باشه.
کار ویرایش کتاب داره مرحله آخرشو میگذرونه. عنوانش «شرحه شرحه» است؛ با زیر عنوان (شرح اشعار سهراب سپهری). حدود 430 صفحه است و فقط شامل شرح و توضیح دو شعر «صدای پای آب» و «مسافر» ه.
به دوستداران سهراب هم سالروز تولدشو تبریک میگم. دوست دارم واسشون این شعر سهراب رو بنویسم:
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
سلام. به این سطر از شعر «صدای پای آب» توجه کنید:
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.
قبل از هر شرحی، ابتدا باید دونست که شارح دنبال شرح شعره، یعنی چیزی رو باید شرح بده که شعریت این سطره. سوال اینه: چه چیزی باعث شعر شدن این سطر شده؟
شعریت شعر از طریق قیاس جمله ادبی با جمله عادی مشخص میشه. این یک جمله عادی یه:
در بنارس سر هر کوچه چراغی روشن بود.
تمام وجه شاعرانهی این سطر، دادن صفت «ابدی» به چراغه. دقیقاً چیزی که موجب ابهام شعر شده. شارح هم باید شرح شعر رو از طریق تشخیص ابهام شعر و تحلیل اون شروع کنه.
صفت «ابدی» در حقیقت صفت روشنی چراغه. این چراغی یه که برخلاف همهی چراغها خاموش نمیشه و همیشه روشنه. شاعران غالباً با تقابلی که بین اشیاء شعرشون با اشیاء دنیای خارج ایجاد می کنند موفق به آشنازدایی یا غریب گردانی شعرشون میشن. اینجا هم می بینیم که ابهام شعر ما رو به تقابلی نهفته در درون شعر کشوند: تقابل میان چراغ خاموش و چراغ روشن. معانی غالباً از کشف همین تقابلات حاصل میشه.
از طرف دیگه میدونیم که شهر بنارس شهر مقدس پیروان هندوئیسمه و برای هندوان نماد مرگ و زندگی یه. در این شهر رسمه که مرده ها رو میسوزونن و خاکسترش رو به رود مقدس گنگ میریزن. آیا نکته ای هست که این دو مطلب گفته شده در مورد چراغ روشن و بنارس رو بهم پیوند هنری بده؟ به نظر من چنین نکته ای وجود داره.
چراغ خاموش در ادبیات سنتی ما به «چراغ مرده» تعبیر میشه. تعبیری که خود سهراب هم بکارش برده:
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده (شعر غمی غمناک: هشت کتاب: ص 30 و 31 )
ترکیب «چراغ مرده» نکتهی کلیدی شرحه؛ چون هم میتونه کنایه از چراغ خاموش باشه (در شعر سنتی) و هم تشبیه (در ذهن شخصی شاعر): تشبیه مردگان در حال سوختن به چراغ. این ترکیب، ایهام تضاد لطیفی در شعر داره: چراغ مرده که کنایه از چراغ خاموشه در این شعر تغییر ماهیت میده و از کنایه به تشبیه بدل میشه و در ضمن به جای خاموش، روشن ابدی توصیف میشه. (تا مرگ هست روغن این چراغ تمام نخواهد شد و تا ابد روشن خواهد ماند)
شرح من کاملاً مستند به متن شعره و رابطهی ضروری با خود شاعر نداره؛ اما با اینحال میشه از زندگی و تجارب سهراب و حرفهای وابستگانش هم دلایلی برای این شرح پیدا کرد:
اول اینکه خود سهراب در سفرش به هند، از مردگان بنارس یاد کرده:«یادم هست، در بنارس، میان مردهها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم.»[هنوز در سفرم: ص 25]
دوم اینکه خواهر سهراب، خانوم پریدخت سپهری در حاشیهی یک کتاب در مورد اشعار سهراب که جهت مطالعه و اظهار نظر بهش داده بودن، در ذیل این سطر از شعر، نوشته:«پشته های هیزم شعلهور برای سوزاندن مردگان»[برای اطلاع مراجعه کنید به کتاب سیب: نگاهی تازه به اشعار سهراب سپهری: ص 425 و 426] ایشون هیچ توضیح دیگه ای ندادن و بعید هم میدونم که خودشون مفهوم مشخصی از اظهار نظرشون داشته باشن. مگه اینکه اونو نقل قولی یا توضیحی از خود شاعر بدونیم که توسط مخاطبش خوب درک نشده!
نوشته شده توسط فرزاد اقبال در ساعت ۸:٢٧ ب.ظ