سلام
مقاله «من مسلمانم» با زیر عنوان (بررسی گرایشات دینی در اشعار سهراب سپهری) فروردین سال ١٣٨٧ در دو نشریه با دو نگاه و طرز مغایر هم یعنی ماهنامه «کیهان فرهنگی» و فصلنامه «قال و مقال» همزمان چاپ شد. ذکر بیت مثنوی اینجا مناسبه که
هر کسی از ظن خود شد یار من
امیدوارم علاقمندان بخونن و خوششون بیاد.
سلام. احتمالا علاقمندان به اشعار سهراب سپهری، قرائت فرمالیستی دکتر پاینده از شعر «نشانی» رو خوندن؛ با عنوان «تباین و تنش در ساختار شعر نشانی»
من نقدی بر این مقاله در مجله «کتاب ماه ادبیات» نوشتم با عنوان «فرمالیسم در عمل»[شماره 9، دیماه 1386] البته این مقاله من در شماره های بعدی کتاب ماه ادبیات، توسط یکی از علاقمندان به روش فرمالیستی دکتر پاینده به نام خانم منصوره تدینی جواب داده شد با عنوان «نقد فرمالیستی: نفی مطلق زبان و نفی کامل مدلول ها؟!»[شماره 11، اسفند 1386] و به تبع اون، مقاله من در جواب این نقد با عنوان:«دردسرهای فرمالیسم»[شماره 14، خرداد 1387]
کی میدونه؟ شاید امروز سالروز تولد یه زنبور باشه.
کار ویرایش کتاب داره مرحله آخرشو میگذرونه. عنوانش «شرحه شرحه» است؛ با زیر عنوان (شرح اشعار سهراب سپهری). حدود 430 صفحه است و فقط شامل شرح و توضیح دو شعر «صدای پای آب» و «مسافر» ه.
به دوستداران سهراب هم سالروز تولدشو تبریک میگم. دوست دارم واسشون این شعر سهراب رو بنویسم:
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
سلام. به این سطر از شعر «صدای پای آب» توجه کنید:
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود.
قبل از هر شرحی، ابتدا باید دونست که شارح دنبال شرح شعره، یعنی چیزی رو باید شرح بده که شعریت این سطره. سوال اینه: چه چیزی باعث شعر شدن این سطر شده؟
شعریت شعر از طریق قیاس جمله ادبی با جمله عادی مشخص میشه. این یک جمله عادی یه:
در بنارس سر هر کوچه چراغی روشن بود.
تمام وجه شاعرانهی این سطر، دادن صفت «ابدی» به چراغه. دقیقاً چیزی که موجب ابهام شعر شده. شارح هم باید شرح شعر رو از طریق تشخیص ابهام شعر و تحلیل اون شروع کنه.
صفت «ابدی» در حقیقت صفت روشنی چراغه. این چراغی یه که برخلاف همهی چراغها خاموش نمیشه و همیشه روشنه. شاعران غالباً با تقابلی که بین اشیاء شعرشون با اشیاء دنیای خارج ایجاد می کنند موفق به آشنازدایی یا غریب گردانی شعرشون میشن. اینجا هم می بینیم که ابهام شعر ما رو به تقابلی نهفته در درون شعر کشوند: تقابل میان چراغ خاموش و چراغ روشن. معانی غالباً از کشف همین تقابلات حاصل میشه.
از طرف دیگه میدونیم که شهر بنارس شهر مقدس پیروان هندوئیسمه و برای هندوان نماد مرگ و زندگی یه. در این شهر رسمه که مرده ها رو میسوزونن و خاکسترش رو به رود مقدس گنگ میریزن. آیا نکته ای هست که این دو مطلب گفته شده در مورد چراغ روشن و بنارس رو بهم پیوند هنری بده؟ به نظر من چنین نکته ای وجود داره.
چراغ خاموش در ادبیات سنتی ما به «چراغ مرده» تعبیر میشه. تعبیری که خود سهراب هم بکارش برده:
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده (شعر غمی غمناک: هشت کتاب: ص 30 و 31 )
ترکیب «چراغ مرده» نکتهی کلیدی شرحه؛ چون هم میتونه کنایه از چراغ خاموش باشه (در شعر سنتی) و هم تشبیه (در ذهن شخصی شاعر): تشبیه مردگان در حال سوختن به چراغ. این ترکیب، ایهام تضاد لطیفی در شعر داره: چراغ مرده که کنایه از چراغ خاموشه در این شعر تغییر ماهیت میده و از کنایه به تشبیه بدل میشه و در ضمن به جای خاموش، روشن ابدی توصیف میشه. (تا مرگ هست روغن این چراغ تمام نخواهد شد و تا ابد روشن خواهد ماند)
شرح من کاملاً مستند به متن شعره و رابطهی ضروری با خود شاعر نداره؛ اما با اینحال میشه از زندگی و تجارب سهراب و حرفهای وابستگانش هم دلایلی برای این شرح پیدا کرد:
اول اینکه خود سهراب در سفرش به هند، از مردگان بنارس یاد کرده:«یادم هست، در بنارس، میان مردهها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم.»[هنوز در سفرم: ص 25]
دوم اینکه خواهر سهراب، خانوم پریدخت سپهری در حاشیهی یک کتاب در مورد اشعار سهراب که جهت مطالعه و اظهار نظر بهش داده بودن، در ذیل این سطر از شعر، نوشته:«پشته های هیزم شعلهور برای سوزاندن مردگان»[برای اطلاع مراجعه کنید به کتاب سیب: نگاهی تازه به اشعار سهراب سپهری: ص 425 و 426] ایشون هیچ توضیح دیگه ای ندادن و بعید هم میدونم که خودشون مفهوم مشخصی از اظهار نظرشون داشته باشن. مگه اینکه اونو نقل قولی یا توضیحی از خود شاعر بدونیم که توسط مخاطبش خوب درک نشده!
سلام
امروز سالروز وفات سهرابه. اما نمیدونم چرا فکر کردم سالروز تولدشه.
این روزا واسه من در مورد کارهایی که روی اشعار سپهری کردم می تونه روزهای ـ شاید ـ مهمی باشه. چون بعد از مدتها ناامیدی از نشر تحقیقاتم، ظاهرا «انجمن قلم ایران» موافقت کرده که کتابی حاوی شرح دو شعر صدای پای آب و مسافر رو با عنوان «شرحه شرحه» چاپ کنه. باید منتظر بشینم و ببینم چی میشه.
.
سلام.
این هم لینک مقاله ای در مورد نقش صنعت تلمیح در اشعار سهراب سپهری که در کیهان فرهنگی منتشر شده.
توضیح اینکه مقاله در پنج صفحه اس. تا فرصت دیگه ...
سلام.
مدتهاست که نمی نوشتم اما معمولن همیشه سر میزنم به وبلاگم. امروز میخام یه لینک بدم به یکی از مقالاتم. این مقاله با عنوان «پارسای عاشق» بازخوانی شعر شب تنهایی خوب سپهری یه که در شماره خرداد ١٣٨٧ ماهنامه ی حافظ چاپ شده. مقاله پی دی افه. امیدوارم بخونین و خوشتون بیاد. نظر خاصی هم داشتین برام بنویسین. ممنون
لینک مقاله پارسای عاشق
سلام. میخواستم این جلسه راجع به مقالاتی که در مورد اشعار سپهری چاپ کردم بنویسم اما فعلن بمونه برای بعد. با ادامه ی شرح "صدای پای آب" به روز کردم با عذر خواهی از دوستانی که منتظر موندن.
طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوﭼﺔ سنجاقک ها.
در این مصراع سهراب بجای «من»، از "طفل" می گوید؛ زیرا سهراب کودکی را در همان دوران جا می گذارد و از شهر خیالات سبک بیرون می آید و طفل که تجسم یاﻓﺘﺔ دوران کودکی اوست، در کوﭼﺔ سنجاقک ها می ماند و از چشم سهراب کم کم دور می شود. به همین دلیل است که بجای «از» حرف "در" را بکار می برد، زیرا سهراب همان طفل نیست تا از کوﭼﺔ سنجاقک ها دور شود، بلکه طفل پاره ای از وجود سهراب بود که در کوﭼﺔ سنجاقک ها باقی ماند و از نظر سهراب دور شد. در شعر "نشانی" هم شاهدیم که سهراب از ما می خواهد به همان دوران کودکی که در پشت دیوار بلوغ جا گذاشته ایم، بازگردیم:
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد ( هشت کتاب: ص 359 )
کوﭼﺔ سنجاقک ها استعاره از ایام کودکی است؛ ایامی که سهراب شادمانه به دنبال سنجاقکها می دوید. قید «پاورچین پاورچین» هم به سهراب باز می گردد که آهسته از کوﭼﺔ دوران کودکی خود دور می شود و هم به طفل که پاورچین پاورچین به سنجاقک نزدیک می شود تا آن را بگیرد.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.
خیالات ایام کودکی سبک است و تا دور دستها پرواز می کند. این مصراع چنین به ذهن متبادر می کند که در دوران کودکی باری بر دوش نیست، لذا خیال سبک و آزاد می باشد. «شهر خیالات سبک» استعاره از شهر کاشان است که سهراب کودکی اش را در آنجا گذراند. سهراب بعد از سه سال دبیرستان، برای رفتن به دانشسرای مقدماتی به تهران آمد.[ر ک: هنوز در سفرم: ص17] غربت یعنی جدایی، دوری. پر شدن دل کنایه از دلگرفتگی است. دل سهراب از دوری سنجاقکهای ایام کودکی اش می گیرد.
من به مهمانی دنیا رفتم:
سهراب خود می گفت:«کار من تماشاست و تماشا چه گواراست. من به مهمانی جهان آمده ام و جهان به مهمانی من.»[هنوز در سفرم: ص101] سهراب از این قسمت به بعد، از آنچه که در این مهمانی (زندگی) دیده می گوید. ﮐﻠﻤﺔ دنیا هم می تواند به معنی مظاهر دنیا مانند اندوه، دانش و زن و لذت باشد که سهراب آنها را تجربه می کند، و هم به معنی کرﺓ زمین باشد که سهراب به اقصی نقاط آن سفر کرد و مهمان کشورهای مختلف آن شد.
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
دشت اندوه اضاﻓﺔ تشبیهی است. تحریر نخست جای واژة دشت، سمت داشت:
من به سمت اندوه
سهراب که در دوران کودکی از غم آزاد بود، اکنون غم و اندوهی به وسعت یک دشت را تجربه می کند. همچنین می توان این دشت اندوه را در پیوند با باغ عرفان تاویلی عارفانه کرد:
پرتو محرابی، میتابی. من هیچم: پیچک خوابی. بر نردة اندوه تو میپیچم. ( هایی: ص224 )
رفتن به ایوان دانش هم اشاره به تحصیلات دبیرستانی و دانشگاهی سهراب و مطالعات گستردﺓ وی در زمینه های گوناگون دارد. ایوان یا مهتابی در خانه های قدیمی جایی برای تماشای حیاط و اطراف بود؛ چنانچه سهراب با توجه به این موضوع ترکیب «ایوان تماشا» را ساخته است:
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم. ( گزار: ص 242 )
دانش نیز از آنجا که موجب روشنی و وسعت بینش آدمی می گردد، به ایوانی چراغانی شده تشبیه شده است. باغ عرفان و ایوان چراغانی دانش اضاﻓﺔ تشبیهی هستند. وجه شبه باغ و عرفان، شکوفایی و سر سبزی است: عرفان آدمی را به سر سبزی (مقام حضرت خضر) می رساند. تشبیه ایوان دانش را مولانا هم سروده است:
گر به جهل آییم، آن زندان اوست
گر به عـلم آییـم، آن ایوان اوست
( مثنوی: دفتر اول: ب1510 )
رفتم از ﭘﻠﺔ مذهب بالا.
ﭘﻠﺔ مذهب تشبیه، و وجه شبه آن استعلا و بلندی دادن است. مذهب پله ایی است برای رفتن به آسمان. واژﺓ مذهب اصلاً به معنی راه و روش است که با فعل رفتن تناسب می یابد. مترادف با این ﭘﻠﺔ مذهب، مولوی از «نردبان دین» گفته است:
حس دنیا، نردبان این جهان حس دینی، نـردبـان آسمان
( مثنوی: دفتر اول: ب 303 )
در یاد داشت های سهراب در مورد دین ورزی او در دوران نوجوانی اش چنین می خوانیم:«من سالها نماز خوانده ام. بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. ... مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم، بی آنکه خدایی داشته باشم.»[هنوز در سفرم: ص15]
تا ته کوﭼﺔ شک،
تا هوای خنک استغنا،
شک به یک کوﭼﺔ بن بست تشبیه شده است؛ زیرا شک و تردید راه به جایی نمی برد. استغنا به معنی بی نیازی است. بی نیازی مطلوب و آرامش بخش است؛ درست مانند هوای خنک. با توجه به نظر سهراب در مورد مذهب، بعید نیست که این استغنا اشاره به بی نیازی از مذهب (مذهب به معنی عامیانه و متعصباﻧﺔ آن) باشد که از طریق شک ایجاد می شود؛ یعنی ته کوﭼﺔ شک بن بست مذهب است. ﺟﻨﺒﺔ استعلایی مذهب که ذکر شد مخالف این معنی نیست؛ چرا که صرف بالا رفتن دلیل بر تعالی معنوی نیست:
کودک از پله های خطا رفت بالا. ( چشمان یک عبور: ص446 )
بویژه که سهراب حقیقت را روی زمین می جوید، نه در آسمان. در ادامه خواهیم دید که او این معراجهای ظاهراً عارفانه را نکوهش می کند(← ﺣﻤﻠﺔ باد به معراج حباب صابون).
تا شب خیس محبت رفتم.
شب خیس محبت نیز اضاﻓﺔ تشبیهی است. شب محبت از باران عشق خیس شده است:
عشق را زیر باران باید جست. ( صدای پای آب: ص292 )
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
به «آن سر عشق»، مولانا هم اشاره می کند:
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقـبت مـا را به آن سـر رهـبـر است
( مثنوی: دفتر اول: ب 111 )
در بیت مولانا، این سر عشق کنایه از عشق مجازی و دنیایی و آن سر عشق کنایه از عشق حقیقی و عرفانی است. اما سهراب به تمایز عشق مجازی و حقیقی ـ آنچنان که در نزد قدما بود ـ معتقد نیست. چرا که در همین بند می بینیم که بعد از رفتن تا هوای خنک استغنا و شب خیس محبت و رفتن به آن سوی عشق که ظاهراً باید تعبیری عرفانی شود، عاقبت به زن می رسد. پس شاید بهتر باشد که آن سر عشق را به نهایت و پایان عشق معنا کنیم. ﻧﮑﺘﺔ دیگر اینکه باید پرسید: سهراب در آن سر عشق به دیدار چه کسی رفته است؟ به نظر من این کس هم می تواند زن باشد و هم دوست (چه به معنی عرفانی و چه به معنی متداول آن). این تعدد مصادیق، به علت همان درهم آمیختگی عشق مجازی و حقیقی و عدم تمایز آن در ذهن سهراب می باشد. فراموش نکنیم که سهراب، هم دوست و هم زن را در زیر باران ملاقات می کند:
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید. ( صدای پای آب: ص292 )
در بند بعد نیز اگر چه نردبانی می بیند که عشق از آن به بام ملکوت می رود (← عشق عرفانی)، اما بلافاصله از زنی می گوید که در سفره اش کاﺳﺔ داغ محبت است و عشق را نه در ملکوت، بلکه در روی زمین می یابد.
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
چراغ لذت اضاﻓﺔ تشبیهی است و وجه شبه آن برافروختگی و شعله وری: لذت مانند چراغی است که شعله می کشد و وجود آدمی را روشن می کند. مولانا نیز مانند این تشبیه را بکار برده است:
ای بی تو حیات، تلخ گشته
ای بی تو چراغ عیش مرده
( دیوان شمس: غزل 2348 )
خواهش مصراع دوم، همان لذت مصراع اول است و سکوت آن به معنی خاموش شدن چراغ یا به تعبیر مولانا، مردن چراغ عیش است که اشاره به ارضاء لذت و از بین رفتن آن دارد. با رفتن به آن سوی عشق و رسیدن به زن، چراغ لذت دمی می افروزد و سپس خاموش می شود. سهراب در مصراع «به برق ساکت یک فلس» در شعر "مسافر"، باز هم سکوت را به معنی خاموش شدن روشنی بکار می برد. همچنین در اداﻣﺔ شعر از «خواهش روشن یک گنجشک» خواهد گفت.
تا صدای پر تنهایی.
پر مجاز از بال است. تنهایی مانند بالی است که به آدمی احساس اوج می دهد. در ارتباط با سکوت خواهش، می توان این صدای پر تنهایی را به خلوت تنهایی که سهراب با ساکت کردن امیال و طمع ها کسب کرده تعبیر کرد. سهراب با این تنهایی خود پرواز می کند و تا اوج می رود؛ چنانچه خود اشاره دارد:
ای دور از دست! پر تنهایی خسته است
گه گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش. ( نیایش: ص260 )
سلام. با شرح قسمت هشتم منظومه ی "صدای پا یآب" به روز کردم. اما پیش از شرح، فکر می کنم مناسب باشه در مورد یه سری مسایل مربوط به شرح شعر چیزهایی بگم. من در طول یک سال گذشته دفتر «حجم سبز» سپهری رو در طول 25 جلسه در فرهنگسرای بهمن شرح و تفسیر کردم که علیرغم استقبال کم مخاطبان، فرصتی برای خودم پیدا شد تا به صورت جدی تری راجع به شیوه ی شرح ام تامل کنم. اول اینکه، بعد از گذشت یک مدت زمانی و فاصله گرفتنم از شعر سپهری ممکنه در مورد برخی از معانی شک هایی در درونم احساس کنم؛ اما این مسئله تنها نشان دهنده ی فاصله گرفتن من از تجربه مستقیم و رویارو با شعره نه چیز دیگه. مسلماً با دوری از یک شی فیزیکی هم، اون تبدیل به یک شی خیالی در ذهن میشه که قابل شک و تردیده. دوم اینکه مسئله ی مهم، استوار کردن روش شناسی شرح شعره. من در مدت یک ماه فرصتی برای تحقیق در مورد 100 بیت نخست مثنوی مولانا داشتم تا ببینم آیا روش شرح من در مورد سپهری درباره ی متون کلاسیک هم جواب میده یا خیر. برای خودم این تجربه خیلی جالب بود و اگه خودمو از جذبه ی این موضوع جدا نمی کردم مطمئناً الان هم وقت نوشتن این مطالب رو نداشتم. خوشبختانه یا متاسفانه تامین منابع مالی شرح مثنوی از طرف صندوق حمایت از پژوهشگران تایید نشد، و من هم فعلاً دست کشیدم تا شغلی پیدا کنم که منو تامین کنه. در مورد برخی از یافته هام از ابیات مثنوی در یادداشت های بعدی چیزهایی خواهم نوشت تا روش شناسی منو خوب بتونه نشون بده؛ اما اون چیزی که الان گفتنشو لازم میدونم ـ و نمیدونم که چقدر هم درسته ـ اینکه که اصلاً تصورشم نمی تونم بکنم که شرحی بدون در نظر گرفتن نیت و مقصود مولف یک متن یا شاعر یک شعر، چگونه شرحی ممکنه بشه. اما در بین روش های مولف مدار، من شدیداً مفتون روش زیگموند فروید هستم و به اعتقاد من حقیقت فروید و کارکرد نقد ادبی فرویدیسم فراتر از هر گونه بحث از اصطلاحات جنسی و تطبیق اون با مضامین ادبی یه. نکته ی آخر هم در مورد ماهیت زبانه. اینکه آیا حقیقتاً زبان (تنها ابزار کار فروید) بیشتر از اونی که فکر می کنیم رسواکننده انسان ناطق نیست؟ در سطر: «همه ذرات نمازم متبلور شده است» آیا واژه ی "ذرات" که ترجمه ای از واژه ی "اتم" هست، با جریان متبلور شدن که پیوندی عینی با نظم و ترتیب ذرات و اتمهای یک شی داره، نمی تونه ربطی عینی و در عین حال حاکی از ذهنیت مولف داشته باشه؟؟... ببخشید. زیاد شد (تلافی این مدت سکوت). بریم سراغ شرح شعر:
باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود.
سهراب دوران کودکی خود را در باغ بزرگ اجدادیش در شهر کاشان گذرانده بود. در این بند از آن باغ و دوران کودکی اش می گوید. «سایه ی دانایی» اضاﻓه ی استعاری است. در ظاهر می توان گفت که دانایی به ابری تشبیه شده که به باغ دوران کودکی او سایه انداخته بود؛ یعنی سهراب در آن باغ چیزهای زیادی می توانست یاد بگیرد. برای این معنی قرینه ای از نوشته های سهراب می یابیم:«با عموها و اجداد پدری در یک خانه زندگی می کردیم و خانه بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یاد گرفتن وسعت خوبی بود.»[هنوز در سفرم: ص 14] اما از آنجایی که در آخر این شعر می گوید که کار ما شناسایی نیست و از ما می خواهد که پشت دانایی اردو بزنیم، و همین طور در همین بند می گوید که در این باغ بی دانش توت می چید، احتمالاً مفهوم دیگری از آن در نظر دارد. برای فهم منظور سهراب، ابتدا باید توجه داشت که از نظر وی دانش و دانایی همراه با نور است: من به ایوان چراغانی دانش رفتم. ( صدای پای آب: ص 276 )اما گویی این دانش نورانی پشت به باغ سهراب دارد که بجای نور، سایه اش را بر آن انداخته است. یعنی سهراب از بکار بردن «سایه ی دانایی»، نبودن دانایی و جای خالی آن را مد نظر دارد. البته باید دانست که وی از این دانایی منظور خاصی دارد که در این گفته اش به خوبی نمایان می شود:«در چنین شهری [شهر کاشان] ما به آگاهی نمی رسیدیم. اهل سنجش نمی شدیم. شکل نمی دادیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل می باختیم. شیفته می شدیم. و آنچه می اندوختیم، پیروزی تجربه بود.»[همان: ص 17] آنچه این تفسیر خاص را قوت می دهد آن است که در ادامه، از همین حساسیت (گره خوردن احساس و گیاه) و شیفتگی (سوختن سینه از ذوق شنیدن) خواهد گفت. قرﻳﻨه ی دیگری که نشان می دهد واژﺓ سایه به معنی جای خالی یک چیز، در ذهن سهراب می باشد این ﻧﻮﺷﺘه ی اوست:«روی این خاک پرت افتاده [خاک غربت]، سایه ی دوست پررنگ تر است.»[همان: ص 85] پس باغ کودکی سهراب در طرفی بود که دانایی نبود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
یک معنی گره، ﻧﻘطه ی اتصال برگ به ساقه است که از این جهت با گیاه ایهام تناسب دارد. سهراب می گوید که در آن باغ، با دیدن یک گیاه احساساتمان برانگیخته می شد. یعنی احساس با گیاه شکفته و با گیاه پژمرده می گردید؛ گویی که وجودشان بهم گره خورده است، مانند گره خوردن برگ به ساقه. این گره خوردگی احساس سهراب با گیاه را خواهرش متذکر می شود:«او پیش از همه پیدا شدن جوانه های گندم و شبدر و درخت بید و همچنین دمیدن شکوﻓه ی هلو، گوجه و گلابی را بشارت می داد.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص 26 و 27] سهراب این گره خوردگی احساس و گیاه را در ادامه، با ترکیب «شکفتن شور» نشان خواهد داد.
باغ ما ﻧﻘطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
از آنجا که گاهی برای پرندگان تنها در قفس، آینه ایی می گذارند تا چندان دلتنگی نکنند، شاید منظور سهراب این باشد که در فضای محصور باغ در تنهایی خود خوش بوده است؛ ضمن اینکه برخورد نگاه و آینه اشاره ایی هم به خودشناسی و تجسس در حالات درونی دارد. سهراب در باغ دوران کودکی اش با خود خلوت می کرد و اندک اندک با حالات درونی و روحی خاص خود آشنا می شد.
باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.
دایره با سعادت نسبت دارد: آدمی در تکامل خود به سعادت می رسد و اشکال در تکامل خود به شکل دایره؛ زیرا اشکال محصول اضلاعند و نهایت اضلاع در دایره است. ریاضیدانان یونان باستان معتقد بودند که دایره ی کامل در عالم محسوس وجود ندارد و تنها شکلهای نزدیک به دایره را می توان در این جهان یافت. سهراب هم که میداند دایره ی سعادت در دنیای امروزی دست نیافتنی است، می گوید باغ ما یک منحنی از دایره ی سعادت بود؛ آنهم با قید «شاید». دایره ی سبز سعادت، استعاره از بهشت است؛ چرا که از منظر اساطیری باغ عدن یا بهشت به شکل دایره فرض می شود. همچنین رنگ سبز هم رنگ سعد و سعادت است. سهراب باغ دوران کودکی اش را گوشه ای از بهشت می دانست.شارحی در شرح این سطر، ابتدا در توضیح قوس می نویسند:«قوس، نعبیری از قوس نزولی و قوس صعودی انسان است و در جهان بینی عرفانی، قوس به مفهوم پویایی و حرکت و زندگی و رشد است و چون با سعادت همراه است، قاعدتاً باید قوس صعودی انسان به عالم ملکوت باشد. و «دایره»، نماد تمامیت و کلیت است. کاملترین و طبیعی ترین شکلی که در عالم هستی وجود دارد، از این رو مقدس است...»[نگاه ناب: ص 777] سپس می افزایند:«ترکیب «دایره ی سبز سعادت» توالی وصفی است که اهمیت این قوس را می رساند، انسان قبل از اینکه دچار قوس نزولی هستی شود (یعنی قبل از هبوط) در بهشت سعادت زندگی می کرد. هنوز به مرحله ی دانایی نرسیده بود، چون از میوه ی ممنوعه نخورده بود و در طرف سایه ی دانایی قرار داشت. پس باغ ما نیمی از کل خوشبختی و سعادت را در برداشت و قوسی به سمت صعود و کاملتر شدن جریان بود (به خاطر سعادت سبز) بنابر این، شاعر در مراحل آینده به قوس کامل سعادت (دایره) خواهد رسید.»[همان: ص 778] این نمونه را از آنرو ذکر کردم تا نشان دهم که گاهی به علت نبود یک روش صحیح در تفسیر، چگونه معنی اصلی شعر در خلال نمادپردازی ها و معنا سازی های غیر ضروری پنهان می ماند چنانچه مشخص نیست که آیا خود مولف این سطور دریافته است که دایره ی سبز سعادت اشاره به همان بهشت مذکور وی دارد یا خیر. مسلماً سپهری به اقتضای شغل خود و با توجه به قراین نوشته های او بویژه در کتاب "اطاق آبی" در زمینه ی اساطیر و نمادها مطالعات و اطلاعات وافری داشته است اما این نکته جوازی برای تفاسیر نمادین و عرفانی آن هم بدون پایبندی به یک روش صحیح نخواهد بود.
میوه ی کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب.
میوه ی کال خدا اشاره به خوابهای شهودی و الهامات دوران کودکی سهراب دارد، دورانی که «زنبیل سبز کرامت» را از میوه های الهام پر می کرد. دیدن خدا در خواب، از مضامین ادبیات عرفانی است. نمونه های آن را می توان در کتاب تذکره الاولیاء عطار خواند.[برای نمونه، ر ک: تذکره الاولیاء: ص171] سهراب در شعر "بی روزها عروسک" به این میوه ی الهام دوران کودکی اشاره می کند:من برای دهان تماشا میوه ی کال الهام می بردم. ( هشت کتاب: ص 439 )گاه در سینی فقر خانه میوه های فروزان الهام را دیده بودم. ( هشت کتاب: ص440 )سهراب با پیوند دادن باغ دوران کودکی اش به باغ بهشت در مصراع پیش، اکنون از میوه ی معرفت می گوید. سهراب در دوران کودکی خود هر روز میوه ی معرفت را می چید و می خورد، بدون آنکه از باغ بیرون رانده شود. اینکه چرا میوه ی معرفت را کال می گوید، شاید به این دلیل است که باغ آنها نیز خود باغ بهشت نبود. میوه ی کامل و رسیدﺓ معرفت را تنها در بهشت و در نزد خود خدا می توان یافت. همچنین کالی این میوه اشاره به این نکته دارد که ”کودکان خداوند را بدون شناخت، احساس می کنند.“[نقل از مکاشفه هشت: ص111] چنانچه به عقیدﺓ آوگوستینوس قدیس هم، آدم و حوا شناختی تجربی از خدا داشتند و خدا با آنان سخن می گفت و بر آنان تجلی می کرد.اگر چه کلام به درازا می کشد، اما ناچارم یادآور شوم که وقتی سهراب از جویدن میوه ی کال خدا در خوابهایش می گوید، باید به بار معنایی آن که ناشی از تجارب شخصی اوست هم توجه شود: اول اینکه به سبب سفتی میوه ی کال، جویدن آن توجیه می شود؛ اما جویدن میوه ی کال خدا نماد دیر هضم بودن این تجارب شهودی برای کودکی به سنّ و سال سهراب هم هست. خود سهراب به طاقت کمش در شهودات دوران کودکی اشاره کرده است.[ر ک: اتاق آبی: ص31] دوم اینکه چیدن میوه ی کال باغات کار هر کودکی نیست؛ بلکه جسارت و شیطنت سهراب را می خواهد. لذا سهراب در کودکی بدون ترس، حالاتی را تجربه می کرد که دیگر کودکان از آن بی نصیب بودند. ﻧﮑﺘه ی آخر اینکه سهراب با پیش کشیدن موضوع میوه ی معرفت و اخراج آدم و حوا از بهشت، می خواهد بگوید که چیدن میوه ی خدا موجب نمی شد که از بازی کردن در باغ و لذت بردن از زیبایی های آن محروم بماند؛ چرا که برای او زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود و به قول خودش”همینکه حالات شهودیش در اتاق آبی تمام می شد، از اتاق می پرید بیرون و به زندگی رنگارنگ غریزی اش که در باغ کثرت جا گذاشته بود، باز می گشت.“[ر ک: اتاق آبی: ص31 و32]
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
اشاره به سادگی دوران کودکی دارد؛ آن دورانی که بجای آب نوشیدن، «آب خوردن» می گفتیم. برای سهراب کودک، آنچنان مزه ی آب خوش طعم و گواراست که بیشتر با فعل خوردن تناسب دارد تا نوشیدن. سهراب می گوید که در دوران کودکی برای خوشی و بهرمندی از زندگی لازم نبود فلسفه و دانش بلد باشیم. این بزرگان عاقل هستند که برای کوچکترین اعمال طبیعی خود به دنبال بزرگترین ایده و عقیده می گردند. سهراب در کودکی برای چیدن توت از درختان بلند بالا می رفت[ر ک: سهراب، مرغ مهاجر: ص 26]؛ اما افسوس که این جسارت ناشی از بی احتیاطی، بعدها در سایه ی تامل و دانایی و دانش پاک شد: ای بهار جسارت! امتداد تو در سایه ی کاجهای تامل پاک شد. ( چشمان یک عبور: ص 443 )
تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد.
در این مصراع دست خواهش که اضاﻓه ی اقترانی است، به فواره تشبیه می شود. وجه شبه آن بلند شدن ناگهانی و سریع است. خواهر سهراب در این مورد می نویسد:«یکی از سرگرمیهایمان این بود که انار شکسته ها را با اشتیاق، از لابلای شاخه ها پیدا کنیم و بچینیم.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص26] همانگونه که استاد شمیسا نیز متذکر شده اند، در باغات انار قبل از فرا رسیدن زمان برداشتْ کسی اجازﺓ چیدن انار را ندارد مگر آنکه انارها ترک بردارند[ر ک: نگاهی به سپهری (چاپ هشتم) : ص 66 ؛ به نقل از آقای حسین هاشمی]. تنها در این صورت، برای آنکه انارهای ترک خورده توسط پرندگان هدر نشود، به کودکان مشتاق اجازﺓ چیدن آنها را می دهند.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
در تحریر اول شعر، این مصراع چنین بود:«تا چغوکی می خواند، تنم از شوق شنیدن می سوخت.» چلو (به ضم حرف اول و دوم) نوعی پرنده است که «رنگش از گنجشک کمی بازتر است، تاجکی بر سر دارد، به حالت جیرجیر می خواند.»[از مصاحبت آفتاب: ص336] سینه محل احساس و هیجان است و سوختن سینه کنایه از شدت آتش شوق. از طرفی سینه محل استقرار روح و نماد کل وجود می باشد؛ یعنی سهراب در آن زمانها آواز پرندگان را نه با گوش، بلکه با تمام وجود می شنید. همچنین سینه ی سوخته سینه سرخ را به ذهن متبادر می کند که با چلو تناسب دارد.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
سهراب در این مصراع ها به تنهایی، شوق، حس و فکر شخصیت می دهد؛ یعنی آنها را به انسان تشبیه می کند(تشخیص). آدمی که در اتاق خود تنهاست، گاهی به کنار پنجره می رود و صورتش را به شیشه می چسباند تا با تماشای بیرون، حال و هوایی عوض کند. سهراب نیز هر گاه خلوت تنهایی و شهودش تمام می شد” از اطاق می پرید بیرون. می دوید میان شلوغی اشکال.“ به قول خودش می گذاشت که تنهایی آواز بخواند، چیز بنویسد و به خیابان برود. معنای دیگر اینکه بگوییم: گاهی سهراب در تنهایی خود مجال «تماشا» می یافت؛ نگاه بی واسطه ایی که تنها در حالت تنهایی دست می دهد. شعر "تنهای منظره" حاصل چنین تماشا و تجردی است.
شوق می آمد، دست در گردن حس می آویخت.
دست در گردن حس انداختن شوق، کنایه از احساس شوق کردن است؛ همان شور و شوق زیبای دوران کودکی. حس مترادف با اصطلاح «حساسیت» است که در شعر "مسافر" از آن خواهیم گفت. در چاپ اول شعر، این مصراع چنین بود:نور می آمد، دست در گردن من می انداخت.
فکر، بازی می کرد.
تحریر نخست شعر، جای این مصراع اینگونه بود:«عشق شوخی می کرد.» بازی کردن فکر، کنایه از آزادی فکر و غم و غصه نداشتن است؛ زیرا لازﻣه ی بازی، آزادی و دلخوشی است. تمام فکر و ذکر سهراب در آن دوران بازی و خوشی بود.
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
درخت چناری که پر از سارهای پر سر و صدا باشد، نمادی از سر سبزی، طراوت و شور و شوق زندگی است. «بارش عید» را می توان به باران بهاری ایام عید معنا کرد. همچنین می توان این ترکیب را اضاﻓه ی استعاری دانست: عید مانند باران بهاری، طبیعت، خانه ها (خانه تکانی عید)، لباسها و رفتار ما را شستشو می دهد و نو می کند.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.
از آنجا که کودکی سهراب در معرض وزش نور اشراق بود، معنی نور مشخص می شود:«جریانی از سپیده دم چیزها از من می گذشت ... و حضوری کم کم جای مرا می گرفت؛ حضوری مثل وزش نور.»[اتاق آبی: ص31] در مورد عروسک بازی سهراب هم می دانیم که وی «پس از پایان دورﺓ ابتدایی، هنگام ورود به دبیرستان عروسک بازی را کنار گذاشت.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص20] ﻧﮑﺘه ی جالب این مصراع در واژﺓ «صف» نهفته است. سهراب آن حالات شهودی دوران کودکی اش را همردیف عروسک بازی اش قرار می دهد: کودکی که با نورهای اشراقی نیز مانند یک عروسک بازی می کند. سهراب در شعر "بی روزها عروسک" در توصیف عروسک دوران کودکی اش می سراید: این وجودی که در نور ادراک مثل یک خواب رعنا نشسته روی پلک تماشا واژه های تر و تازه می پاشد. ( هشت کتاب: ص 438 و 439 )سهرابی که کودکی اش در میان نورهای آسمانی و عروسک زمینی اش در جریان بود، چنان متواضعانه و بی ریا از برابری و همردیفی این دو در ذهن کودکانه و معصومش می گوید که انسان از دعوی مکاشفه و شهود عارف نمایان متظاهر منزجر می شود.
یک بغل آزادی بود.
آزادی با آزادی فکر که قبلاً گفته شد، مرتبط است. آوردن قید «یک بغل» با مضمون شعر که مربوط به دوران کودکی است تناسب دارد: کودکان آزادند تا هر که یا هر چه را دوست دارند بغل کنند. حقیقتاً هم هنگامی که به مفهوم احساسی «بغل کردن» فکر می کنیم، می بینیم که ما بزرگسالان چقدر با این مفهوم بیگانه ایم.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.
حوض موسیقی اشاره به زمزﻣه ی فواره ی حوض دارد که مانند موسیقی آرامش بخش است. وجه شبه فواره ی حوض با دوران کودکی نشاط و تحرّک و تازگی است. سهراب از تازگی و طراوت زندگی در دوران کودکی اش می گوید؛ زندگانی ایی که پی در پی در حوﺿﭽه ی «اکنون» تر می شد. حوض از طریق رنگین کمانش هم با موسیقی پیوند می یابد، زیرا هفت رنگ رنگین کمان با هفت نت موسیقی مرتبط اند. حوض موسیقی زندگی سهراب در دوران کودکی پر از حوادث و روزهای رنگی بود:«من کودکی رنگینی داشته ام.»[هنوز در سفرم: ص14]
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است
مهتابی به قسمت ایوان یا بالکن خانه گفته می شود که معمـولاً برای فرار از گرمای شبهای تابستان، در آنجا می خوابند. «پشت دو بار آمدن چلچله ها» اشاره به دو بهار گذشته و «پشت دو برف» اشاره به دو زمستان قبل دارد. پدر سهراب حدوداً در سال 1341 هـ . ش در گذشته[1] و زمان سرودن شعر هم سال 1343 است؛ یعنی دو سال بعد از مرگ پدرش. سهراب می گوید که پدرم دو بهار و دو زمستان و دو تابستان قبل مرده، اما بعد می گوید که پدرش در پشت زمانها مرده است. سطر آخر بسیار مهم است. اینکه می گوید پدرش پشت زمانها مرده است را چگونه باید معنا کرد؟ آیا باید گفت که منظور پدر نوعی بشریت است؟ من اینگونه تفسیرها را نمی پذیرم. البته توجه دارم که سهراب در این شعر سعی در گم کردن نسب، پدر، مادر و حتی شهر خود در پشت زمانها دارد، اما باید پرسید که علت این کار چیست؟ بهتر است دلیل را از خود سهراب جویا شویم. سهراب روز مرگ پدرش به روستای زیبای ناظم آباد رفته بود. سخنان او در این مورد راهگشاست:« مرگ پدر مرا از من باز نگرفت. آسان، خود را در آرامش خویش باز یافتم. زندگی ما تکه ای است از هماهنگی بزرگ. باید به دگرگونی های این تکه تن بسپاریم. پدرم در بستر خود می میرد و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی های نزدیک [مانند پیوند سهراب با پدرش]، جای خود را به پیوندهای همه جاگیر می دهد. آن روز که ﻫﻤﺔ خویشاوندان در خاﻧﺔ ما بودند و چشم ها تر بود، من در «ناظم آباد»، تنها در دره ها می گشتم؛ خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم[2] ... گاوی که در یونجه زار می چرید، چنان در گردش هستی رها بود که با رهایی خود، بستگی های خانوادگی مرا سست می کرد.»[هنوز در سفرم: ص93] پس می بینیم که اگر سهراب نسب خود را در هند یا سیلک گم و گور می کند، و یا اگر مانند عرفا در گم نامی وطنش ندا سر می دهد که «این وطن مصر و عراق و شام نیست؛ این وطن جاییست کاو را نام نیست»، به این دلیل است که او به «هماهنگی بزرگ» رسیده و دیگر این بستگی ها و پیوندهای ظاهری برایش اهمیت ندارد: گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جاننیمــیـم ز ترکـسـتـان، نیــمـیـم ز فـــرغـانـه( دیوان شمس: غزل 2309 ) به خاطر این بی اهمیتی است که می گوید پدرش نه در دو سال پیش، بلکه در پشت گذر زمان ها مرده و فراموش شده است. دیگر برایش مهم نیست که پدرش دو سال پیش یا هزاران سال پیش مرده باشد؛ چرا که او به «دگرگونی های این تکه» تن سپرده است[3]. این معنی را شرح باقی بند هم تایید می کند. این نکته هم قابل توجه است که سهراب در اشعار قبل خود، نوسان ها را آلودگی، و دگرگونی ها را غمناک می دید و اکنون به این بصیرت دست یافته است:
ساقه به بالا می رود، میوه فرو می افتد، دگرگونی غمناک است. نور، آلودگی است. نوسان، آلودگی است. رفتن، آلودگی. ( برتر از پرواز: ص 191 )
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود،
برای درک بهتر معنی این مصراع، باید به شعر دیگری که آن را هم در سوگ عزیزی سروده، توجه کرد:«یک نفر دیشب مرد و هنوز، نان گندم خوب است. و هنوز، آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند.» ( جنبش واژﺓ زیست: ص387 ) سهراب شاید زمانی فکر می کرد که با مرگ پدرش آسمان بر او تیره و تار خواهد شد؛ اما بعد از رفتن ساﻳﺔ پدر از سرش، دید که آسمان همچنان آبی باقی ماند و زندگی روال عادی خود را پیش برد. پس آبی بودن آسمان کنایه از اداﻣﺔ روال طبیعی زندگی و جنبش پیوﺳﺘﺔ واژﺓ زیست بعد از مرگ پدر سهراب است. موجودات می میرند اما هستی همچنان به جریان خود ادامه می دهد؛ چنانچه فروغ می گوید: پرواز را به خاطر بسپارپرنده مردنیست. ( دفتر ایمان بیاوریم ...: شعر پرنده مردنی است )
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
بی خبر به معنی ناگهان است و نظری هم به بی اطلاعی مادر از خبر مرگ پدر دارد. گویا هنگام خواب، خبر مرگ پدر را به مادر داده اند که ناگهان از خواب می پرد؛ شاید هم مادر نگران سرپرستی خانواده است؛ مسئولیتی که بعد از مرگ پدر تماماً بر دوش او افتاد و خواب آرام را از چشمانش ربود. احتمال دیگر آنکه بگوییم، سهراب می خواهد پیوند عاطفی و درونی بین پدر و مادرش را برساند که با مرگ پدر، مادر از خواب می پرد. به هر حال این بخش نیازمند تامل و بررسی بیشتری است.برای زیبا شدن خواهر سهراب بعد از مرگ پدرش، تفسیری دارم که شاید ابتدا عجیب به نظر آید؛ اما قراینی برای آن هست. پدر سهراب در تربیت کودکان خود «مستبد» و «با انضباط» بود. در این مورد خواهر سهراب می گوید:«هیچکدام از ما در حضور او اجازه نداشتیم طوری که حالت لمیدن داشته باشد، تکیه بدهیم. اگر اینطور می شد، بلافاصله با لحن آمرانه می گفت:«درست بنشین» و ما فوری راست می نشستیم.»[سهراب، مرغ مهاجر: ص30] پدر سختگیر می میرد و خواهر کوچکتر فرصت آرایش می یابد. حال دیگر خواهر می تواند آنگونه که خود دوست دارد لباس بپوشد و خود را زینت دهد. شاید به این دید زیبابین منْ آن هم در گیراگیر مرگ پدر ایراد بگیرید، اما سهراب نیز به این دید زیبابین در هنگام مرگ پدرش اشاره می کند که در شرح مصراع بعد مفصّل از آن خواهم گفت. نباید تعجب کرد که سهراب طرف دیگر سکه را ببیند و حتی در فاﺟﻌﺔ مرگ پدر نیز جنبه های زیبای آن را بیابد. طبق معنای ارایه شده، دو جملۀ این سطر ارتباطی علّی با هم ندارد و ﺟﻤﻠﺔ «پدرم وقتی مرد» برای هر کدام از آنها تقدیر گرفته شده است:پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود.پدرم وقتی مرد، مادرم بی خبر از خواب پرید.پدرم وقتی مرد، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
ابتدا سخن خود سهراب:«روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود؛ ولی وجود گرسنگی شقایق را شدیدتر می کند و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس، میان مرده ها و بیمارها و گداها، از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک [زیبابینی]. وقتی که پدرم مرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه [فاﺟﻌﺔ مرگ پدر] آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجـعه آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستـم و می دانم که پـاسبانها شاعر نیستند.»[هنوز در سفرم: ص 25]سهراب هنگام مرگ پدرش در یک دنیای زیبا و تلطیف شده قرار داشت؛ در دنیایی که حتی پاسبانها که مظهر خشونتند شاعر و پر احساس می شوند[4]. پس سهراب صرفاً از نگاه زیبا شناساﻧﺔ خود که در آن دوران به او دست داده بود سخن می گوید؛ وگرنه نه پاسبانی در کار است و نه شاعری که مثلاً بگوییم: پاسبانها هم برای مرگ پدرش مرثیه سرودند؛ یا تفاسیری از اینگونه. آنجا هم که سهراب در جواب خواهرش که در مورد این مصراع توضیح خواسته بود، می گوید:«این ها [کسانی که معنی این مصراع را نفهمیدند] فکر نمی کنند که دربارﺓ آنچه که نیست و من مایلم باشد، صحبت می کنم»[سهراب، مرغ مهاجر: ص100]، به نظر من دقیقاً از همین دید زیبابین صحبت می کند. نگاهی که در میان مرگ و بیماری و فقر هم از زیبایی یک بنای قدیمی دچار ستایش شود و در فاﺟﻌﺔ مرگ پدر نیز طرف دیگر سکه را ببیند؛ یعنی همچنان همه جا را زیبا ببیند، نه اینکه دنیا برایش تیره و تار شود. در این نگاه زیبابین است که پاسبانها هم مانند شاعران دوست داشتنی خواهند بود. همین زیبابینی است که در میان ما نیست و سهراب مایل است که باشد.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
بقال، اصلاً به معنی سبزی فروش است، اما این شغل خواربار فروشی و میوه فروشی را نیز شامل می شود. سیر و من از وزنهای معمول قدیم بود. یک سیر برابر با 16 مثقال (حدوداً 100 گرم) و یک من برابر با 600 مثقال (حدوداً 3 کیلوگرم) است. میان دو «من» ایهام تناسب هست. وضع سهراب بعد از مرگ پدرش مصداق این مثل نبود که «فکر نان باش، خربزه آب است»؛ زیرا زندگی برای او همچنان روال عادی خود را داشت. او به دنبال دل خوش و شاد است، حتی هنگام مرگ پدرش و این دل خوش را از بقال محله هم سراغ می گیرد. بقال ها از آنجا که بخش عمده ای از مایحتاج اهل محل را تامین می کردند، اصطلاحاً همه چیز فروش بودند و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را داشتند؛ از اینرو عجیب نیست که سهراب سراغ دل خوش را از مرد بقال می گیرد. ﻧﮑﺘﺔ مهمی که عدم توجه به آن می تواند در فهم این بخش گمراه کننده باشد، آن است که امروزه «دل خوش سیری چند» صورت کنایی یافته و به معنی «افسرده بودن و دل و دماغ نداشتن» بکار می رود. من این کنایه را در فرهنگ اصطلاحات و کنایات نیافتم. نمی دانم آیا این ضرب المثل به این شکل از شعر سهراب رایج شده یا خیر؛ اما اگر چنین است، به اعتقاد من برخلاف معنی مورد نظر سهراب به کار می رود؛ زیرا معتقدم که این عبارت معنی کنایی امروزی را ندارد و واقعاً سهراب به دنبال دل شاد و خوش می گردد، نه اینکه مثلاً بگوییم سهراب از مرگ پدرش چنان افسرده بود که دل و دماغ جواب دادن به سوال مرد بقال را هم نداشت. سهراب خود به خندان بودن درونش در زمان مرگ پدر اشاره دارد:«[آن روز] درون من خندان و زیبا بود.»[هنوز در سفرم: ص93] ﻧﮑﺘﺔ دیگر توجه به این مطلب است که سهراب چند سیر دل خوش را در برابر چند من خربزﺓ شیرین قرار می دهد: دل خوش به معنی دل قانع و خشنود است[ر ک: لغتناﻣﺔ دهخدا: ذیل دل؛ ترکیب دل خوش] که به این معنا با واژۀ سیر (دل سیر بودن) ایهام تناسب دارد و در تقابل با چند من خربزه، قناعت پیشه گی سهراب را نشان می دهد. همچنین این موضوع هم فهمیده می شود که دل خوش و قانع، بهایی گزاف دارد که به سیر خرید و فروش می شود.
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.
گویا متوجه می شود که در فراموشی پدر زیاده روی کرده است، لذا در بندی کوتاه و جداگانه ذکر خیری از او و هنرهایش می کند تا حرمتش را پاس بدارد. با توجه به معنایی که از بند پیش ارایه شد، این بند صرفاً سخنی عامیانه و غیر شعری نیست، بلکه معنا و پیام خود را دارد.
پی نوشت ها:
1. سهراب در نامه ای به مورخ 14 شهریور 1341، به مرگ پدرش اشاره می کند. ر ک: هنوز در سفرم: ص93 2.
۲. احساس می کنم که سهراب به تناسب این «هماهنگی» خود با همه چیز، با واژﺓ «ناظم آباد» نظر دارد. از نظر سهراب، ناظم آباد جایی است که همه چیز در نظم و هماهنگی قرار دارد. اینگونه بازی با واژگان را در چند قسمت از شعرهای او نشان خواهم داد.
3. طرح مطلبی در اینجا خالی از فایده نیست. معمولاً بعد از ذکر بهار، زمستان و تابستان انتظار نام بردن از پاییز را داریم. سهراب نیز همینگونه یک به یک فصلها را می شمارد، اما قبل از ذکر پاییز گویی با خود می اندیشد:«چه اهمیتی دارد که پدرم پشت چند فصل و چند سال پیش مرده است؟ چه دو سال و چه هزار سال؛ پاییز یا بهار. آنچه گذشت، گذشت: پشت سر نیست فضایی زنده. ما باید در برابر این تغییرات تسلیم شویم»، لذا انتظار خواننده را بی پاسخ می گذارد و به جای ذکر پاییز می گوید: پدرم پشت زمانها مرده است.
4. سهرابی که از زمان چشم گشودن، پاسبانها را یا مشغول کشف حجاب زنان دیده است یا سرکوب نهضت های مردمی، حق دارد که آنان را مظهر خشونت بداند. رد پای ترس از پاسبان ها را حتی می توان در فرهنگ عاﻣﺔ امروز هم مشاهده کرد. یکی از ضرب المثل های جالب در این مورد آن است که وقتی نوشیدنی ای مانند چای کم رنگ (رنگ پریده) باشد، به طنز می گویند: مثل اینکه پاسبان دیده.
نوشته شده توسط فرزاد اقبال در ساعت ٢:٤۳ ب.ظ