لینکدونی
هشت کتاب
اتاق آبی
سلام بی طمع گرگ( شعرهای من)
کفش هایم کو؟
بررسی تحلیلی اشعار سهراب

نقد صوفی(دین اندیشی)

طراحی
هدیه ای از حامد



۱۳٩٢/۸/۸
دو مقاله علمی پژوهشی

سلام

از شیوه شرحی که در مورد سهراب سپهری به کار بردم و عنوانش رو «شرح صوری» گذاشتم رهیافتهایی در حل برخی از معضلات مثنوی مولانا داشتم که در قالب دو مقاله تنظیم کردم و در دو نشریه با اعتبار علمی پژوهشی به چاپ رسوندم.

میدونیم که چاپ مقاله علمی پژوهشی از کارشناس ارشد بدون استاد راهنما نه غیر ممکن بلکه روال نیست. اما شانس با من یار بود که مقاله اولم در نشریه آیینه میراث، اول تایید شد و بعد مجله اعتبار علمی پژوهشی گرفت و در نشریه دوم هم، مدیر مسئول نشریه با قراردادن نامشون به عنوان نویسنده دوم چاپ مقاله ام رو پذیرفتند.

مقاله اول، توضیحی مصداقی و کاربردی با مثالهایی از دفتر اول مثتوی است تا نشون بدم چگونه شرح صوری میتونه سبک و سیاقی متفاوت از شروح دیگر در مثنوی پژوهی ایجاد کنه

رستخیز ناگهان (نقش صناعات صوری در مثنوی معنوی)؛ آینه میراث؛ شماره 50، ص 47

و مقاله دوم شرح یکی از معضلات و مشکلات دفتر اول مثنوی است که بنا به قولی سخت شارحانش را آزرده و من سعی کردم با شیوه شرح صوری این مشکل رو بررسی کنم

شرح صوری در حل مشکلات مثنوی؛ ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی؛ شماره 31

 

 از تحقیق در ادبیات دو تا آرزو دارم فعلا؛ یکی شرح کامل مثنوی به شیوه صوری و نشان دادن توانایی های شرح صورتگرا و دوم تحقیق صوری در ادبیات قران؛ تحقیقی که مایه های مادی و دم دستی قران رو نشون بده.


۱۳٩٢/۱/٢۱
هدبخ

سلام

من راههای تماسمو میزارم اینجا. شاید لازم شد:

ایمیل: aftabesobh2000@yahoo.com

 همراه: 09369403437

 

اینم متن مقاله ام در نشریه حافظ:

شعر «شب تنهایی خوب» از دفتر «حجم سبز» که شهرتی فراوان برای سهراب سپهری در پی داشت، به گفته ی جلال خسروشاهی در سال 1343 هـ. ش. شبی که سهراب در شهر بنارس هند میان آوازهای شبانه ی پرندگان، صدای عجیب مرغی ناشناس را شنیده بود، سروده شد. (1) شعر با سه توصیف از شب آغاز می شود:


گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یک دست، و باز.
شمعدانی ها و صدادارترین شاخه ی فصل، ماه را می شنوند. (هشت کتاب، ص 371)


مطلب مهمی که ما را به حال و هوای سهراب در آن شب نزدیک می کند، آن است که بدانیم او در شبی از شب های کودکی خود نیز پرنده یی را در باغ دیده بود که ظاهرا چنان موجب شگفتی او شد که هرگز فراموشش نکرد. (2) منظور از «دورترین مرغ جهان» چنانچه در ادامه ی شعر اشاره خواهد شد، ماه است. (3) سهراب در شعر دیگری باز به مرغ ماه اشاره می کند:


مرغ مهتاب می خواند. (خواب تلخ، ص 77)


سهراب از شبی آرام و دلگشا می گوید که نور ماه بدون لکه ی ابری سراسر شب را روشن کرده بود. ترکیب «صدادارترین شاخه ی فصل» اشاره به هیاهوی پرندگان در لابلای شاخه های پر برگ درختان دارد. وی با شنیدن آواز ماه در میان آواز پرندگان از خانه بیرون می آید:


پلکان جلوی ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم،


جاده او را برای رفتن صدا می زند و سهراب می داند که برای گرفتن مرغ ماه، باید از تاریسکی چشم بردارد و آن قدر بالا برود که ماه با بهم زدن بالهایش، به نزدیک شدن بیش از حد او واکنش نشان دهد:


گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.
و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد.
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو.


مضمونی شبیه به این بخش از شعر را خاقانی در بیت زیبای ترکیب بندی چنین سروده است:


اگر پای طلـب داری قدم در نه که راه اینک
شمار ره نمایان را قلم درکش که ماه اینک


کشف ماهیت این پرنده، یعنی استعاره بودنش از ماه، تا حدودی فضای شعر را برای خواننده ملموس می کند؛ اما کلید اصلی فهم شعر را خود شاعر بدست می دهد:


و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند.
پارسایی ست در آن جا که ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.


«مزامیر شب» می تواند اشاره به همان آواز شبانه ی پرندگان باشد. واژه ی مزامیر تلمیح شعر به حضرت داوود را تبادر می کند؛ تلمیحی که زنجیره ای از اشارات و تبادرات را به دنبال دارد: داوود مزمار (نی) را زبیا می نواخت و آواز نیکویی داشت. وی آنگاه که سروده های زبور را با صدای زیبای خود می خواند، تمام رهگذران، جانوران و حتی جمادات را مجذوب خود می کرد. اما تلمیح اصلی ایت قسمت بهع داستان عاشق شدن حضرت داوود به زن وزیر خود، اوریا است. در افسانه ها آمده که شبی داوود در محراب عبادت خود مرغ عجیبی را دید و به دنبال آن رفت. مرغ بالای دیوار خانه نشست و همین که حضرت داوود خواست از بالای بام پرنده را بگیرد، چشمش به حیاط خانه ی همسایه ی خود، اوریا افتاد و همسر او را مشغول استحمام دید و بر او عاشق شد. در داستان ها گفته اند که داوود اوریا را به جنگ فرستاد و با حیله به کشتن داد و زن او را تصاحب کرد. چنین افسانه هایی حتی وارد برخی از تفاسیر قرآنی نیز شده است و آن را در تفسیر آیات 21 الی 24 سوره ص نوشته اند. (4) قسمتی از آیه ی 24 چنین است:«و ظن داوود انما فتنه، فاستغفر ربه و خر راکعا و اناب» (و داوود فهمید که ما آزمودیم او را، پس طلب آمرزش کرد از پروردگار خود و بیفتاد سجده کنان و بازگشت به سوی خدا). آنچه برای شرح شعر مفید است، توجه به واژه ی قرآنی «فتنه» است؛ زیرا در شعر با گزینش واژه مترادف حادثه، هم تلمیح به این آیات تداعی می شود و هم ترکیب «فتنه ی عشق» را که در ادبیات سنتی- احتمالا تحت تاثیر همین آیه ی قرآنی- فراوان بکار رفته است فرایاد می آورد. «حادثه ی عشق» یعنی اتفاقی که منجر به عشق می شود. اما این ترکیب اضافی تشبیه نیز می تواند باشد؛ زیرا هم حادثه به چیز نو اطلاق می شود و هم عشق در نظر شاعر همیشه تر و تازه است.
اکنون با تشخیص تلمیح کل شعر معنای خود را می یابد: مرغی که حضرت داوود را به دنبال خود کشید، طبق روایات بالهایی از زبرجد سبز، پاهایی از یاقوت شرخ و منقاری از لولو داشت. این مطلب، هم آن پرنده ی ناشناسی را که سهراب صدای عجیبش را شنیده بود به ذهن متبادر می کند و هم تشبیه آن را به مهتاب به وجه درخشش و روشنایی قوت می بخشد. معنای نشستن بر روی کلوخ هم اکنون مشخص می شود: گویی داوود به تماشای زت اوریا بر روی بام نشسته و چنان محو تماشا شده که گذر زمان را متوجه نمی شود و وقت عبادت را قضا می کند. در حقیقت سپهری در ضمن این تلمیح داستانی، از ما می خواهد که نگاه خود را از تاریکی محراب (یک سو نگری) به روشنایی عشق بگردانیم.
بعید نیست که پارسای شعر هم اشاره ای تعریضی به حزقیل نبی داشته باشد که طبق داستان ها، آنگاه که داوود برای توبه به سمت قبر اوریا می رفت، به ملاقاتش رسید. وی در بالای کوهی به عبادت خداوند می پرداخت و با جمع کردن استخوان های پوسیده ی مردگان، نفس خود را از لذات و شهوات دنیا باز می داشت. اما برخلاف حزقیل نبی، پارسای شعر سهراب کسی نیست که از فتنه ی عشق بگریزد؛ بلکه آن را بهترین چیز می داند و ما را به جای پرهیز، به نگاهی عاشقانه دعوت می کند. تفسیر دیگری که مناسب تر می دانم آن است که این پارسا را خود حضرت داوود بگیریم؛ کسی که به هوای پرنده ای شگفت از محراب زهد به بلندای عشق رسید؛ و حال سپهری خود و مخاطبانش را به پیروی راه این پارسای حقیقی فرامی خواند؛ کسی که علیرغم سخن سعدی، عشق و پارسایی را بهم آمیخته بود:


مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتـــند که با یکــــدگر نیـــــامیـزند


جالب آنکه بدانیم در ادب سنتی، عشق و پارسایی همیشه در تقابل با هم قرار گرفته اند، اما اینک سپهری با تلمیحی زیبا به پیوند خجسته ی این دو دشمن دیرین توفیق یافته است.
از نکات قابل توجه دیگر در این شعر، پیوند آن با سونات «شب» اثر شاعر معروف انگلیسی ویلیام وردزورث است. در آن شعر نیز سخن از شبی عارفانه است که شاعر در حالی مقدس مشغول عبادت است؛ اما عبور دختری که غرق در زیبایی های آفرینش و طبیعت است شاعر را به این نکته توجه می دهد که شاید آن دختر در حالی برتر از او قرار داشته باشد:
تو همه سال در پناه ابراهیم هستی
و در قلب معبد عبادت می کنی
و خداوند، بی آنکه ما بدانیم با تو است.
این شعر وردزورث، بخشی از شعر دوست او ساموئل کالریج ( 1773-1834) را به یاد می آورد که با مصراع آخر شعر سپهری هم نواست:
بهترین نیایشگر کسی است که بیشترین عشق را نسبت به همه بزرگ و کوچک دارد.


پی نوشت ها:


1. ادای دین به سهراب و یاد یاران قدیم، جلال خسروشاهی، موسسه ی انتشارات نگاه، چاپ دوم، 1379، ص 43
2. «پرنده سیاهی که در شبی از شب های کودکی من به باغ ما آمد و به صدای پای من از لای شاخه های درخت انجیر پرکشید و رفت، جاپایش را تنها روی چند لحظه ی کودکی من نگذاشت، نه؛ سایه اش را همراه من کرد و این سایه تا این جا، تا همین لحظه کشیده شده است.» هنوز در سفرم، ص 89 ؛ همچنین ن. ک. همان، ص 135
3. تشبیه ماه به پرنده قدمتی دیرین دارد. در یکی از تصاویر سنگی مصر باستان، تحوت - خدای ماه - را به شکل لک لکی می بینیم که نقش ماه بالداری بالای سرش نمایان است.
4. گفتاری انتقادی از این افسانه را در این کتاب بخوانید: تفسیر جامع، سید ابراهیم بروجردی، انتشارات صدر، چاپ سوم، 1341، جلد ششم، ص 18


۱۳٩۱/٩/٢٤
 

 

 

سلام. بنا به درخواست خصوصی دوستم آقا میثم به روز کردم.

این متن گفتگوی من با روزنامه آرمانه که پنج، شش ماه پیش به همت دوست عزیزم علی حسن زاده انجام شد که از ایشون ممنونم.

درباره سیر چگونگی شعر و شاعری سهراب سپهری، توضیحی بفرمایید.

ـ زبان­آموزی سپهری در حوزه شعر، جدا از هستی­شناسی او در عرصه زندگی نیست. شعر و زندگی دو مسئله جدی برای سپهری بود که توام با یکدیگر شکل گرفت و تکامل یافت. از این­رو؛ شعر آموزی و هستی­شناسی سپهری یک جریان واحد با مبدأ و مقصدی مشخص در «هشت کتاب» است که از نخستین دفتر شعر او (مرگ رنگ) با زبانی ساده و نگاهی ناپخته در قالب تجربه­های خام شاعرانه که غالباً ناشی از یاس­های فلسفی اوست؛ نه مایه­های اجتماعی و سیاسی؛ آغاز می­شود و در دفتر دوم (زندگی خوابها) به تصویرسازی رؤیایی از شخصی­ترین تجارب ذهنی و عینی او می­رسد و در دو دفتر بعد (آوار آفتاب و شرق اندوه) زبان و تصویر هر دو تا حد ممکن کنار گذاشته می­شود تا مجالی برای تجربه بی­واسطه هستی برای شاعر فراهم شود. در این دو دفتر سپهری به قول خودش، «شاعر بی­شعر» می ماند و به درکی آگاهانه از هستی می­رسد. در سه دفتر یک دست دیگر (صدای پای آب، مسافر و حجم سبز) که از جهت زمانی باید «حجم / صدای پای آب / سبز، مسافر» خواند، زبان شاعرانه و هستی آگاهانه شاعر به تعادل و تعاملی هنری با یکدیگر می­رسد. اما این تعادل دیر هنگام در آخرین دفتر سپهری (ما هیچ، ما نگاه) به نفع زبان شعر برهم می­خورد و شعر شاعر با پیچیدگی­های شخصی و استعارهای فردی، از دسترس فهم مخاطبان و همدلی آنان دور می­شود.

درباره جایگاه عرفان در شعر سپهری هم صحبتی بفرمایید.

ـ در دفتر اول سپهری نشانی از عرفان نیست و نخستین لمعه­های عارفانه در دفتر «زندگی خوابها»ست؛  در شعرهای نظیر «لحظه گمشده» و «باغی در صدا» که روایتگر شهودهای شاعر است. در دفتر «آوار آفتاب» چنانچه از مقدمه خودنگاشته سپهری بر این دفتر پیداست، عرفان به مفهوم عام نگاه انسان شرقی به هستی در برابر نگاه دانش بنیاد انسان غربی، در مضامین شهود و رؤیا، دعا، مناجات و نیایش، خودکاوی و درون­بینی، سیر و سلوک و طلب، حضور در حال، رمز و راز، تنهایی، وحدت، هماهنگی و همدردی با هستی طرح می­شود و همچنین برای نخستین بار «خدا» در این دفتر ظهور می­یابد و شاعر در برابر مرگ خدای نیچه، مرگ بی­خدایی را اعلام می کند (آگندن= دفن کردن): بدرآ، بی­خدایی مرا بیاگن، محراب بی­آغازم شو. (شعر نزدیک آی). همین مضامین با رنگ و بویی بیشتر از عرفان اسلامی و نمودی پرشورتر در دفتر «شرق اندوه» ادامه می­یابد: یک هیچ ترا دیدم، و دویدم / آب تجلی تو نوشیدم، و دمیدم (شعر تراو) که قید «یک هیچ» برای تجلی، اشاره است به قاعده عرفانی-اسلامی لاتکرار فی التجلی. با پایان نیمه نخست «هشت کتاب»، سیر و سلوک سپهری در طلب عرفان هم به تکامل می رسد. آنچه از «صدای پای آب» به بعد شاهدیم نتایج این یافته­های عارفانه در زندگی عملی شاعر است. شاعر که چون موسای کلیم دچار گرمی گفتار است، با «سوره تماشا» و «پیامی در راه» از عروج عارفانه خود پایین می­آید و مردمان را از «پشت دریاها» و «واحه­ای در لحظه» «نشانی» می­دهد. اما پیامبر ما که از مردم زمانه­اش حرفی از جنس زمان نمی­شنود، خسته از رسالت اجتماعی­اش، در دفتر «ما هیچ، ما نگاه» به مرور شهودهای فردی در خاطرات و تکرار مکاشفات نوعی در اسطوره ها می­پردازد و «تا انتها حضور» را پاس می­دارد.

نظر شما درباره رابطه میان اشعار سپهری با آراء و آثار کریشنا مورتی (نویسنده و سخنران هندی) چیست؟

ـ چنانچه از دستنوشته­های سپهری می­دانیم، نخستین آشنایی شاعر با عقاید کریشنا مورتی در شهریور 1341 بوده است. او در این نوشته اشاره می­کند که پیش از این، حتی نام کریشنا مورتی را هم نشنیده بود؛ اما بسیاری از یافته­ها و گفته­های خود را در کتاب او بازیافته است. جالب آنکه پیش از انتشار این نوشته سپهری، استاد شمیسا به فراستی که تنها از چنین استادی انتظار می­رود، مشابهت­های عقاید کریشنا مورتی با اشعار سهراب سپهری را در مقاله­ای تحت عنوان «مسافری چون آب» در سال 1368 خاطر نشان کرده بود و من نیز در شرح دو منظومه «صدای پای آب» و «مسافر» که شامل عقاید و دیدگاه­های سپهری در مورد مسائل هستی است، کوشیده­ام این شباهت­ها را به نحو مشخص و مبسوط تری مورد بحث قرار دهم. شباهت­هایی نظیر نگاه مستقیم و بدون پیش فرض به پدیده­ها؛ لزوم دوری از عادات ذهنی، بازآفرینی نگاه به مرگ و زندگی و...

شما در کتاب «شرحه شرحه» (شرح اشعار سهراب سپهری) از چه شیوه­ای برای شرح اشعار سپهری استفاده کرده­اید؟

ـ  شیوه شرح بیش از هر چیز متن­محور است. توجه به الفاظ و روابط متقابل آن با یکدیگر، تحلیل صنایع لفظی و معنوی شعر، برجسته­سازی ابهامات و مشکلات زبانی اسلوب اصلی شرح را شکل می­دهد. البته در حواشی، هر جا که لازم بوده جهت تایید معنای بدست آمده از متن، اشاره­ای هم به زندگی­نامه شاعر و یا تلمیحات اساطیری، تاریخی یا ادبی شده است؛ اما مسلماً می­توان گفت رد یا قبول شرح من غالباً از طریق قرائن درون متنی ممکن است. فرضاً اگر من از مصراع «در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود»، سوزاندن جسد مردگان در آتش را می­فهمم، این فهم خود را هر چقدر هم که عجیب باشد، مستدل به قرینه­ای درون متنی کرده­ام و با نشان دادن برجستگی هنری این سطر که در صفت «ابدی» اتفاق افتاده (صفتی که بدون آن شعر یک جمله عادی و غیر هنری است) و تقابل چراغ زنده (روشن) و چراغ مرده (خاموش) و طرح اصطلاح «چراغ مرده» در ترکیب تشبیهی جدید (تشبیه مرده به چراغ به وجه سوختن) به ایهام تضادی رسیده­ام که مبنای شرح شده است. یا فرضاً در سطر «و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون» من صرفاً با تحلیل ترکیب «در خلقت» و توجه به زیر ساخت این ترکیب (در خانه خلقت)، به سادگی به اصطلاح کنایی «در آستانه انقراض» رسیده­ام که این در آستانه بودن پلنگ کل سطر را توجیهی هنری می­کند. این­گونه تعابیر هر چقدر هم سر به هوا باشد پا در زمینه متن دارد و متن گراست.

شما برخی از آثار و آراء منتقدانی چون دکتر رضا براهنی و... که درباره شعر سپهری است را چگونه ارزیابی می­کنید؟

ـ از آنجا که پژوهش من در حوزه شرح و تفسیر اشعار سپهری است (نقد عملی) و نه مباحث تئوریک ادبی که مورد علاقه اکثر منتقدان امروزی است، صلاحیت ابراز نظر در مورد آراء منتقدان نظری را ندارم؛ مگر پاره­ای از این آراء که وارد مسائل عملی شعر سپهری می­گردد. به عنوان مثال وقتی آقای دکتر براهنی ابراز می­دارند که «در شعرهای سپهری، حتی یک رگه ناچیز از شعر کلاسیک دیده نمی­شود» این وظیفه من است که این رگه­های تاثیرگذاری شعر کلاسیک در اشعار سپهری را نشان دهم و فرضاً توجه این منتقدان را به این شعر سپهری جلب کنم که خود آشکارا می­گوید: شراب را بدهید / شتاب باید کرد / من از سیاحت در یک حماسه می­آیم / و مثل آب / تمام قصه سهراب و نوشدارو را / روانم (شعر مسافر) این روان بودن حماسه رستم و سهراب، مسلماً رگه­ای از تاثیرگذاری شعر کلاسیک در سپهری است. برای اثباتش هم من باید تمام ابیات داستان رستم و سهراب را جستجو کنم تا نشانی از ربط میان شراب و نوشداروی سهراب بیابم و در آخر به این بیت شاهنامه برسم که رستم در پیامی به کاووس شاه می­گوید: از آن نوشدارو که در گنج تست / کجا خستگان را کند تندرست / به نزدیک من با یکی جام می / سزد گر فرستی هم اکنون به پی. و دهها نمونه دیگر از این دست. از این­رو من در جای جای شرح خود غالب نظرات منتقدان سپهری را آورده و مورد بررسی و آزمون عملی قرار داده­ام و برخی را اساساً رد (نظیر تاثیرپذیری شعر سپهری از سبک هندی یا جدولی بودن شعر او) و برخی را از نظر خود تعدیل یا تایید کرده­ام.

به نظر شما، آیا شعر سپهری، نسبتی را با آراء و اشعار نیما یوشیج برمی­سازد؟

ـ  ظاهراً سرایش «مرگ رنگ» در دوران جوانی سپهری (چاپ اول دفتر در 23 سالگی سپهری است)، تحت تاثیر مصاحبت و آشنایی او با منوچهر شیبانی، شاعر سبک نیمایی است و چنانچه خود می­نگارد شیبانی از نیما و زبان شعر نو با سپهری گفتگوها داشته است. اما به هر حال این تاثیر هر چه باشد – ولو تقلیدی نه چندان موفق در مضامین و قوالب نیمایی - خیلی زود در دفترهای بعدی سپهری رنگ می بازد و از همان دفتر دوم شاعر می­کوشد تا از این افسون­زدگی سبکی بیرون بیاید و راه تکامل را در جهت رسیدن به سبک و سیاقی منحصر به خود در صورت و معنا بیابد.

به نظر شما، آیا میان عرفان شرقی سپهری و مکتب سوررئالیسم تعاملی وجود دارد؟

ـ عرفان سپهری هم مانند شعر او به قول خودش «با سلامت بستگی دارد. روشن بینی و منطق می خواهد.» همانگونه که این روشن­بینی و منطق را در سوررئال­ترین تصاویر شعری سپهری در دفتر «زندگی خوابها» می­توان پیگیری کرد (شعر «لولوی شیشه­ها» شاهد مدعاست)؛ در عرفان سپهری هم در دوران کمالش، بیشتر می­توان مایه­های واقع­گرایی را دید. همچنین عرفان سپهری همانند شعرش به سنت و گذشته خود پایند است و می­کوشد آن را با قواعد زیباشناختی نو مجدداً به­کار گیرد. از این­رو به نظر من، همین منطق که متعلق به واقعیت روزمره و دم­دستی است - واقعیتی که بسیاری از شاعران روشنفکر پرداختن به آن را کسر شان خود می­دانستند - از تمایل محض شعر و عرفان سپهری به فضای تاریک و ناخودآگاه سوررئال تا حد زیادی جلوگیری کرده است. وجود تمایلات سوررئالیستی در شعر، نقاشی و اندیشه سپهری قابل انکار نیست اما هدف آن رساندن شاعر به خود واقعیت است. سپهری در شعری خطاب به پرنده می­گوید: ای کمی رفته بالاتر از واقعیت / با تکان لطیف غریزه / ارث تاریک اشکال از بال های تو می ریزد. (شعر اینجا پرنده بود) و این دقیقاً نگاهی بود که شاعر دوست داشت در تابلوهای خود به آن برسد، نگاهی بالاتر از واقعیت (سوررئال) که از ارث تاریک اشکال (حجم و پرسپکتیو) فراتر رود و به واقعیت محض برسد.

نظر شما، درباره زبان­گرایی سپهری در مجموعه شعر «ما هیچ، ما نگاه» چیست؟

ـ زبان­گرایی مفرط این مجموعه سخت مخاطب را می­آزارد. راه­یابی به ساختار ترکیبات و فهم استعارات آن ساده نیست و حتی بسیاری از کلیدهایی که در حل مشکلات زبانی دفاتر پیشین کاربرد دارد، در این دفتر عملاً بی­استفاده می­ماند. شعر در این دفتر کاملاً شخصی است و مخاطب آن نیز غالباً خود شاعر و خاطرات و مکاشفات اوست. گاه اگر تصاویری هم در شعر می­یابیم، استفاده شاعر از این تصاویر پیچیده است؛ نمونه آن تصویر دمیدن روح به پیکر آدمی در تابلو معروف آفرینش اثر میکلانژ است (تماسی انگشتی که هم موجب دمیدن روح و تکامل آدمی شد و هم سرآغاز جدایی و تنهایی او) که در شعر سپهری چنان صورتی می­یابد که درک آن بیشتر شهود می­خواهد تا شرح: آن وقت / انگشت تکامل / در هندسه دقیق اندوه / تنها ماند. (شعر از آب ها به بعد)

به نظر شما اگر سپهری زنده می­ماند و به شعرسرایی می­پرداخت، اشعار او از نظر زبانی، در ادامه شعرهای کتاب «ما هیچ، ما نگاه» ادامه می­یافت و یا اینکه روند دیگری را طی می­کرد؟

ـ سپهری مجموعه اشعار دفتر «حجم سبز» را در مابین سالهای 1340 تا 1346 سروده و در سال 46 منتشر کرده است. این دوره از فعالیت شعری سپهری که دوران اوج هنری اوست، علاوه بر 25 شعر حجم سبز، شامل دو منظومه بلند صدای پای آب و مسافر است. یعنی مجموعه­ای از بهترین اشعار در مدت 6 سال. اما دفتر «ما هیچ، ما نگاه» با 14 شعر نه چندان بلند، حاصل شاعری سپهری مابین سالهای 1346 تا 1355 است؛ یعنی 9 سال و سالی میانگین یک و نیم شعر. از نظر آماری می­بینیم که قوه شاعری سپهری در دوران فرود است و فنون و صنایع کمال یافته شاعر دیگر طراوتی ندارد و به مرز تکرار رسیده. ساختار شعر همان ساختار قبلی است اما انتزاعی­تر. بنابراین اگر سپهری زنده می­ماند با توجه به این قوه شکوفا شده، یا باید برای همیشه شاعری را ترک می­گفت و یا طرحی نو در می­انداخت و شاعری را در حال و هوایی دیگر ادامه می­داد و البته این برای سپهری که شعر برایش پیش از هر چیز، یک فن و صنعت است، چندان عملی به نظر نمی­رسد.

به نظر شما، آیا میان اشعار کتاب «حجم سبز» و مکتب ایماژیسم ارتباطی وجود دارد؟

ـ اگر منظور تنها تصویرگرایی است، بله؛ می­توان گفت که تصویرگرایی در مجموعه «حجم سبز» بیشتر مورد توجه سپهری بوده است. این تصاویر گاه چنان واضح­اند که به راحتی انسجام معنایی و روابط عمودی شعر را آشکار می­کنند: در رگ­ها، نور خواهم ریخت. / و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. طبق تصویر این شعر، حتما باید سبد را استعاره از قلب گرفت تا با قرار گرفتن خورشید در قلب، با هر تپشش نور به رگها ریخته شود. و گاه چنان محو که تنها با تصورشان سستی ترکیبات شعر پوشیده می شود؛ نظیر تصویر mercury ، پیام­آور خدایان یونان باستان با کفش­های بالدارش در شعر «تپش سایه دوست»: پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می­کند. و یا تصویر Ganymede که توسط زئوس که به شکل عقاب درامده بود ربوده شد، در شعر «پیغام ماهی ها»: پسر روشن آب، لب پاشویه نشست / و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. دلیل تصاویر بدیع و لطیف این مجموعه هم غالباً همان طبیعت­گرایی شاعر است که در قالب توصیف، روایت می شود.

در پایان درباره دو منظومه «صدای پای آب» و «مسافر» اگر نکته‌ای دارید، بفرمایید.

ـ   هر دو منظومه گونه ای اتوبیوگرافی است؛ شرح زندگی در قالب روایت. اما با این تفاوت که «صدای پای آب» سیری سطحی (برش طولی) در زندگی شخصی سپهری است که از دوران کودکی و زادگاهش شروع می شود و ماهیت دیالوگ دارد (به واسطه تنها ضمیر موجود در کل متن: می فروشم به شما / تا به آواز ...) و منظومه «مسافر» سیری عمقی (برش عرضی) در زندگی نوعی و تاریخی اوست با ساختاری مونولوگ که از حماسه ها، اسطوره ها و ادوار مختلف تاریخی (از خروج از بهشت تا دوران معاصر) می گذرد. مقصد هر دو منظومه هم یکی است: رسیدن به حقیقت. بنا به ماهیت این دو سیر، زبان صدای پای آب به ضرورت مخاطبه با دیگران، ساده تر و صمیمی تر است و زبان «مسافر» استعاری تر و دشوارتر. تلمیحات و اشارات گوناگون در منظومه اخبر بیشتر و دیریاب تر است. با اینحال در شرح کوشیده ام تا حد ممکن این تلمیحات را ذکر و به زبانی ساده تشریح کنم. امیدوارم که برای علاقمندان به شعر، شرح من راهگشای فهمی ساختارمند از سبک و سیاق شاعری سهراب سپهری باشد.


۱۳٩٠/۱٢/٢٧
محذوفات و اضافات کتاب 1

سلام

چون ناشر کتاب (انجمن قلم ایران) انجمنی دولتی بود _ که به نظر شخصی من، برای مقابله با کانون نویسندگان ایران که غالبا گرایشاتی بر خلاف نظام داره، ایجاد شده _ داوران بررسی کتاب (که به گمانم یکیشون محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) همون گوینده قصه های ظهر جمعه بود) بخش هایی از نوشته هامو حذف کردند. جالب اینکه این انجمن با گرایش و طرز فکر خاص خودش، حتی واژه «فاحشه» رو در کتاب به صورت «فا... » !! چاپ کرد.

امروز میخام یه بندی از کتاب رو که حذفش کردند اینجا بزارم که گمان هم نکنم به مذاق امثال اقای رهگذر خوشایند بیاد. این بند مربوط به این بخش از شعر صدای پای آبه:

و تمشک لذت روی دندان هم آغوشی

بخش حذف شده مربوط به توضیحاتی بود که من در مورد تصویر این مصراع گفته بودم. به نظر من تصویر در شعر بخش مهمیه که نشون میده چگونه شاعر به جواز پیوند تمشک با لذت و دندان و هم آغوشی رسیده.

تمشک با اون بوته های خاردارش، قبل از چیده شدن دست نخورده می مونه (احیانا از گرد و غباری که رو تمشک ها میشینه تونستین این دست نخوردگی رو بارها ببینین) و این دست نخوردگی لمس نشدگی دوشیزگان رو تداعی میکنه. میدونیم که لمس نشدگی صفتیه که قرآن در مورد دوشیزگان بهشتی بکار میبره و در عرف هم اصطلاح باکره یا دست نخورده بودن رو داریم. پس تمشک هم میتونه تشبیهی به دوشیزگان باکره و دست نخورده داشته باشه.

خب حالا مشخصه هم آغوشی با دوشیزه باکره چیه؟ معلومه: خون بکارت. اما جالبیش اینه که تمشک رو هم وقتی دست میزنیم (میچینیم) همین خون بکارت رو توش میبینیم (اثر قرمزی که تمشک از خودش بجا میزاره) و این هم خوانی و تشابه بین تمشک و همآغوشی با دوشیزگان باکره به نظر من یکی از زیباترین تصویرسازی های سهراب بود که متاسفانه در کتاب حذف شد. 

 

 


۱۳۸٩/۱۱/۱٥
گفتن از سهراب

 

یادمه اون دوران خواهر مبتلا به یه بیماری روحی شد. دو قطبی شدن شخصیت. خواهرم ادعای پیامبری میکرد که حوزه رسالتش خانواده و فامیلشه. ما رو یه روز صبح زود به خونه اش صدا کرد و در حالیکه از فشار درونی آروم و قرار نداشت شروع کرد با تحکم و امر و نهی ما رو نصیحت کردن. من معتقد بودم که مسائلی رو که سالیان دراز روح حساسشو ناراحت میکرد و نمیگفت رو الان از دهن خدا داره میگه تا واسش راحت تر باشه.

کار خواهرم بالا گرفت و مدتی بستری شد توی بیمارستان. من که از مدتها قبلش با فروید و دیگر مکاتب روان شناسی آشنایی داشتم و کتابهاشم میخوندم، اما این اولین نمونه بالینی روان پریشی بود که از نزدیک لمسش میکردم و حسابی ترس برم داشته بود. تو همون دوران، شبی رو یادم میاد که تا مرز جنون رفتم از شدت ناراحتی و نگرانی ناشی از نفهمیدن حالت خواهرم. خلاصه نمیدونم چه ربطی داشت اما یادمه همون شبا از اینکه موضوع فهم و شرح اشعار سهراب رو به عنوان پایان نامه ام انتخاب کردم حسابی وحشت کرده بودم و هی به خودم نهیب میزدم که همین فردا باید برم دانشگاه و موضوع انصرافم  رو سریعا اطلاع بدم. حتی یادمه هی به خودم میگفتم که :« آروم باش! باشه همین فردا میری و موضوع رو عوض میکنی.» اما نمیدونم چرا آروم نمیشدم و اصلن از اینکه همچین موضوعی رو انتخاب کرده بودم خیلی عصبانی و مضطرب بود. نمیدونم چه رشته نامرئی ای شعرهای سهراب رو به بیماری خواهرم پیوند داده بود که اینجور موجب ترس روحی من شده بود ...

 پی نوشت: موقع تایپ یه موضوعی پیش اومد: هی واژه «خواهرم» رو «خواهر» تایپ کرده بودم که ویرایشش کردم.

 


۱۳۸٩/۱۱/٤
گفتن از سهراب

 

راستش سهراب رو هیچ نمیشناختم. حتی یه شعر هم از اون نخونده بودم. و این درحالی بود که مقطع کارشناسی ارشد ادبیات فارسی رو داشتم پاس میکردم. یادمه یه روز، خونه یکی از بستگان نزدیکم توی شهرستان بودم که چشمم افتاد به «هشت کتاب» سپهری و با خودم گفتم ببرمش خونه؛ شاید بعضی وقتها یه نگاهی بهش بندازم.

نگاههای اولم به کلمات نامانوس و دشوار شعر سهراب، اغلب کوتاه و بی تاثیر و بی نتیجه بود تا اینکه موضوع انتخاب پایان نامه ام واسه ارشد مطرح شد. واسه من که زیاد اهل تحقیق نبودم (اما کتاب متفرقه توی حوزه علوم انسانی کم نمیخوندم) میتونست پایان نامه ام یه مصیبت بشه. اما توی همون فکر و ذکرا بودم که گفتم بد نیست راجع به شرح اشعار سپهری تحقیق کنم. ذهن ام به تلاش جهت فهم و درک یه موضوع توی حوزه معنا عادت داشت و فکر میکردم کار دشواری نیست.

موضوع رو با استاد راهنمام طرح کردم و ایشون هم تایید کرد. اگر چه خودش در کلاسی گفته بود که هیچ به سهراب علاقه ای نداره و به نظر خودمم ایشون واسه ادبیات کلاسیک مناسب بودن نه معاصر. اولین مشکلم در مورد این موضوع تحقیق، کم بود منابع تخصصی توی حوزه شرح و تفسیر اشعار سهراب بود که اون زمون جز کتاب «نگاهی به سپهری» استاد شمیسا چیزی توی دسترسم نبود. با ولعی تمام نشدنی این کتاب رو میخوندم و سعی میکردم شیوه معنایابی استاد رو درست درک کنم.

توی همون مطالعات مقدماتی جهت قطعی کردن موضوع پایان نامه ام بودم که اتفاقی در زندگی ام افتاد که تا حد بیزاری و تنفر از شعر سهراب و تصمیم به رد موضوع پایان نامه ام و انتخاب موضوعی دیگه منو پیش برد.

 


۱۳۸۸/۱٢/۱۸
چاپ کتاب

سلام

کتاب «شرحه شرحه» (شرح اشعار سهراب سپهری)، حاوی شرح و توضیح تفصیلی دو منظومه «صدای پای آب» و «مسافر» توسط انجمن قلم ایران در 420 صفحه منتشر شد.

متقاضیان می تونن با تلفن مرکز پخش کتاب انجمن قلم ایران، به شماره  88059319 تماس بگیرن. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد.


۱۳۸۸/۱۱/٤
یک مقاله

 

سلام

مقاله «من مسلمانم» با زیر عنوان (بررسی گرایشات دینی در اشعار سهراب سپهری) فروردین سال ١٣٨٧ در دو نشریه با دو نگاه و طرز مغایر هم یعنی ماهنامه «کیهان فرهنگی» و فصلنامه «قال و مقال» همزمان چاپ شد. ذکر بیت مثنوی اینجا مناسبه که

هر کسی از ظن خود شد یار من

امیدوارم علاقمندان بخونن و خوششون بیاد.

 

 


۱۳۸۸/٩/٢٦
گزارش یک نقد

 

سلام. احتمالا علاقمندان به اشعار سهراب سپهری، قرائت فرمالیستی دکتر پاینده از شعر «نشانی» رو خوندن؛ با عنوان «تباین و تنش در ساختار شعر نشانی»

من نقدی بر این مقاله در مجله «کتاب ماه ادبیات» نوشتم با عنوان «فرمالیسم در عمل»[شماره 9، دیماه 1386] البته این مقاله من در شماره های بعدی کتاب ماه ادبیات، توسط یکی از علاقمندان به روش فرمالیستی دکتر پاینده به نام خانم منصوره تدینی جواب داده شد با عنوان «نقد فرمالیستی: نفی مطلق زبان و نفی کامل مدلول ها؟!»[شماره 11، اسفند 1386] و به تبع اون، مقاله من در جواب این نقد با عنوان:«دردسرهای فرمالیسم»[شماره 14، خرداد 1387]

 


۱۳۸۸/٧/۱٥
سالروز تولد ...

 

 

کی میدونه؟ شاید امروز سالروز تولد یه زنبور باشه.

کار ویرایش کتاب داره مرحله آخرشو میگذرونه. عنوانش «شرحه شرحه» است؛ با زیر عنوان (شرح اشعار سهراب سپهری). حدود 430 صفحه است و فقط شامل شرح و توضیح دو شعر «صدای پای آب» و «مسافر» ه.

به دوستداران سهراب هم سالروز تولدشو تبریک میگم. دوست دارم واسشون این شعر سهراب رو بنویسم:

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.